---
---
I Fell in Love with My Little Secretary
Part 19 (Final)
شش سال گذشت...
عمارت حالا پر از زندگی بود. ات دیگه اون دختر دستوپا چلفتی و خجالتی ۱۹ ساله نبود. زنی شده بود زیبا، محکم و در عین حال هنوز همون مهربونی و شیطنت توی نگاهش برق میزد.
یونگی کنار پنجره ایستاده بود، کتشو روی صندلی انداخته بود و با لبخند نگاه میکرد. ات وسط باغ روی چمنها نشسته بود و با یه دختر کوچولوی پنج ساله بازی میکرد.
دخترک میدوید، موهای مشکیش توی هوا تکون میخورد و هر بار که زمین میخورد، ات بغلش میکرد و میخندید.
یونگی زیر لب: «شما دوتا... همهچی منید.»
ات وقتی نگاه یونگی رو حس کرد، دست دختر کوچولو رو گرفت و سمتش دوید.
ات (با خنده): «یونگی! بابایی رو صدا کن!»
دخترک با ذوق: «باباااا!» و خودش رو پرت کرد توی بغل یونگی.
یونگی دخترش رو بالا برد، بوسید و بعد نگاهشو به ات دوخت.
یونگی: «میدونی؟ هنوز هم از روزی که اومدی منشی من شدی تا امروز، هر لحظهاش تو ذهنمه.»
ات (با خجالت و خنده): «آره خب… منشی خنگی بودم.»
یونگی سرشو تکون داد، دستشو دور کمر ات حلقه کرد: «نه. تو بزرگترین هدیه زندگی من بودی.»
صدای خندهی هر سهشون توی عمارت پیچید. خدمه لبخند میزدن. حتی تاراشا که حالا پیرتر شده بود، زیر لب گفت: «خدا رو شکر... آقای یونگی بالاخره خوشبخت شد.»
دوربین ذهن انگار عقبتر میرفت... از پنجرهی بزرگ عمارت، میشد یه خانواده رو دید.
یونگی – سرد و بیاحساس گذشته – حالا پدری عاشق و شوهری آرام.
ات – دختر خجالتی و فقیر – حالا بانویی که قلب همه رو با مهربونیش به دست آورده بود.
و یه دختر کوچولو که نتیجهی همهی جنگها، اشکها و عشق ممنوعهشون بود.
پایان. 🖤
پارت بعدی از کی باشه؟
I Fell in Love with My Little Secretary
Part 19 (Final)
شش سال گذشت...
عمارت حالا پر از زندگی بود. ات دیگه اون دختر دستوپا چلفتی و خجالتی ۱۹ ساله نبود. زنی شده بود زیبا، محکم و در عین حال هنوز همون مهربونی و شیطنت توی نگاهش برق میزد.
یونگی کنار پنجره ایستاده بود، کتشو روی صندلی انداخته بود و با لبخند نگاه میکرد. ات وسط باغ روی چمنها نشسته بود و با یه دختر کوچولوی پنج ساله بازی میکرد.
دخترک میدوید، موهای مشکیش توی هوا تکون میخورد و هر بار که زمین میخورد، ات بغلش میکرد و میخندید.
یونگی زیر لب: «شما دوتا... همهچی منید.»
ات وقتی نگاه یونگی رو حس کرد، دست دختر کوچولو رو گرفت و سمتش دوید.
ات (با خنده): «یونگی! بابایی رو صدا کن!»
دخترک با ذوق: «باباااا!» و خودش رو پرت کرد توی بغل یونگی.
یونگی دخترش رو بالا برد، بوسید و بعد نگاهشو به ات دوخت.
یونگی: «میدونی؟ هنوز هم از روزی که اومدی منشی من شدی تا امروز، هر لحظهاش تو ذهنمه.»
ات (با خجالت و خنده): «آره خب… منشی خنگی بودم.»
یونگی سرشو تکون داد، دستشو دور کمر ات حلقه کرد: «نه. تو بزرگترین هدیه زندگی من بودی.»
صدای خندهی هر سهشون توی عمارت پیچید. خدمه لبخند میزدن. حتی تاراشا که حالا پیرتر شده بود، زیر لب گفت: «خدا رو شکر... آقای یونگی بالاخره خوشبخت شد.»
دوربین ذهن انگار عقبتر میرفت... از پنجرهی بزرگ عمارت، میشد یه خانواده رو دید.
یونگی – سرد و بیاحساس گذشته – حالا پدری عاشق و شوهری آرام.
ات – دختر خجالتی و فقیر – حالا بانویی که قلب همه رو با مهربونیش به دست آورده بود.
و یه دختر کوچولو که نتیجهی همهی جنگها، اشکها و عشق ممنوعهشون بود.
پایان. 🖤
پارت بعدی از کی باشه؟
- ۲۴.۸k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط