{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیکولاس جواب دادمهمونی سالانه وقتی برای اولین بار دیدمت و وقتی دیدن تو واکنشی ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴¹
.....................................................
نیکولاس جواب داد"مهمونی سالانه... وقتی برای اولین بار دیدمت... و وقتی دیدن تو واکنشی نشون نمیدی فهمیدم ۱۸ سالت نشده..." امیلی گفت"پس بخاطر همین وقتی وارد ملکت شدم منو نکشتی..." نیکولاس سرش را تکان داد و گفت"درسته... نکنه انتظار داری جفتمو بکشم، کوچولو؟..." امیلی سریع گفت"و شرط اینکه وقتی عصبانی هستی کنارت باشمم بخاطر همین بود؟" نیکولاس با پوزخند سرش را تکان داد و گفت"آره... به لطف تو قتل عام ها تو این چند روز کم شده!" امیلی کمی مکث کرد و ادامه داد"والدینم... اونا میدونن تو جفت منی؟" نیکولاس پاسخ داد"نه... هیچکس به غیر از من نمی‌دونست و حالا هم فقط خودت میدونی..." امیلی به نشانه تایید سرش را تکان داد. مدتی در سکوت گذشت که نیکولاس گفت"شام امشبو من درست میکنم" امیلی چشمانش برق زد و گفت"عالیه!..." نیکولاس کمی خندید. بعد از مدتی، نیکولاس به آشپزخانه رفت تا غذا درست کند. امیلی هم در اتاق نشیمن بود و هر از گاهی به آشپزخانه نگاهی می انداخت و نیکولاس را تماشا میکرد. نیکولاس با مهارت به نظر میرسید و امیلی به این فکر می‌کرد که نیکولاس از کجا آشپزی را یاد گرفته. اواخر آشپزی، امیلی به آشپزخانه رفت و کنار نیکولاس ایستاد و به غذا نگاه کرد و گفت"خیلی خوب به نظر میاد... تو آشپزی رو از کجا یاد گرفتی؟..." نیکولاس از گوشه چشم به امیلی نگاهی کرد و گفت"وقتی بچه بودم دوست داشتم آشپز بشم..." امیلی با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت"آشپز!؟... عجیبه... معمولا پسر بچه ها دوست دارن پلیس یا آتش نشان بشن!..." نیکولاس خندید و گفت"درسته... و تا قبل از مرگ پدرم خیلی آشپزی میکردم... ولی بعدش... دیگه حوصله نداشتم و بیشتر بیرون غذا میخوردم..." امیلی سرش را تکان داد. و دوباره به غذا نگاهی انداخت. غذا به نظر آماده میرسید. نیکولاس از کابینت ظرفی برداشت و غذا را درون آن ریخت و روی میز گذاشت. به امیلی گفت"بشین، کوچولو..." امیلی سر میز نشست و بعد از آن هم نیکولاس نشست. امیلی کمی از غذا را خورد و با تعجب گفت"خیلی خوبه!... راستشو بخوای فکر نمیکردم به این خوبی باشه!" چشمانش از تعجب گرد شد. نیکولاس خندید و گفت"منو دست کم نگیر..." امیلی همانطور که تکه دیگری را می‌جوید گفت"کارینا چی؟ اونو صدا نمیزنیم؟..." نیکولاس کمی از غذا خورد و گفت"برام مهم نیست... در حال حاضر فقط تو مهمی..." و با بی‌تفاوتی مشغول خوردن شد. اما امیلی دوباره سرخ شده بود. کمی بعد امیلی صدای پاهای کارینا را شنید. کارینا وارد آشپزخانه شد و با عشوه گفت"اوه نیک... این غذا رو تو درست کردی!؟... عالی به نظر میاد!" و سر میز کنار نیکولاس نشست. کمی از غذا را مزه کرد. دستش را روی بازوی نیکولاس گذاشت و با عشوه گفت"مممم.... عالی بود، عزیزم.......
.......................................................
لایک یادتون نره❤🎀🤝🏻
دیدگاه ها (۴)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴²............................................

آخی بمیرم برات که به عشقت نرسیدی 🥲🤧جالبه بدونید این داستان ک...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁰............................................

KAMILA ♡

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁷............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط