P5
ا.ت: یا اون خدمتکار رو بندازی بیرون یا من هرچی سریع تر میرم بیرون
بعد دیدم یونا با سر و صورت خونی اومد
یونا: کوک به حرفش گوش نده (گریه)
کوک: ببریدش (روبه نگهبانان)
نگهبان ها یونا رو بردن
کوک: ا.ت راضی هستی؟
ا.ت: تقریباً
بیو ا.ت
وقتی دیدم یونا رو بیرون کرد خیلی خوشحال شدم
ولی کی مهم تره؟ معلومه که من
بعد رفتم بالا تو اتاق کوک یه نگاه بهش کردم دیدم خیلی خالیه فقط یه کمد و تخت داشت اومدم در کمد رو باز کردم با چیزی که دیدم شوکه شدم یه دونه از در کمد فقط مربوط به وسایلات جنسی بود
و اونیکی لباس بود یه به جیغ خیلی بلند زدم که کوک اومد تو اتاق
کوک:چیزی شده(ترسیده)
ا.ت: همین الان این تخت رو عوض کن کمد حتی کل لباس ها فرش همه چیز باید عوض شه
کوک: چرا؟
ا.ت: چراااا چون همهی چیزات معلوم نیست چند نفر روش بوده یا دست چند نفر بش خورده ای کاش میشد تورو هم عوض کرد
کوک: باشه ولی به یه شرط...
ا.ت: شرط؟؟، من دارم برای تو شرط میزارم که بمونم یا نمونم فقط همین حرف اضافی نشنوم
کوک: دوست داری امشب به فاک بری ؟
ا.ت: چی شد؟؟ توکه منو دوست داشتی؟؟؟
کوک: الآنم دوست دارم ولی اگه بار دیگه در باره ی رفتم بشنوم یه جوری میکنم...ت تا راه رفتن یادت بره (عربده)
ا.ت: من گفتم اگه این کارو میکنی من میمونم (داد)
کوک: من میکنم حالا راضی شدی؟(عصبانی)
ا.ت:من که ندیدم
بعد به بادیگارد گفت بیان
کوک: هرچی خانوم گفت انجام بدین , ا.ت بیا اینم کارتم
بادیگارد: چشم
من کارت رو از دستش گرفتم، یه نگاه بهش انداختم و بعد گذاشتم تو جیبم. حس میکردم الان کل عمارت زیر دستمه
بادیگاردها با احترام سر تکون دادن و منتظر موندن تا من حرف بزنم.
ا.ت: اول از همه این تخت رو ببرید بیرون. میخوام همین امشب یه تخت نو بیارن. پردهها رو هم عوض کنید، رنگ اینا اعصابم رو خورد میکنه.
یکی از بادیگاردها با بیسیمش حرف زد، دو دقیقه بعد چند تا خدمتکار با عجله اومدن
منم روی صندلی نشستم و با نگاه، همهی کارهاشون رو کنترل میکردم
کوک کنار در ایستاده بود، با اون نگاه سرد و خطرناکش ولی من دیگه ترسی تو دلم نداشتم برعکس، حس میکردم الان وقتشه که بفهمه من هم بیزبان نیستم.
وقتی تخت رو بردن، رفتم سمت کمد دوم. لباسهاش رو یکی یکی نگاه کردم، بعضیاش هنوز بوی عطر زنونه میداد ، دلم پیچ رفت ولی سعی کردم نشون ندم.
ا.ت: اینا رو هم میبرید، از نو همه چی میخرم.
کوک: (با ابرو بالا انداختن) همه چی رو داری عوض میکنی
ا.ت: مگه اینجا قرار نیست اتاق منم باشه؟
اون فقط یه لبخند کج زد، یه لبخندی که معلوم بود پشتش هزار تا فکره.
وقتی همه وسایل رو بردن، کوک جلو اومد، خیلی نزدیک، جوری که نفسش بهم میخورد
نظرتون؟
شرطا یادتون نره😚🎀
بعد دیدم یونا با سر و صورت خونی اومد
یونا: کوک به حرفش گوش نده (گریه)
کوک: ببریدش (روبه نگهبانان)
نگهبان ها یونا رو بردن
کوک: ا.ت راضی هستی؟
ا.ت: تقریباً
بیو ا.ت
وقتی دیدم یونا رو بیرون کرد خیلی خوشحال شدم
ولی کی مهم تره؟ معلومه که من
بعد رفتم بالا تو اتاق کوک یه نگاه بهش کردم دیدم خیلی خالیه فقط یه کمد و تخت داشت اومدم در کمد رو باز کردم با چیزی که دیدم شوکه شدم یه دونه از در کمد فقط مربوط به وسایلات جنسی بود
و اونیکی لباس بود یه به جیغ خیلی بلند زدم که کوک اومد تو اتاق
کوک:چیزی شده(ترسیده)
ا.ت: همین الان این تخت رو عوض کن کمد حتی کل لباس ها فرش همه چیز باید عوض شه
کوک: چرا؟
ا.ت: چراااا چون همهی چیزات معلوم نیست چند نفر روش بوده یا دست چند نفر بش خورده ای کاش میشد تورو هم عوض کرد
کوک: باشه ولی به یه شرط...
ا.ت: شرط؟؟، من دارم برای تو شرط میزارم که بمونم یا نمونم فقط همین حرف اضافی نشنوم
کوک: دوست داری امشب به فاک بری ؟
ا.ت: چی شد؟؟ توکه منو دوست داشتی؟؟؟
کوک: الآنم دوست دارم ولی اگه بار دیگه در باره ی رفتم بشنوم یه جوری میکنم...ت تا راه رفتن یادت بره (عربده)
ا.ت: من گفتم اگه این کارو میکنی من میمونم (داد)
کوک: من میکنم حالا راضی شدی؟(عصبانی)
ا.ت:من که ندیدم
بعد به بادیگارد گفت بیان
کوک: هرچی خانوم گفت انجام بدین , ا.ت بیا اینم کارتم
بادیگارد: چشم
من کارت رو از دستش گرفتم، یه نگاه بهش انداختم و بعد گذاشتم تو جیبم. حس میکردم الان کل عمارت زیر دستمه
بادیگاردها با احترام سر تکون دادن و منتظر موندن تا من حرف بزنم.
ا.ت: اول از همه این تخت رو ببرید بیرون. میخوام همین امشب یه تخت نو بیارن. پردهها رو هم عوض کنید، رنگ اینا اعصابم رو خورد میکنه.
یکی از بادیگاردها با بیسیمش حرف زد، دو دقیقه بعد چند تا خدمتکار با عجله اومدن
منم روی صندلی نشستم و با نگاه، همهی کارهاشون رو کنترل میکردم
کوک کنار در ایستاده بود، با اون نگاه سرد و خطرناکش ولی من دیگه ترسی تو دلم نداشتم برعکس، حس میکردم الان وقتشه که بفهمه من هم بیزبان نیستم.
وقتی تخت رو بردن، رفتم سمت کمد دوم. لباسهاش رو یکی یکی نگاه کردم، بعضیاش هنوز بوی عطر زنونه میداد ، دلم پیچ رفت ولی سعی کردم نشون ندم.
ا.ت: اینا رو هم میبرید، از نو همه چی میخرم.
کوک: (با ابرو بالا انداختن) همه چی رو داری عوض میکنی
ا.ت: مگه اینجا قرار نیست اتاق منم باشه؟
اون فقط یه لبخند کج زد، یه لبخندی که معلوم بود پشتش هزار تا فکره.
وقتی همه وسایل رو بردن، کوک جلو اومد، خیلی نزدیک، جوری که نفسش بهم میخورد
نظرتون؟
شرطا یادتون نره😚🎀
- ۱۷.۰k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط