{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part²⁴

﴿ویو ات﴾

تمام شب، حرف‌های سرایدار و رفتار عجیب جین از ذهنم بیرون نمی‌رفت.

همه انگار چیزی را از من پنهان می‌کردند.

و من از این حس متنفر بودم.

...

صبح روز بعد...

تصمیمم را گرفته بودم.

این بار خودم حقیقت را پیدا می‌کردم.

زنگ تفریح، وقتی همه داخل حیاط بودند، آرام از راهروی اصلی گذشتم و به سمت ساختمان قدیمی مدرسه رفتم.

همان ساختمانی که همیشه درش قفل بود.

اما امروز...

در نیمه‌باز بود.

اخم کردم.

ات:
عجیبه... همیشه بسته بود.

به‌آرامی وارد شدم.

راهرو تاریک و ساکت بود.

فقط صدای قدم‌هایم می‌پیچید.

چند متر جلوتر، دری فلزی دیده می‌شد.

روی آن فقط یک علامت قرمز حک شده بود.

همان رنگی که روی آن برگ دیده بودم.

دستم را روی دستگیره گذاشتم.

در با صدای آرامی باز شد.

داخل اتاق، قفسه‌های قدیمی، پرونده‌های خاک‌گرفته و عکس‌های سال‌های گذشته مدرسه دیده می‌شد.

نگاهم روی یک تابلوی بزرگ ثابت ماند.

عکس گروهی از دانش‌آموزان...

اما چیزی عجیب بود.

روی چهره‌ی چند نفر با رنگ قرمز ضربدر کشیده شده بود.

میان آن عکس...

چهره‌ی جوان‌تر تهیونگ...

جین...

و جونگکوک هم دیده می‌شد.

چشم‌هایم از تعجب گرد شد.

ات:
این... یعنی چی؟

همان لحظه صدای قدم‌هایی از پشت سرم آمد.

برگشتم.

تهیونگ جلوی در ایستاده بود.

چهره‌اش از همیشه سردتر بود.

تهیونگ:
گفتم وارد اینجا نشو.

ات:
پس واقعاً یه چیزی رو ازم پنهان می‌کردی!

تهیونگ چند قدم جلو آمد.

تهیونگ:
از این اتاق برو بیرون.

ات:
نه!

اول جوابمو بده!

این عکس‌ها چیه؟

اون علامت قرمز یعنی چی؟

چرا همه وقتی اسمش میاد رفتارشون عوض می‌شه؟

تهیونگ فکش را روی هم فشار داد.

تهیونگ:
کنجکاوی همیشه چیز خوبی نیست.

ات:
و دروغ گفتن هم نیست!

تو از روز اول فقط بهم گفتی دخالت نکن، سؤال نپرس، اینجا نرو!

فکر کردی من عروسکم؟

چشم‌های تهیونگ برای لحظه‌ای از خشم برق زد.

تهیونگ:
دارم ازت محافظت می‌کنم!

ات:
نه!

داری منو توی تاریکی نگه می‌داری!

اتاق در سکوت فرو رفت.

نفس‌های هر دو تند شده بود.

ات با ناراحتی ادامه داد:

ات:
من بهت اعتماد کردم...

اما تو حتی حاضر نیستی حقیقت رو بهم بگی.

تهیونگ نگاهش را از او گرفت.

برای اولین بار...

جوابی نداشت.

ات با چشمانی پر از بغض گفت:

ات:
از امروز...

دیگه هیچ سؤالی ازت نمی‌پرسم.

چون فهمیدم هیچ‌وقت قصد نداشتی راستشو بهم بگی.

از کنار تهیونگ رد شد و با قدم‌های تند از اتاق بیرون رفت.

تهیونگ همان‌جا ایستاده بود.

مشتش را محکم گره کرد.

اما دنبالش نرفت.

چند لحظه بعد، جونگکوک وارد اتاق شد.

نگاهی به چهره‌ی تهیونگ انداخت و فهمید چه اتفاقی افتاده است.

جونگکوک:
فهمید؟

تهیونگ با صدایی خسته گفت:

تهیونگ:
نه...

فقط فهمید که من ازش حقیقت رو پنهان کردم.

جونگکوک آه کوتاهی کشید.

جونگکوک:
از این به بعد...

برگردوندن اعتمادش سخت می‌شه.

تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، به همان تابلوی قدیمی خیره ماند.

برای اولین بار...

از خودش پرسید که شاید سکوتش، بزرگ‌ترین اشتباهش بوده باشد.)
دیدگاه ها (۰)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²³﴿ویو ات﴾تمام زنگ آخر، فقط به حرف سراید...

👠👠👠#دنس

پارت ۱۵دنیا دور سرم چرخید._چی گفتی؟تهیونگ آرام گفت:_پدرت نمر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط