{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیکولاس با پیشانی چسبیده به پیشانی او گفتمیبینم که پنکیک درست کردی هنوز پوزخندش ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁰
.................................................
نیکولاس با پیشانی چسبیده به پیشانی او گفت"میبینم که پنکیک درست کردی..." هنوز پوزخندش که شاید لبخند واقعی بود را بر لب داشت. امیلی با یاد آوری پنکیکش، سرش را تکان داد و گفت"درسته..." و از این فرصت برای عوض کردن جو و فرصتی برای فرار از سرخ شدن بیشتر استفاده کرد و گفت"بیا امتحانش کنیم!..." کمی نیکولاس را به عقب هل داد و از پیشخوان پایین پرید و سریع به طرف میز رفت. نیکولاس بخاطر رفتار مضطرب امیلی پوزخندی زد و خودش هم به طرف میز رفت. امیلی بشقاب را برداشت و جلوی نیکولاس گرفت و گفت"بخور..." نیکولاس نگاهی به امیلی و سپس بشقاب انداخت و پنکیکی برداشت و مزه کرد. ابرویش را بالا انداخت و گفت"خوشمزه‌ست..." امیلی که از این جواب کاملا راضی بود گفت"درسته..." و خودش هم از پنکیکش خورد. واقعا خوشمزه بود و در دهان آب می‌شد. و سس شکلاتی باعث شده بود که طعم بهتری پیدا کند. مشغول خوردن پنکیک بودند که امیلی رایحه ی جدیدی حس کرد و فورا پس از آن، در عمارت باز شد و کارینا وارد شد. رایحه ی کارینا تند بود و باعث سردرد میشد، درست مثل عطر هایی که استفاده می‌کرد. نیکولاس  هیچ واکنشی به ورود کارینا نشان نداد و حتی رویش را هم بر نگرداند. امیلی تکه پنکیکی که در دهانش بود را قورت داد و نگاهش روی کارینا بود. کارینا با اخم غلیظی گفت"چیه!... مگه چیز عجیبی دیدی!؟... دختره ی هر.زه! فکر نکن فراموش کردم... برات دارم!" و به طرف پله ها رفت. وقتی کارینا از پله ها بالا میرفت، امیلی برگ زیر پاییزی ای را روی موهای کارینا دید. لب هایش را باز کرد و گفت"کارینا یه چیزی..." اما کارینا حرفش را قطع کرد و گفت"دهن لعنتیتو ببند!" امیلی چیز دیگری نگفت. نیکولاس که هنوز مشغول خوردن پنکیک بود، آخرین تکه ی پنکیک را خورد و خطاب به امیلی گفت"میرم یه دوش بگیرم، کوچولو..." امیلی سرش را تکان داد اما فکرش همچنان مشغول امیلی بود. نیکولاس به سمت اتاقش رفت و امیلی هم به سمت اتاق نشیمن. صدایی از اتاق کارینا به گوش نمی‌رسید و تنها صدایی که امیلی میشنید، صدای دوش آب بود که از اتاق نیکولاس می آمد. امیلی خودش را با فضای مجازی مشغول کرد. حدود نیم ساعت بعد، نیکولاس وارد اتاق نشیمن شد. تیشرت سفیدی و شلوار راحتی مشکی گشادی پوشیده بود و موهایش خیس بودند. به طرف امیلی آمد و کنارش روی مبل لم داد. سرش را به مبل تکیه داد و خطاب به امیلی گفت"خب... ملاقات امروزت چطور بود؟..." امیلی به طرف نیکولاس برگشت و گفت"خوب بود... واقعا دلم برای لایرا تنگ شده بود و خیلی خندیدم!..." نیکولاس لبخندی زد و گفت"خوشحالم که بهت خوش گذشته...." امیلی با کنجکاوی پرسید"راستی... تو... از کی میدونستی من جفتتم؟" نیکولاس جواب داد"مهمونی سالانه.......
......................................................
پارت اول امروز قشنگام💌🤝🏻
دیدگاه ها (۵)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴²............................................

KAMILA ♡

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁶............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط