ادامه پارت ۱...
ادامه پارت ۱...
وقتی در رو باز کردم، اول همه چشم ها رو به من بود. بعد چشمم به کسی افتاد که از دیدنش بیزار بودم.
کیم تهیونگ.
روبروی کاپیتان لی نشسته بود. با اون حالت همیشگیش: پشت صاف، دست ها روی میز، چشمان سیاه و سردی که انگار هیچ چیز توی این دنیا براش مهم نیست. موهای مشکی مرتب، کت و شلوار خاکستری، و لب هایی که هیچوقت لبخند نمیزنن.
۳۰ سالشه، ده سال از من بزرگتر. توی این سه سالی که باهم توی اداره بودیم، شاید ۱۰ بار باهم حرف زده باشیم. اون هم فقط موقع ماموریت. بقیه وقت ها، وانمود میکردیم که همدیگه رو نمیشناسیم. همکاری که ازش متنفرم ولی نمیتونم نباشه.
نگاهمون به هم خورد. مثل همیشه، نگاهش خنثی بود. نه گرم، نه سرد. فقط یه نگاه ارزیابی. انگار داره وزن و اندازه و درجه خطر من رو میسنجه.
باز هم این عوضی اینجاست. مگه نمیشه یه روز بدون اون باشه؟
کنارش نشستم، تا جایی که میشد دور. کاپیتان لی پشت میز بزرگ نشسته بود. مردی ۵۰ ساله با موهای جوگندمی و چشمانی که همهچیز رو میبینه. ۲۵ ساله که توی پلیس مخفیه و هیچکس مثلش بلد نیست توی ذهن مافیاها نفوذ کنه.
کاپیتان لی به من نگاه کرد و گفت:
@ "خب، هر دو رسیدید. وقتشه بفهمید چرا اینقدر زود صدا تون کردم."
صفحه نمایش بزرگ روبرو روشن شد. عکس یه مرد میانسال با صورت گرد و لبخندی که به چشماش نمیرسه. چشمان ریز و بیرحمی که انگار هیچوقت نمیخندن.
کاپیتان لی ادامه داد:
@ "پارک جونگ-هو. ۵۴ ساله. یکی از بزرگترین مافیاهای سئول. تا حالا نتونستیم هیچ مدرکی علیه ش پیدا کنیم، ولی میدونیم که پشت ۸۰ درصد قاچاق مواد مخدر منطقه شمال شرق آسیاست."
عکسهای بعدی: انبارهای بزرگ، محموله های مخفی، و یه عکس از یه مهمونی توی خونهای مجلل.
@ "سه هفته دیگه، پارک یه مهمونی بزرگ توی خونهش برگزار میکنه. همه سرشناس ترینهای سئول میان. ما میدونیم که اون شب قراره یه معامله بزرگ مواد مخدر انجام بشه. ارزش محموله: ۵۰ میلیون دلار."
کاپیتان لی نگاهش رو به من و تهیونگ دوخت.
@ "شما دو نفر قراره توی اون مهمونی باشید. به عنوان یه زوج تازه ازدواج کرده که به تازگی اومدن سئول و توی تجارت لوازم الکترونیکی فعالیت میکنن. پارک عاشق سرمایهگذاری روی استارتاپ های جدیده، پس با یه پیشنهاد تجاری خوب، میتونید بهش نزدیک بشید."
من با تعجب گفتم:
+ "من و تهیونگ؟ به عنوان زن و شوهر؟"
@ "مشکلی داری؟"
قبل از اینکه جواب بدم، تهیونگ با صدای آرومش گفت:
_· "خیر، هیچ مشکلی نیست. ما حرفه ای هستیم."
با ناراحتی نگاهش کردم:
+ "من حرفه ای ام، ولی این یعنی باید با این..."
_ "همکارت، الینا."
تهیونگ جمله رو تموم کرد.
- "من همکارت هستم. تا سه هفته دیگه، ما می-سو و سوهو هستیم. یه زوج عاشق."
کاپیتان لی پوزخندی زد که معلوم بود از تنش بین ما لذت میبره.
خیلی طولانی نوشتم وتوی یکیجا نمیشه😖
وقتی در رو باز کردم، اول همه چشم ها رو به من بود. بعد چشمم به کسی افتاد که از دیدنش بیزار بودم.
کیم تهیونگ.
روبروی کاپیتان لی نشسته بود. با اون حالت همیشگیش: پشت صاف، دست ها روی میز، چشمان سیاه و سردی که انگار هیچ چیز توی این دنیا براش مهم نیست. موهای مشکی مرتب، کت و شلوار خاکستری، و لب هایی که هیچوقت لبخند نمیزنن.
۳۰ سالشه، ده سال از من بزرگتر. توی این سه سالی که باهم توی اداره بودیم، شاید ۱۰ بار باهم حرف زده باشیم. اون هم فقط موقع ماموریت. بقیه وقت ها، وانمود میکردیم که همدیگه رو نمیشناسیم. همکاری که ازش متنفرم ولی نمیتونم نباشه.
نگاهمون به هم خورد. مثل همیشه، نگاهش خنثی بود. نه گرم، نه سرد. فقط یه نگاه ارزیابی. انگار داره وزن و اندازه و درجه خطر من رو میسنجه.
باز هم این عوضی اینجاست. مگه نمیشه یه روز بدون اون باشه؟
کنارش نشستم، تا جایی که میشد دور. کاپیتان لی پشت میز بزرگ نشسته بود. مردی ۵۰ ساله با موهای جوگندمی و چشمانی که همهچیز رو میبینه. ۲۵ ساله که توی پلیس مخفیه و هیچکس مثلش بلد نیست توی ذهن مافیاها نفوذ کنه.
کاپیتان لی به من نگاه کرد و گفت:
@ "خب، هر دو رسیدید. وقتشه بفهمید چرا اینقدر زود صدا تون کردم."
صفحه نمایش بزرگ روبرو روشن شد. عکس یه مرد میانسال با صورت گرد و لبخندی که به چشماش نمیرسه. چشمان ریز و بیرحمی که انگار هیچوقت نمیخندن.
کاپیتان لی ادامه داد:
@ "پارک جونگ-هو. ۵۴ ساله. یکی از بزرگترین مافیاهای سئول. تا حالا نتونستیم هیچ مدرکی علیه ش پیدا کنیم، ولی میدونیم که پشت ۸۰ درصد قاچاق مواد مخدر منطقه شمال شرق آسیاست."
عکسهای بعدی: انبارهای بزرگ، محموله های مخفی، و یه عکس از یه مهمونی توی خونهای مجلل.
@ "سه هفته دیگه، پارک یه مهمونی بزرگ توی خونهش برگزار میکنه. همه سرشناس ترینهای سئول میان. ما میدونیم که اون شب قراره یه معامله بزرگ مواد مخدر انجام بشه. ارزش محموله: ۵۰ میلیون دلار."
کاپیتان لی نگاهش رو به من و تهیونگ دوخت.
@ "شما دو نفر قراره توی اون مهمونی باشید. به عنوان یه زوج تازه ازدواج کرده که به تازگی اومدن سئول و توی تجارت لوازم الکترونیکی فعالیت میکنن. پارک عاشق سرمایهگذاری روی استارتاپ های جدیده، پس با یه پیشنهاد تجاری خوب، میتونید بهش نزدیک بشید."
من با تعجب گفتم:
+ "من و تهیونگ؟ به عنوان زن و شوهر؟"
@ "مشکلی داری؟"
قبل از اینکه جواب بدم، تهیونگ با صدای آرومش گفت:
_· "خیر، هیچ مشکلی نیست. ما حرفه ای هستیم."
با ناراحتی نگاهش کردم:
+ "من حرفه ای ام، ولی این یعنی باید با این..."
_ "همکارت، الینا."
تهیونگ جمله رو تموم کرد.
- "من همکارت هستم. تا سه هفته دیگه، ما می-سو و سوهو هستیم. یه زوج عاشق."
کاپیتان لی پوزخندی زد که معلوم بود از تنش بین ما لذت میبره.
خیلی طولانی نوشتم وتوی یکیجا نمیشه😖
- ۲۱۷
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط