چپتر ششم
چپتر ششم
دروغ شیرین
روز ها پشت هم میگذرند انگار در یک حلقه گیر کردم یک لوپ زمانی ... اما ازش لذت میبرم . الان یک هفته است که به همراه یونا اینجا لنگر انداختیم . اونطکر که چان میگه مشغول تحقیق درباره ی اون گسیه که دنبال من بوده . بعد دو روز بلاخره اجازه ی بلند شدن از تخت را پیدا کردم و در اولین روز به همراه یونا در خانه که چه عرض کنم عمارت بنگ گشت زدیم و بعد به باغ رفتیم ، در انجا چان به ما ملحق شد و توانست رابطه ی خوبی را با یونا برقرار کند البته عجیب بود ... اون در بیرون از اتاق خیلی جدی بود ، هیچ احساسی نشون نمیداد ، تاحدودی ترسناک بود . اکثر روز را در اتاق کارش میگذراند ؛ چند دفعه از اونجا بازدید کردم اما در زمانی که خود چان همراهم نباشه هیچ کس اچازه ورود به ان اتاق را ندارد . نمیفهمم چرا مگر چه چیزی انجاست ... شاید فقط حریم خصوصی میخواد .
اما با تمام همه ی کارهاش تلاش میکنه زمانی را برای وقت گذراندن با یونا کنار بزاره من واقعا ممنونش هستم در تمام زندگیم هیچ وقت کسی اینگونه به من اهمیت نداده بود . این احساس قشنگه ... هر بار نگاهش میکنم گرما درون قلبم پخش میشه و شروع به لبخند زدن میکنم . این احساسات جدیدن .
امروز حدود سه ساعت پیش از خانه بیرون رفت و تا حالا که وقت نهاره هنوز بر نگشته
×اونی چانی اوپا نمیاد ؟
سر یونا رو نوازش میکنم و برای اینکه نگرانی خودم رو به او منتقل نکنم با لبخند سرش را نوازش میکنم .
+ مطمئم چانی زود برمیگرده نگرانشش نباش ... احتمالا کارش طول کشیده . هوم ؟ تو غذاتو بخور باید همشو تموم کنی تا زود بزرگ و قوی بشی
× اونی من میخوام مثل تو بشم . همون قدر مهربون و شجاع و قوی
اشک در چشمانم حلقه میزند ، با لبخند گونه ی یونا رو میبوسم و زمزمه میکنم : مطمئن تو از من هم بهتر میشی یک دختر فوق العاده میشی .
~~~~~
تا ظهر یکی دیگه هم میزارم :)
نظراتتون خیلی خوشحالم میکنن✨️💖
دروغ شیرین
روز ها پشت هم میگذرند انگار در یک حلقه گیر کردم یک لوپ زمانی ... اما ازش لذت میبرم . الان یک هفته است که به همراه یونا اینجا لنگر انداختیم . اونطکر که چان میگه مشغول تحقیق درباره ی اون گسیه که دنبال من بوده . بعد دو روز بلاخره اجازه ی بلند شدن از تخت را پیدا کردم و در اولین روز به همراه یونا در خانه که چه عرض کنم عمارت بنگ گشت زدیم و بعد به باغ رفتیم ، در انجا چان به ما ملحق شد و توانست رابطه ی خوبی را با یونا برقرار کند البته عجیب بود ... اون در بیرون از اتاق خیلی جدی بود ، هیچ احساسی نشون نمیداد ، تاحدودی ترسناک بود . اکثر روز را در اتاق کارش میگذراند ؛ چند دفعه از اونجا بازدید کردم اما در زمانی که خود چان همراهم نباشه هیچ کس اچازه ورود به ان اتاق را ندارد . نمیفهمم چرا مگر چه چیزی انجاست ... شاید فقط حریم خصوصی میخواد .
اما با تمام همه ی کارهاش تلاش میکنه زمانی را برای وقت گذراندن با یونا کنار بزاره من واقعا ممنونش هستم در تمام زندگیم هیچ وقت کسی اینگونه به من اهمیت نداده بود . این احساس قشنگه ... هر بار نگاهش میکنم گرما درون قلبم پخش میشه و شروع به لبخند زدن میکنم . این احساسات جدیدن .
امروز حدود سه ساعت پیش از خانه بیرون رفت و تا حالا که وقت نهاره هنوز بر نگشته
×اونی چانی اوپا نمیاد ؟
سر یونا رو نوازش میکنم و برای اینکه نگرانی خودم رو به او منتقل نکنم با لبخند سرش را نوازش میکنم .
+ مطمئم چانی زود برمیگرده نگرانشش نباش ... احتمالا کارش طول کشیده . هوم ؟ تو غذاتو بخور باید همشو تموم کنی تا زود بزرگ و قوی بشی
× اونی من میخوام مثل تو بشم . همون قدر مهربون و شجاع و قوی
اشک در چشمانم حلقه میزند ، با لبخند گونه ی یونا رو میبوسم و زمزمه میکنم : مطمئن تو از من هم بهتر میشی یک دختر فوق العاده میشی .
~~~~~
تا ظهر یکی دیگه هم میزارم :)
نظراتتون خیلی خوشحالم میکنن✨️💖
- ۳۳۹
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط