{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

@ "اینم مدارک جعلیتون. هویت های جدید، تاریخچه زندگیتون، ه

@ "اینم مدارک جعلیتون. هویت های جدید، تاریخچه زندگیتون، همه چیز. از امروز تا پایان ماموریت، شما می‐سو و سوهو هستید. توی آپارتمانی توی منطقه گانگنام زندگی میکنید. همسایه ها و مدارک لازم هم آمادهست."

پرونده رو جلومون انداخت.

@ "سه هفته وقت دارید برای آمادهسازی. باید نقشه خونه پارک رو حفظ کنید، سیستم امنیتیش رو بشناسید، و مهمتر از همه..."

کاپیتان لی نگاهش رو به من و تهیونگ دوخت.

@ "باید طوری باهم رفتار کنید که هیچکس شک نکنه توی یه زوج عاشق هستید. حرکات، نگاه ها، حتی نحوه نفس کشیدنتون باید باورپذیر باشه. پارک جونگ-هو آدم باهوشیه. یه لحظه شک، یعنی مرگ هر دوتون."

سکوت سنگینی توی اتاق پیچید.

تهیونگ پرونده رو برداشت و از جا بلند شد. قبل از رفتن، به من نگاه کرد:

_"الینا، ساعت ۳ بعدازظهر باید توی آدرس جدید باشی. وسایلت رو جمع کن. از امروز باید با هم زندگی کنیم."

رفت.

من موندم با کاپیتان لی که لبخند رضایت بخشی روی لب داشت.

@ "میدونم از این ماموریت خوشت نمیاد، الینا. ولی اعتماد کن به حرف هام. گاهی اوقات چیزهایی که ازش فرار میکنی، دقیقاً همون چیزهایی هستن که بهش احتیاج داری."

بلند شدم. قبل از رفتن، با ناراحتی گفتم:

+ "با این عوضی؟ به هیچ وجه."

و در رو محکم بستم.
پسرع لعنتی. فکر میکنه با اون خونسردی مسخرش میتونه من رو کنترل کنه؟ سه هفته با این زندگی کنم؟ خدایا به دادم برس.

───

ساعت ۳ بعدازظهر، آپارتمان جدید

جلوی یه برج لوکس توی منطقه گانگنام ایستاده بودم. ۲۰ طبقه، نمای شیشه ای، درب ورودی با دو نگهبان، و یه حیاط بزرگ با فواره. محلهای که یه خونه ۲۰۰ متری توش ***میلیون دلار قیمت داره.

چمدونم رو برداشتم و رفتم داخل. آسانسور رو تا طبقه ۱۲ رفتم. در آپارتمان شماره ۱۲۰۳ رو با کلید الکترونیکی باز کردم.

وارد شدم و نفس عمیقی کشیدم.

آپارتمان بزرگ و نورگیر. سالن پذیرایی با مبلمان سفید و گرون قیمت، یه تلویزیون ۸۰ اینچی روی دیوار، و یه نمای عالی از شهر از پنجرههای بزرگ. آشپزخونه مدرن با وسایل استیل، و یه راهرو که به اتاق ها میرفت.

تهیونگ پشت میز آشپزخونه نشسته بود، لپتاپ جلوش باز بود. بدون اینکه نگاه کنه، گفت:

_ "اتاق دوم توی انتهای راهروه. وسایل ضروری رو خریدم. لباس های جدید هم توی کمدت هست."

با ناراحتی گفتم:
+ "مگه من خدمتکار تم که تو برام تصمیم میگیری؟"

_"نه، ولی تو همسرم هستی. و همسر من باید لباس مناسب داشته باشه."

چمدونم رو بردم سمت اتاق. وقتی در رو باز کردم، یه اتاق بزرگ دیدم با تخت دونفره، کمد کشویی، و یه میز آرایش با آیینه بزرگ. همه چیز مرتب بود، حتی یه دسته گل رز سفید روی میز آرایش بود.

با تعجب گفتم:
+ "این گل چیه؟"

تهیونگ از پشت سرم گفت:
- "برای همسرم. یه زوج تازه ازدواج کرده باید توی خونهشون گل داشته باشن."

برگشتم و نگاهش کردم. با خونسردی همیشگی پشت در ایستاده بود.

+"خواهش میکنم دیگه پشت سرم ظاهر نشو. قلبم رو در میاری."

_ "اگر قلب تو اینقدر ضعیفه، بهتره ماموریت رو همون اول کنسل کنی."

این پسرع عوضی... یه روزی میرسه که جواب همه این حرفات رو میدم.

خیلی جدی‌گفتم:
+ "مدارک رو بده ببینم."

رفتیم سر میز آشپزخونه. نقشه خونه پارک روی صفحه بود. سه طبقه، هر طبقه حدود ۵۰۰ متر، با یه زیرزمین بزرگ.

تهیونگ شروع کرد به توضیح دادن:

_"طبقه همکف: سالن پذیرایی، آشپزخونه، دو تا اتاق مهمون. طبقه دوم: اتاق خواب شخصی پارک، دفتر کارش، و یه اتاق امنیت. زیرزمین: جایی که معامله انجام میشه."

+"چند تا محافظ؟"

_"حداقل ۱۲ تا توی خود خونه. به اضافه ۱۰ تا توی حیاط. دوربینهای مداربسته توی تمام نقاط به جز..."

به یه نقطه روی نقشه اشاره کرد:
- "اینجا. پنجره آشپزخونه که به باغ پشتی باز میشه. یه نقطه کور توی سیستم امنیتیش هست."

+"چطور میخوایم وارد بشیم؟"

_"با دعوتنامه. پارک ما رو دعوت میکنه. توی مهمونی، من حواسش رو پرت میکنم، تو میری طبقه دوم و دفترش رو چک میکنی."

با جدیت گفتم:
+ "پس من باید برم طبقه دوم؟"

_ "آره. تو زن هستی، کسی بهت شک نمیکنه. منم توی طبقه همکف میمونم و چشمها رو به خودم جلب میکنم."

+ "برنامه خوبیه. ولی یه مشکل داره."

_ "چی؟"
+ "اینکه من باید باهات نقش زن و شوهر بازی کنم."

تهیونگ لپتاپ رو بست و کامل چرخید سمت من. چشمان سردش توی چشمام خیره شد.

_ "برای اینکه نقش باورپذیر باشه، باید تمرین کنیم. از فردا."

+"تمرین چی؟"

_"همهچیز. چطور باهم حرف بزنیم، چطور به هم نگاه کنیم، چطور همدیگه رو بغل کنیم، و..."

مکث کرد.

_"و چطور همدیگه رو ببوسیم."

───
چطوره؟🤨
نظر نظر نظررر😄
دیدگاه ها (۳)

ادامه پارت ۱...وقتی در رو باز کردم، اول همه چشم ها رو به من ...

FORCED LOVEPart:1───صدای زنگ گوشی مثل تیغ توی مغزم فرو رفت.چ...

Crown~P9بعد چندبار گم کردن ادرس و کلافه شدن، بالاخره محله رو...

پلیس من...p5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط