{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Fell in Love with My Little Secretary

I Fell in Love with My Little Secretary

Part 17

نور صبح از لای پرده‌ها اومده بود توی اتاق. ات آروم پلک زد، خواست از جاش بلند بشه اما همون لحظه بدنش تیر کشید. با ناله‌ی خفیفی دوباره روی تخت افتاد.

نگاهش افتاد به لباس گشاد یونگی که تنش بود… بوی یونگی همه‌جای لباس پیچیده بود. دستش ناخودآگاه رفت سمت گردنش. آینه‌ی کوچیک روی پاتختی رو برداشت. با دیدن رد دندون‌ها و کبودی‌های پررنگ روی پوستش، نفسش برید.

ات (زیر لب): «لعنتی… چیکار کردی با من…»

همین موقع یونگی با یه لیوان آب و دارو وارد شد. با لبخند پیروزمند نشست کنار تخت.
یونگی: «بیدار شدی کوچولو؟»
ات اخم کرد، نگاهشو ازش دزدید: «همه‌جام درد می‌کنه… تو… خیلی خشن بودی.»
یونگی خندید، انگار کل ماجرا براش لذت‌بخش‌ترین چیز دنیا بود.
یونگی: «خب مگه میشه با این همه دیوونگی که تویی بهم دادی آروم باشم؟»

ات (با عصبانیت و خجالت): «خفه شو! اصلاً نمی‌فهمی چی می‌کشم… نگاه کن گردنم کبود شده!»
یونگی خم شد، لب‌هاشو روی همون کبودی گذاشت و بوسید.
یونگی: «زیباتر شدی. همه بفهمن مال منی.»

ات با دستاش هلش داد عقب: «یونگی بس کن… من… من نمی‌خوام کسی بفهمه.»
یونگی (با لحن محکم): «تو الان همسر قانونی منی. همه باید بفهمن… وگرنه خودم کاری می‌کنم بفهمن.»

ات زیر لب غر زد: «تو مریضی…»
یونگی فقط خندید و دارو رو به سمتش گرفت: «بخور… بعدش می‌خوام بغلت کنم دوباره بخوابم. تو هنوز ضعیفی.»

ات به چشماش نگاه کرد… اون نگاه رضایت کامل و آرامشی که روی صورت یونگی بود. انگار بعد از سال‌ها تازه چیزی رو به‌دست آورده باشه.
ات (زیر لب و با خجالت): «احمق… تو خیلی زیادی خوشحالی.»
یونگی (لبخند): «آره… چون بالاخره صاحب شدمت
دیدگاه ها (۱۲)

---I Fell in Love with My Little SecretaryPart 19 (Final)شش ...

بالاخره 200تا شدم! من ذوقققققق 🎀🎉😭خدای فکر نمیکردم یه روزی 2...

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 16🔻 عمارت پدری –...

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 15🔻 آشپزخونه – ظ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³ ات: والا منم نمی خ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹² ات تازه بهوش اومد ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط