𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 6
ـــــــــــــــ
نمیدونستم چند روز گذشته.
گرسنه بودم.
تشنه بودم.
دیگه حتی نمیفهمیدم دقیقاً چند ساعت توی اون انباری بودم.
بدنم از خستگی سنگین شده بود و فقط روی زمین نشسته بودم و به در خیره شده بودم.
بالاخره صدای باز شدن در اومد.
همون مرد وارد شد.
این بار تنها نبود.
چند نفر پشت سرش بودن.
نگاهشون که به من افتاد، یکیشون جلو اومد و قفل دستهامو باز کرد.
با ترس خودمو عقب کشیدم.
_ ولم کنید...
مرد بدون توجه به حرفم گفت:
_ بلند شو.
توان ایستادن نداشتم.
یکی از اونها بازومو گرفت و مجبورم کرد بلند شم.
منو از انباری بیرون بردن و وارد اتاق دیگهای کردن.
مرد روبهروم ایستاد.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد گفت:
_ اون شب نباید اونجا میبودی.
سرمو پایین انداختم.
_ من... من چیزی ندیدم.
پوزخند زد.
_ همینو چند روزه داری میگی.
چند قدم نزدیکتر شد.
_ مجازاتت مرگ بود...
چند لحظه مکث کرد و دوباره با نگاه سردی ادامه داد:
_ ولی حیف نیست همچین جوجهای همینجا بمیره؟
قلبم فرو ریخت.
اصلاً نمیفهمیدم چی میخواست بگه.
فقط با ترس نگاهش میکردم.
_ شاید بشه بهجاش ازت پول خوبی درآورد.
یکی از افراد پشت سرش خندید.
مرد هم برگشت سمتشون.
_ امشب میبریمش.
نمیدونستم کجا.
فقط میدونستم هر جایی که قرار بود برم، قطعاً بهتر از اینجا نبود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ساعت بعد — شب
منو از اونجا بیرون آوردن.
سوار یه ماشین شدم.
هیچکس توضیحی نمیداد.
فقط میدونستم دارن منو به جای دیگهای میبرن.
ماشین بعد از مدتی جلوی ساختمونی بزرگ و شلوغ توقف کرد.
از همون بیرون هم میشد فهمید جای معمولیای نیست.
وقتی وارد شدیم، صدای موسیقی، حرف زدن آدمها و رفتوآمد افراد مختلف فضای سنگینی ساخته بود.
آدمهایی با لباسهای رسمی، چهرههای سرد و نگاههایی که اصلاً حس خوبی بهم نمیدادن.
مرد منو همراه خودش برد سمت گوشهای از سالن.
اونجا یه پیرمرد روی مبل نشسته بود.
چند نفر اطرافش بودن.
تا منو دید، سوت کوتاهی زد و نگاه زنندهای بهم انداخت.
_ عجب چیزیه...
جکسون خندید.
_ میدونستم خوشت میاد.
پیرمرد با خنده سرشو تکون داد.
_ این همونیه که گفتی؟
_ خودشه.
پیرمرد دوباره نگاهم کرد.
_ قیمتش چقدره؟
من با ترس چند قدم عقب رفتم.
جکسون جلوی راهم ایستاد.
_ اول معامله رو تموم کنیم، بعد دربارهی قیمت حرف میزنیم.
نزدیک نیم ساعت بحث و چونهزدن ادامه داشت.
من فقط ساکت ایستاده بودم و به در خروجی نگاه میکردم.
کاش فقط یک نفر...
فقط یک نفر میاومد.
همون لحظه پیرمرد خواست چیزی بگه که صدای مردی از پشت سرمون بلند شد.
آرام.
خونسرد.
اما بهشدت جدی.
_ به گمونم خرید و فروش اصول میخواد.
همه ساکت شدن.
جکسون ناگهان رنگش پرید.
پیرمرد هم سریع برگشت.
من هم با تردید برگشتم سمت صدا.
و برای چند ثانیه حتی نفس نکشیدم.
جونگکوک.
اما نه استاد جئونی که من هر سهشنبه پشت تخته میدیدم.
نه اون مرد سردی که با عینک و کتاب فیزیک وارد کلاس میشد.
این جونگکوک...
کاملاً متفاوت بود.
کت مشکی پوشیده بود و دستهاش توی جیبش بود.
نگاهش سرد و بیاحساس روی جمعیت میچرخید.
بعد چشمهاش روی من ثابت موند.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
_ این دختر رو همین الان به من تحویل میدی.
جکسون با دستپاچگی گفت:
_ جئون... این موضوع به تو ربطی نداره.
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
_ اشتباه میکنی.
یک قدم جلو اومد.
_ از لحظهای که اسم موریس وارد این ماجرا شده...
نگاهش دوباره روی من ثابت شد.
_ کاملاً به من مربوطه.
پیرمرد با ترس از جاش بلند شد.
_ تو اینجا چی میخوای؟
جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
_ چیزی که مال منه.
و من...
فقط مات نگاهش میکردم.
مال من؟
منظورش چی بود؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خبببب یه پارت دیگهم میزارمم
حمایت کنیددد😀🔪
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 6
ـــــــــــــــ
نمیدونستم چند روز گذشته.
گرسنه بودم.
تشنه بودم.
دیگه حتی نمیفهمیدم دقیقاً چند ساعت توی اون انباری بودم.
بدنم از خستگی سنگین شده بود و فقط روی زمین نشسته بودم و به در خیره شده بودم.
بالاخره صدای باز شدن در اومد.
همون مرد وارد شد.
این بار تنها نبود.
چند نفر پشت سرش بودن.
نگاهشون که به من افتاد، یکیشون جلو اومد و قفل دستهامو باز کرد.
با ترس خودمو عقب کشیدم.
_ ولم کنید...
مرد بدون توجه به حرفم گفت:
_ بلند شو.
توان ایستادن نداشتم.
یکی از اونها بازومو گرفت و مجبورم کرد بلند شم.
منو از انباری بیرون بردن و وارد اتاق دیگهای کردن.
مرد روبهروم ایستاد.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد گفت:
_ اون شب نباید اونجا میبودی.
سرمو پایین انداختم.
_ من... من چیزی ندیدم.
پوزخند زد.
_ همینو چند روزه داری میگی.
چند قدم نزدیکتر شد.
_ مجازاتت مرگ بود...
چند لحظه مکث کرد و دوباره با نگاه سردی ادامه داد:
_ ولی حیف نیست همچین جوجهای همینجا بمیره؟
قلبم فرو ریخت.
اصلاً نمیفهمیدم چی میخواست بگه.
فقط با ترس نگاهش میکردم.
_ شاید بشه بهجاش ازت پول خوبی درآورد.
یکی از افراد پشت سرش خندید.
مرد هم برگشت سمتشون.
_ امشب میبریمش.
نمیدونستم کجا.
فقط میدونستم هر جایی که قرار بود برم، قطعاً بهتر از اینجا نبود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ساعت بعد — شب
منو از اونجا بیرون آوردن.
سوار یه ماشین شدم.
هیچکس توضیحی نمیداد.
فقط میدونستم دارن منو به جای دیگهای میبرن.
ماشین بعد از مدتی جلوی ساختمونی بزرگ و شلوغ توقف کرد.
از همون بیرون هم میشد فهمید جای معمولیای نیست.
وقتی وارد شدیم، صدای موسیقی، حرف زدن آدمها و رفتوآمد افراد مختلف فضای سنگینی ساخته بود.
آدمهایی با لباسهای رسمی، چهرههای سرد و نگاههایی که اصلاً حس خوبی بهم نمیدادن.
مرد منو همراه خودش برد سمت گوشهای از سالن.
اونجا یه پیرمرد روی مبل نشسته بود.
چند نفر اطرافش بودن.
تا منو دید، سوت کوتاهی زد و نگاه زنندهای بهم انداخت.
_ عجب چیزیه...
جکسون خندید.
_ میدونستم خوشت میاد.
پیرمرد با خنده سرشو تکون داد.
_ این همونیه که گفتی؟
_ خودشه.
پیرمرد دوباره نگاهم کرد.
_ قیمتش چقدره؟
من با ترس چند قدم عقب رفتم.
جکسون جلوی راهم ایستاد.
_ اول معامله رو تموم کنیم، بعد دربارهی قیمت حرف میزنیم.
نزدیک نیم ساعت بحث و چونهزدن ادامه داشت.
من فقط ساکت ایستاده بودم و به در خروجی نگاه میکردم.
کاش فقط یک نفر...
فقط یک نفر میاومد.
همون لحظه پیرمرد خواست چیزی بگه که صدای مردی از پشت سرمون بلند شد.
آرام.
خونسرد.
اما بهشدت جدی.
_ به گمونم خرید و فروش اصول میخواد.
همه ساکت شدن.
جکسون ناگهان رنگش پرید.
پیرمرد هم سریع برگشت.
من هم با تردید برگشتم سمت صدا.
و برای چند ثانیه حتی نفس نکشیدم.
جونگکوک.
اما نه استاد جئونی که من هر سهشنبه پشت تخته میدیدم.
نه اون مرد سردی که با عینک و کتاب فیزیک وارد کلاس میشد.
این جونگکوک...
کاملاً متفاوت بود.
کت مشکی پوشیده بود و دستهاش توی جیبش بود.
نگاهش سرد و بیاحساس روی جمعیت میچرخید.
بعد چشمهاش روی من ثابت موند.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
_ این دختر رو همین الان به من تحویل میدی.
جکسون با دستپاچگی گفت:
_ جئون... این موضوع به تو ربطی نداره.
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
_ اشتباه میکنی.
یک قدم جلو اومد.
_ از لحظهای که اسم موریس وارد این ماجرا شده...
نگاهش دوباره روی من ثابت شد.
_ کاملاً به من مربوطه.
پیرمرد با ترس از جاش بلند شد.
_ تو اینجا چی میخوای؟
جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
_ چیزی که مال منه.
و من...
فقط مات نگاهش میکردم.
مال من؟
منظورش چی بود؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خبببب یه پارت دیگهم میزارمم
حمایت کنیددد😀🔪
- ۲.۶k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط