{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💜 💜 💜 💜

💜 💜 💜 💜
عشـــــــق...
پارت 151




نیلوفر:
به چشاش نگاه می کردم
محسن: نیلوفر
سرمو تکون دادم افکارم کنار برن نه تو یه روز بفهمی دوتا از
عزیزهات بهت خیانت کردن
محسن : نیلوفر...لعنتی باهات حرف می زنم جواب بده ..چرا اومدی اینجا...چرا؟
- چی شده؟
محسن برگشت وبا خشم لیلی رو نگاه کرد بعد منو حتا نمی تونستم راه برم که از اتاقش برم بیرون اشک تو چشام بازی می کرد ولی نمی تونستم گریه کنم فقط دلم می خواست جیغ بزنم که اونم نمی تونستم
- نیلوفر...نیلوفر...
بازوهام روگرفت وتکونم داد
آروم دستاشو کنار زدم ورفتم اتاقم در رو قفل کردم نمی تونستم نفس بکشم فکرم تهی وخالی بود
محسن به من داشت خیانت می کرد چند روز اینجا نبودیم کی رو مهمون اتاقش کرده بود؟!
اون یکی هم یه زن دیگه تو زندگیش بود مامانم منو مقصر می دونست این بی انصافی بود محسن چطور تونست این کار رو بکنه کی بوده که انقدر براش از عشق مایه گذاشته بود
صدای دراتاقم میومد توجه نکردم
- نیلوفر باز کن ...تو رو به قرآن باز کن ...باز کن دیگه ...نیلوفر ..تو رو خدا تو رو خدا نیلوفر ...می خوام بااات حرف بزنم ...نیلوفر...باز کن دیگه ...
محسن چطور تونستی چی داشتی که بگی
محسن :نیلوفر باز کن در رو می شکونم
- تنهام بزار محسن
اینو گفتم دیگه درنزد پرده ها رو کشیدم ورو تخت دراز کشیدم دلم آرامش صبح رو می خواست آرامشی که تاحالا تجربه نکرده بودم دهنم خشک بود رو پاتختی آب بود یه لیوان ریختم ولی با دیدن قرص های رو پاتختی بسته قرص رو برداشتم دوتاش می تونست دو روز منو بخوابونه ولی همش می تونست واسه همیشه بهم آرامش بده یه خواب ابدی
بسته رو خالی کردم تو مشتم وهمه اش رو ریختم تو دهنم آب رو سر کشیدم ودراز کشیدم رو تخت از خدا می خواستم حالا که چشام رو می بندم هیچ وقت باز نشن ...
دیدگاه ها (۱)

💜 💜 💜 💜 عشـــــــق....پارت 152مهرداد:تازه رسیده بودم خونه به...

💜 💜 💜 💜 عشــــــــق...پارت 153مهرداد:محسن با التماس گفت : یه...

💜 💜 💜 💜 عشــــــق....پارت 150نیلوفر:مامان چند بار صدام زد که...

💜 💜 💜 💜 عشــــــــق....پارت 149نیلوفر :از ترس می لرزیدم - مـ...

عشق فراموش شده

تک پارتی از شوگا ات : بسه دیگه شوگا : زنیکه عوضی و طبق معمول...

پارت14یونگی دستش رو گذاشت زیر چونم و تو چشای پر از اشکم زل ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط