مافیایه عشق P
مافیایه عشق P:35
هیونجین: من ...من دوس...
با تقه ای که به در خورد هیونجین ادامه حرفش رو خورد خیلی روی خودش کار کرده بود ولی الان همه چی خراب شد چشماش رو محکم به هم فشار داد و نفس عمیقی کشید که دست فلیکس رو روی گونه اش حس کرد چشماش رو باز کرد و بهش نگاه کرد او لبخندی زد
فلیکس: برو کارت دارن
هیونجین سری تکان داد و ازش جدا شو از روی زمين باکسرشو برداشت و پوشید و به سمت در رفت و با شدت و عصبانیت بازش کرد
هیونجین: لعنت به همتون چیه؟
چانگبین با تعجب نگاه به هیونجینی که کاملا لخت بود کرد
چانگبین: اممم...خب فکر کنم بد موقع اومدم
هیونجین: اره و اگر حرف مهمی نداشته باشی میکشمت حالا بنال ببینم چی میگی؟
چانگبین لبخندی زد از قبل میدونست داخل اون اتاق چه خبره ولی به قصد اومده بود یکم حالشون رو بگیره
چانگبین: امروز یک قرار شام مهمی با یک تاجر دارید
هیونجین: ساعت؟
چانگبین: ۷:۳۰
هیونجین: باش
داخل رفت و محکم در رو تو صورت چانگبین بست و صورت خندون چانگبین رو ندید سمت فلیکس رفت و کنارش دراز کشید و اون جسم کوچولو رو بغل کرد
فلیکس: چی میخواستی بهم بگی ؟
هیونجین: ولش کن چیز مهمی نبود؟
فلیکس: پس مهم نبود
هیونجین: اره ،حالا هم بیا بخوابیم من عصر کار دارم
فلیکس اروم سری تکان داد و چشمانش رو بست ولی تو دلش اشوبی بود که اجازه خواب رو ازش گرفته بود
هیونجین: چیزی شده؟
فلیکس سرش رو به نشانه نه تکون داره
هیونجین: پس چرا نمیخوابی
فلیکس: خوابیدم دیگه
هیونجین لبخندی زد و بوسه ی ارومی به موهایش زد
هیونجین: باش فندوق احمق من
فلیکس: من احمق نیستم
هیونجین خنده ارومی کرد
هیونجین: باشه
فلیکس: میگم نیستم
خنده هیونجین بلندتر شد
هیونجین: منم میگم باشه
فلیکس: هوممم...
هیونجین: بخواب دیگه فلیکس
فلیکس یکم خودش رو به هیونجین فشار داد که اونم محکمتر بغلش کرد و کمی بعد نفس هر دو منظم شود و به خواب عمیقی رفتن...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
هیونجین: من ...من دوس...
با تقه ای که به در خورد هیونجین ادامه حرفش رو خورد خیلی روی خودش کار کرده بود ولی الان همه چی خراب شد چشماش رو محکم به هم فشار داد و نفس عمیقی کشید که دست فلیکس رو روی گونه اش حس کرد چشماش رو باز کرد و بهش نگاه کرد او لبخندی زد
فلیکس: برو کارت دارن
هیونجین سری تکان داد و ازش جدا شو از روی زمين باکسرشو برداشت و پوشید و به سمت در رفت و با شدت و عصبانیت بازش کرد
هیونجین: لعنت به همتون چیه؟
چانگبین با تعجب نگاه به هیونجینی که کاملا لخت بود کرد
چانگبین: اممم...خب فکر کنم بد موقع اومدم
هیونجین: اره و اگر حرف مهمی نداشته باشی میکشمت حالا بنال ببینم چی میگی؟
چانگبین لبخندی زد از قبل میدونست داخل اون اتاق چه خبره ولی به قصد اومده بود یکم حالشون رو بگیره
چانگبین: امروز یک قرار شام مهمی با یک تاجر دارید
هیونجین: ساعت؟
چانگبین: ۷:۳۰
هیونجین: باش
داخل رفت و محکم در رو تو صورت چانگبین بست و صورت خندون چانگبین رو ندید سمت فلیکس رفت و کنارش دراز کشید و اون جسم کوچولو رو بغل کرد
فلیکس: چی میخواستی بهم بگی ؟
هیونجین: ولش کن چیز مهمی نبود؟
فلیکس: پس مهم نبود
هیونجین: اره ،حالا هم بیا بخوابیم من عصر کار دارم
فلیکس اروم سری تکان داد و چشمانش رو بست ولی تو دلش اشوبی بود که اجازه خواب رو ازش گرفته بود
هیونجین: چیزی شده؟
فلیکس سرش رو به نشانه نه تکون داره
هیونجین: پس چرا نمیخوابی
فلیکس: خوابیدم دیگه
هیونجین لبخندی زد و بوسه ی ارومی به موهایش زد
هیونجین: باش فندوق احمق من
فلیکس: من احمق نیستم
هیونجین خنده ارومی کرد
هیونجین: باشه
فلیکس: میگم نیستم
خنده هیونجین بلندتر شد
هیونجین: منم میگم باشه
فلیکس: هوممم...
هیونجین: بخواب دیگه فلیکس
فلیکس یکم خودش رو به هیونجین فشار داد که اونم محکمتر بغلش کرد و کمی بعد نفس هر دو منظم شود و به خواب عمیقی رفتن...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
- ۴۸۶
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط