{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حلقه مار

حلقه مار
P:23
نیم‌روز بعد
هوای سرد بیمارستان روی پوست صورتش می‌خزید. صدای قطره‌های سرم و بوی الکل هنوز دورش می‌چرخید. وقتی چشمانش به‌آرامی باز شدند، اتاق خالی بود. سینه‌اش می‌سوخت و شکمش تیر می‌کشید. با نفس‌های کوتاه، دستش را روی شکمش گذاشت.
یادش آمد.
همه‌چیز.
مزه تلخ آن قرص‌ها. بندهای جادویی روی مچ‌هایش. صدای تام.

نگاهش افتاد به دستش، رد کبودی دور مچش بود. بغض گلویش را گرفت، ولی اشک نمی‌ریخت.

دکتر خیلی زود سر رسید.

– «شما... هوشیار شدید؟ خدا رو شکر! ولی خانم... شما باید حداقل دو روز دیگه بستری باشید. وضعیت قلبی و گوارشی‌تون...»

لیا ناله‌ای کرد، ولی صاف نشست.
– «خواهش می‌کنم. من باید برم... لطفاً.»

دکتر مردد بود، اما دیدن چشم‌های قرمز و پرالتماس او کافی بود تا با بدبینی فرم مرخصی را امضا کند. لیا که با قدم‌های لرزان لباسش را پوشیده بود، از کنار پرستار عبور کرد. قلبش به تندی می‌زد و سرش گیج می‌رفت، اما چیزی مهم‌تر از ضعفش بود:

باید از اینجا دور می‌شد.

در آن سوی شهر، تام در مخفیگاه تاریکش در حال خواندن چند متن جادویی باستانی بود. فکرش هنوز پیش لیا بود.
اما نمی‌دانست، فقط چند خیابان آن‌طرف‌تر، لیا با همان تن رنجورش از در بیمارستان بیرون زده و در کوچه‌های بارانی لندن سرگردان بود.

و از شانس بدش، آن روز هیچ خبری از دراکو نبود.

دنیای اطرافش می‌چرخید. یک‌بار نزدیک بود زمین بخورد. دستی به دیوار گرفت، خودش را کشاند تا گوشه‌ای بنشیند. تنفسش سخت شده بود.

لیا زیر لب زمزمه کرد:
– «فقط یه کم دیگه... من باید... خودم رو برسونم...»
در همین حین صدای قدم اومد قدم هایش محکم بودن و خوب معلومه تام ریدله ، لیا سعی کرد پنهان بشه ولی دیر شده بود تام الان رو بروشه.
تام ابروش رو میندازه بالا و با صدایی که توش غرور موج میزند میگه:( موجه مکزیکی🤣)
«حدس میزدم بخوای فرار کنی!»(په نه په انتظاری داری بشینه تا تو دوباره ببریش پیش خودت 😀)
و تام دستی بر روی لبه ی کت مشکی -قهوه آیی رنگ لیا میکشد ( اهم قابل توجه دوستان بزارید لباس لیا رو بهتون بگم تا گیج نشید اهم یک لباسه مشکیه که آستین بلنده و دامن بلندی داره شبیه بافته بالاتنش جزبه حالا لیا روش همون‌طور که گفتم یک کت پوشیده و خوب با کفشهای تخت ولی خوشگل موشگل😀)
لیا دست تام رو پس میزنه و با صدایی که توش نفرته آروم زمزمه می‌کنه:
«انتظار داشتی همونجا بمونم و منتظرت بمونم؟! معلومه که فرار میکردم که دسته تو بهم نرسه»
تا نتونست حرفی بزنه چون از اون ور انگار بین مردم دعوایی رخ داده تام روش رو برگردونند تا ببینه چه اتفاقی افتاده و لیا هم از همین فرصت استفاده کرد و پا به فرار گذاشت ( آخه زنیکه من با این حالت عادیم نمیتونم اینجور بدوم بعد بچه هم داخل شکمت داری ولی انگار نه انگار
خدایا این بچه بدبخت رو از دست مامانه ظالمش نجات بده ، الاهی آمین)
لازم به گفتن نیست که تام هم افتاد دنبالش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید می‌دونم گند زدم آخه اعصابم خورده به خاطر این گزارش گره مادر نسکافه آیی اه
به بزرگی خودتون ببخشید اگر بد شد
راستی بچه ها از این گذارش گره بعید نیست کاری کنه پیجم مسدود بشه میگم من یک پیج دوم زدم برای وقتی که مسدود شدم داخل پست بعد براتون آیدیم رو می‌زارم
لایک:10
دیدگاه ها (۱۰)

سلام جوجه هام 🐤🍷من پیج دوم زدم چون از این گذارش گرهای (فوش ...

گیلیلیلیلیلیلیلی پیجم از مسدودی درومددددددد🤌🏻✨

حلقه مار P:22داخل بیمارستان – لحظه‌ای بعد از اینکه لیا به بخ...

پروف و نیک نیمکت تغییر کرد ✨

Crystal eyes

پیشت اومدم...۳

always mine. pt1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط