{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

استلا_پارت۳

استلا_پارت۳
مکس:مثلا قراره چی بشه؟ من پولم رو یادم رفته و از یک دوست میخوام بهم پول بده.
دامیان:دوست؟ آنیا این واقعا دوست توعه؟ جالبه، برای پول دوستت رو میندازی زمین؟
آنیا:نه دوست من نیست، دامیان ولش کن.
دامیان:نه من باید باهاش یک صحبت....
آنیا حرفش رو قطع میکنه و میگه:گفتم بیا!
آنیا دست دامیان رو میگیره و میبرتش بیرون از مدرسه.
آنیا:لازم نبود اینکارو انجام بدی، مدرسه تموم شده بود میتونستی بری خونه.
دامیان:برم خونه؟ وقتی یکی داره اذیت میشه؟
آنیا:خودت داری میگی یکی، من کی برای تو مهم شدم؟ چرا باید به من کمک کنی.
دامیان:خوب.. من قراره روزی شخص بزرگی بشم.. پس...کمکت کردم.
آنیا:پس فقط همین بوده، نه؟ خوب باید بگم... باید بگم ممنونم، بابت کمکت، کاری هست که برای جبران بتونم انجام بدم؟
دامیان:چی؟ جبران؟ خوب نه نیازی نیست.
آنیا:پس... خدانگهدار.
دامیان:آره،خدانگهدار، میبینمت!
دیدگاه ها (۰)

دامیان در ذهنش:من... من کمکش کردم چون کار درست همین بود! آره...

استلا_پارت۲آنیا:حوصلت رو ندارم، دانی، برو! دامیان:دامی؟جدید ...

استلا_ پارت۱ساعت ۷ صبح است. آنیا حالا ۱۵ ساله است و دارد به ...

ماموریت ۰۰۷ صورتی پارت ۱۵ فصل ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط