قمار عشق
#قمار عشق
Part 6
تهیونگ تو راه خونه تو فکر حرفای الفای مزاحمی که یه ربع پیش باهاش برخورد کرده بود، رفته بود.
تنها چیزی که میخواست این بود که هر چی زود تر به خونه برسه و تو بغل هیونگش پناه ببره و اتفاقاتی که افتاده بود رو براش تعریف کنه تا نجوا های برادرش رو برای مراقبت بیشتر بشنوه.
چهل دقیقه از پیاده رویش میگذشت که خودش رو جایی جلوی در خونه دید.
از بس تو فکر بود که متوجه گذر زمان نشده بود.
ساعت چهار دانشگاه تعطیل شده بود و حالا ساعت پنج عصر شده بود.
در خونه رو با کلیدی که همیشه همراهش داشت باز میکنه و داخل میشه.
داخل اتاقش میشه و کیفش رو رو تختش شوت میکنه. لباساشو با یه شرتک و کراپ که همیشه میپوشید عوض میکنه. از اتاقش میاد بیرون و سمت اتاق کار هیونگش حرکت میکنه..همیشه این موقع ها اونجا بود.
رو به روی در خرمایی رنگ وایمیسه. چند تقه ای به در میزنه.
با صدای برادرش که اجازه ورودش رو میداد در رو باز میکنه و صورت زیباش رو که با لبخند تزیینش کرده بود رو مهمون نامجون میکنه.
نامجون نگاهش رو از لپتاپش میگیره و با دیدن برادرش مثل همیشه قند تو دلش اب میشه و دستاشو واسش باز میکنه که برادر امگاش رو تو بغلش حل کنه.
نامجون..کسی که بیشتر روزش درگیر کار بود..کارایی که با زحمت انجام میداد و بیشتر درامدش به قمار هایی که پدرش میکرد صرف میشد.
خیلی خسته بود ولی فق یه نگاه به دونسنگ کوچولوش کافی بود تا خستگی هاش رو یادش بره.
تهیونگ با همون لبخند میره تو بغل هیونگش.
جثه کوچیکش تو بغل بزرگ برادر الفاش محو میشد.
نامجون دستاشو دور تهیونگ حلقه میکنه و رو موهاش رو چند بار بوس میکنه.
میتونست رایحه کمی غمگین و ترسیده ی تهیونگ رو حس کنه. یعنی چه چیزی باعث ناراحتی دونسنگ کوچولوش شده بود؟؟
اخم کمرنگی میکنه:
-چیزی شده تهیونگ؟ چی ناراحتت کرده؟
تهیونگ سرش رو از تو یقه هیونگش میاره بالا و سرش رو به تایید تکون میده:
- هیونگ...وقتی داشتم برمیگشتم یکی اذیتم کرد..حرفای عجیبی میزد..
نامجون با حرف دونسنگش اخمش پر رنگ تر میشه.
- میدونی کیه؟ میشناسیش؟ فقط امروز دیدیش؟
- نه...وقتی داشتم برمیگشتم اومد به بوتم دست زد...و..گفتش که...چه Bدن خوبی دارمو اینا...
تهیونگ لپاش سرخ شده بود از خجالت و نگاهشو به زمین داده بود.
- بعدشم بهم گفت که..میخواد بیاد منو..ببره..
تهیونگ ما بین حرفاش بغضش میگیره. سرشو میاره بالا و به هیونگش خیره میشه:
- هیونگ..من میترسم..منظورش چیه..؟..اون که جفتم نیست..هیق
نامجون ناراحت شده بود از این وضعیت دونسنگش. ذهنش یه لحظه درگیر شد..نکنه اون فرد ربطی به کارای پدرش داشته باشه؟؟
- هیسس گریه نکن عشق هیونگ..از این به بعد خودم میبرم میارمت..باشه؟ هرجا هم بخوای بری میبرمت نگران نباش.
سر تهیونگ رو دوباره میبوسه:
- الآنم برو پیش سوکجین من چندتا کار دارم. میخوام با آپا هم حرف بزنم.
تهیونگ صورتش رو رو گردن هیونگش میکشه و رایحه ارامبخش گل یخی رو وارد ریه هاش میکنه. عاشق این رایحه بود. همیشه بهش ارامش میداد .
- اوهوم...باشه
تهیونگ بوسه ای رو گونه هیونگش میزاره و از رو بغل نامجون میاد پایین و از اتاق خارج میشه میره پیش سوکجین.
Part 6
تهیونگ تو راه خونه تو فکر حرفای الفای مزاحمی که یه ربع پیش باهاش برخورد کرده بود، رفته بود.
تنها چیزی که میخواست این بود که هر چی زود تر به خونه برسه و تو بغل هیونگش پناه ببره و اتفاقاتی که افتاده بود رو براش تعریف کنه تا نجوا های برادرش رو برای مراقبت بیشتر بشنوه.
چهل دقیقه از پیاده رویش میگذشت که خودش رو جایی جلوی در خونه دید.
از بس تو فکر بود که متوجه گذر زمان نشده بود.
ساعت چهار دانشگاه تعطیل شده بود و حالا ساعت پنج عصر شده بود.
در خونه رو با کلیدی که همیشه همراهش داشت باز میکنه و داخل میشه.
داخل اتاقش میشه و کیفش رو رو تختش شوت میکنه. لباساشو با یه شرتک و کراپ که همیشه میپوشید عوض میکنه. از اتاقش میاد بیرون و سمت اتاق کار هیونگش حرکت میکنه..همیشه این موقع ها اونجا بود.
رو به روی در خرمایی رنگ وایمیسه. چند تقه ای به در میزنه.
با صدای برادرش که اجازه ورودش رو میداد در رو باز میکنه و صورت زیباش رو که با لبخند تزیینش کرده بود رو مهمون نامجون میکنه.
نامجون نگاهش رو از لپتاپش میگیره و با دیدن برادرش مثل همیشه قند تو دلش اب میشه و دستاشو واسش باز میکنه که برادر امگاش رو تو بغلش حل کنه.
نامجون..کسی که بیشتر روزش درگیر کار بود..کارایی که با زحمت انجام میداد و بیشتر درامدش به قمار هایی که پدرش میکرد صرف میشد.
خیلی خسته بود ولی فق یه نگاه به دونسنگ کوچولوش کافی بود تا خستگی هاش رو یادش بره.
تهیونگ با همون لبخند میره تو بغل هیونگش.
جثه کوچیکش تو بغل بزرگ برادر الفاش محو میشد.
نامجون دستاشو دور تهیونگ حلقه میکنه و رو موهاش رو چند بار بوس میکنه.
میتونست رایحه کمی غمگین و ترسیده ی تهیونگ رو حس کنه. یعنی چه چیزی باعث ناراحتی دونسنگ کوچولوش شده بود؟؟
اخم کمرنگی میکنه:
-چیزی شده تهیونگ؟ چی ناراحتت کرده؟
تهیونگ سرش رو از تو یقه هیونگش میاره بالا و سرش رو به تایید تکون میده:
- هیونگ...وقتی داشتم برمیگشتم یکی اذیتم کرد..حرفای عجیبی میزد..
نامجون با حرف دونسنگش اخمش پر رنگ تر میشه.
- میدونی کیه؟ میشناسیش؟ فقط امروز دیدیش؟
- نه...وقتی داشتم برمیگشتم اومد به بوتم دست زد...و..گفتش که...چه Bدن خوبی دارمو اینا...
تهیونگ لپاش سرخ شده بود از خجالت و نگاهشو به زمین داده بود.
- بعدشم بهم گفت که..میخواد بیاد منو..ببره..
تهیونگ ما بین حرفاش بغضش میگیره. سرشو میاره بالا و به هیونگش خیره میشه:
- هیونگ..من میترسم..منظورش چیه..؟..اون که جفتم نیست..هیق
نامجون ناراحت شده بود از این وضعیت دونسنگش. ذهنش یه لحظه درگیر شد..نکنه اون فرد ربطی به کارای پدرش داشته باشه؟؟
- هیسس گریه نکن عشق هیونگ..از این به بعد خودم میبرم میارمت..باشه؟ هرجا هم بخوای بری میبرمت نگران نباش.
سر تهیونگ رو دوباره میبوسه:
- الآنم برو پیش سوکجین من چندتا کار دارم. میخوام با آپا هم حرف بزنم.
تهیونگ صورتش رو رو گردن هیونگش میکشه و رایحه ارامبخش گل یخی رو وارد ریه هاش میکنه. عاشق این رایحه بود. همیشه بهش ارامش میداد .
- اوهوم...باشه
تهیونگ بوسه ای رو گونه هیونگش میزاره و از رو بغل نامجون میاد پایین و از اتاق خارج میشه میره پیش سوکجین.
- ۴.۲k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط