{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لباسم رو پوشیدم و خوابیدم

لباسم رو پوشیدم و خوابیدم .
فردا دوباره بیدار شدم و تمرین کردم تا صبح روز بعد.
صبح.
ندیمه : بانوی من بیدار شدید.
+ ها چیه؟!
ندیمه : امروز روز عروسیتونه .
+ اوفففف باشه.
ویو هایون.
تمام کارام رو انجام دادم . ولباسم رو پوشیدم خیلی سنگین بود.
با کمک ندیمه ها به سمت پادشاه رفتیم با اون پوزخند مسخره .( به دل نگیرید. من خودم بایسم یونگیه.)
سه بار سجده کردیم به هم.
که نشستیم . که وزیر ها یکم چرت پرت گفتم و ما رفتیم برای خواب.
پادشاه مست کرد . بنر لباسش رو باز کردو بهم نیشخند زدو.....
هایون : نهنه نه .
بیا پایین تر .



بیا







بیا
و یونگی رفت خوابید( یاد آقای ملکه افتادم ههه.،)
منم رفتم بدون اینکه لباسم رو در بیارم خوابیدم.
صبح.
بیدار شدم . توی بغل گرم و نرم پادشاه بودم.
که بیدار شد.
یونگی : اهم اهم ( سرفه الکی )
که برگشت و روبش رو کرد اون ور


پارت بعد فرداااااا
دیدگاه ها (۰)

ملکه مادر : چون به توافق نرسیدیم فردا یک مراسم دیگه برگذار خ...

ملکه بزرگ : بالاخره که معلوم میشه کی ملکه خواهی شد.ملکه مادر...

چوی : بله بانوی من .هایون : خوبه .چوی : کجابه رو آماده کنید....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط