عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
(طابع قوانین ویسگون)
P³²
(کره=ساعت 8:56 PM)
پدر بزرگ:خب..دوستان..امشب نوه عزیزم بعد از یک هفته از بیمارستان مرخص شده،امروز تا میتونید بنوشید(خنده)
☆:همه جیغ میزنن و میخندن،همه باهم حرف میزنن،ا/ت پیش الا و جک وایساده و حرف میزنن،جونگکوک در حالی که پیش لارا و دوستاش نشسته،اما براش ا/ت مهمه،او از دور به ا/ت نگاه میکنه..ا/ت با الا حرف میزنه و. میخندن،جونگکوک هم چون به ا/ت قول داده بود نزدیکش نمیشه،برای همین ی نقشه میکشه
جونگکوک:
جونگکوک:هی تهیونگ..
تهیونگ:چیه؟
جونگکوک:برو پیش ا/ت..
تهیونگ:وای جونگکوک..تو ی بار میگی ازش دور شو ی بار میگی نزدیک شو..انگار نه انگار خودت مجبورم کردی باهاش کات کنم..
جونگکوک:الان برو پیشش..خواهش میکنم..هرچی شد هم بهم بگو..اصلا..سعی کن بیاریش این ور..
تهیونگ:باشه
☆:تهیونگ پاشد رفت پیش ا/ت..
ا/ت:
تهیونگ:سلام..
الا:سلام اقای کیم
ا/ت:سلام..
تهیونگ:بیاید با هم اشنا بشیم(دستش رو به جلو برد)
جک:جک..مارک جک..
تهیونگ:منم کیم تهیونگم
ا/ت:خب..نمیخوای بری؟
تهیونگ:چرا؟
ا/ت:چون نمیخوام اینجا باشی..
تهیونگ:هنوز اون موضوع رو فراموش نکردی؟
ا/ت:برو..
تهیونگ:باشه(سرش رو تکون میده)
ا/ت:
*وقتی تهیونگ رفت دوباره پیش جونگکوک نشست،چقدر دلم براش تنگ شده..اما خب..داشت سر دوس دخترش رو بو میکرد و میبوسید..شاید باید این واقعیت رو قبول کنم که جونگکوک برای من نیست..اصلا چرا باید با فامیل اونم فامیل نزدیک ازدواج کنم؟سعی کردم چشمم رو از روش بردارم،اما همش بهش فکر میکردم،هر دفعه بهش نگاه میکردم میخندید یا داشت دوست دخترش رو میبوسد*
ادامه دارد...
(طابع قوانین ویسگون)
P³²
(کره=ساعت 8:56 PM)
پدر بزرگ:خب..دوستان..امشب نوه عزیزم بعد از یک هفته از بیمارستان مرخص شده،امروز تا میتونید بنوشید(خنده)
☆:همه جیغ میزنن و میخندن،همه باهم حرف میزنن،ا/ت پیش الا و جک وایساده و حرف میزنن،جونگکوک در حالی که پیش لارا و دوستاش نشسته،اما براش ا/ت مهمه،او از دور به ا/ت نگاه میکنه..ا/ت با الا حرف میزنه و. میخندن،جونگکوک هم چون به ا/ت قول داده بود نزدیکش نمیشه،برای همین ی نقشه میکشه
جونگکوک:
جونگکوک:هی تهیونگ..
تهیونگ:چیه؟
جونگکوک:برو پیش ا/ت..
تهیونگ:وای جونگکوک..تو ی بار میگی ازش دور شو ی بار میگی نزدیک شو..انگار نه انگار خودت مجبورم کردی باهاش کات کنم..
جونگکوک:الان برو پیشش..خواهش میکنم..هرچی شد هم بهم بگو..اصلا..سعی کن بیاریش این ور..
تهیونگ:باشه
☆:تهیونگ پاشد رفت پیش ا/ت..
ا/ت:
تهیونگ:سلام..
الا:سلام اقای کیم
ا/ت:سلام..
تهیونگ:بیاید با هم اشنا بشیم(دستش رو به جلو برد)
جک:جک..مارک جک..
تهیونگ:منم کیم تهیونگم
ا/ت:خب..نمیخوای بری؟
تهیونگ:چرا؟
ا/ت:چون نمیخوام اینجا باشی..
تهیونگ:هنوز اون موضوع رو فراموش نکردی؟
ا/ت:برو..
تهیونگ:باشه(سرش رو تکون میده)
ا/ت:
*وقتی تهیونگ رفت دوباره پیش جونگکوک نشست،چقدر دلم براش تنگ شده..اما خب..داشت سر دوس دخترش رو بو میکرد و میبوسید..شاید باید این واقعیت رو قبول کنم که جونگکوک برای من نیست..اصلا چرا باید با فامیل اونم فامیل نزدیک ازدواج کنم؟سعی کردم چشمم رو از روش بردارم،اما همش بهش فکر میکردم،هر دفعه بهش نگاه میکردم میخندید یا داشت دوست دخترش رو میبوسد*
ادامه دارد...
- ۲۱.۵k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط