چپتر چهارم
چپتر چهارم
دروغ شیرین
پس اون از کجا میدونست؟
کمی بعد تلفنش را قطع کرد و با لبخند به طرفم برگشت . لبخندش انگار نور میتاباند ، خود زندگی بود ، تمام شک های بدم را با یک حرکت شست و برد . اون ادم خوبی بود ، لبخندش اینو نشون میداد . الان واقعا شاد بود . یکباره متوجه شدم که نمیخوام هیچ وقت این لبخند رو از صورتش پاک کنم .
_ خب حل شد خواهرت احتمالا به زودی میرسه به اینجا
اجازه دادم گرمای قلبم خودش را در احساسات صورتم نشان دهد و من نیز در مقابل با لبخندی از او تشکر کردم . سپس تنهایم گذاشت و توصیه کرد که به هیچ وجه بلند نشوم و حتما تمام غذای توی سینی را تمام کنم و اگه کاری داشتم زنگ کنار تختم را فشار دهم .
وقتی دوباره تنها شدم و نوری که اون بر من میتابید محو شد دوباره تمام نگرانی ها و افکار بد به ذهنم هجوم اوردند ... چرا انقدر با محبت باهام رفتار میکنه؟ نکنه ازم چیزی میخواد ؟ اره وگرنه چه دلیلی داشت که انقدر بهم اهمیت بده ؟ نکنه که تمام رفتاراش ظاهرسازی باشه ؟ نکنه بلایی سر یونا بیاره ؟ وای یونا خواهر کوچولوی عزیزم حتما خیلی ترسیده ... کاش میتونستم بهش خبر بدم .
و این گونه بود که افکارم جهتشان تغییر یافت و حالا به جای چان روی یونا متمرکز شد .
انقدر اشک ریختم که بدون اینکه خودم متوجه بشم خوابم برد .
~~~~~
امیدوارم خوشتون بیاد 🫠
دروغ شیرین
پس اون از کجا میدونست؟
کمی بعد تلفنش را قطع کرد و با لبخند به طرفم برگشت . لبخندش انگار نور میتاباند ، خود زندگی بود ، تمام شک های بدم را با یک حرکت شست و برد . اون ادم خوبی بود ، لبخندش اینو نشون میداد . الان واقعا شاد بود . یکباره متوجه شدم که نمیخوام هیچ وقت این لبخند رو از صورتش پاک کنم .
_ خب حل شد خواهرت احتمالا به زودی میرسه به اینجا
اجازه دادم گرمای قلبم خودش را در احساسات صورتم نشان دهد و من نیز در مقابل با لبخندی از او تشکر کردم . سپس تنهایم گذاشت و توصیه کرد که به هیچ وجه بلند نشوم و حتما تمام غذای توی سینی را تمام کنم و اگه کاری داشتم زنگ کنار تختم را فشار دهم .
وقتی دوباره تنها شدم و نوری که اون بر من میتابید محو شد دوباره تمام نگرانی ها و افکار بد به ذهنم هجوم اوردند ... چرا انقدر با محبت باهام رفتار میکنه؟ نکنه ازم چیزی میخواد ؟ اره وگرنه چه دلیلی داشت که انقدر بهم اهمیت بده ؟ نکنه که تمام رفتاراش ظاهرسازی باشه ؟ نکنه بلایی سر یونا بیاره ؟ وای یونا خواهر کوچولوی عزیزم حتما خیلی ترسیده ... کاش میتونستم بهش خبر بدم .
و این گونه بود که افکارم جهتشان تغییر یافت و حالا به جای چان روی یونا متمرکز شد .
انقدر اشک ریختم که بدون اینکه خودم متوجه بشم خوابم برد .
~~~~~
امیدوارم خوشتون بیاد 🫠
- ۲۷۵
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط