{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اے مـاه تـرین دلخـوشےِ روے زمینم

اے مـاه تـرین دلخـوشےِ روے زمینم
بگذار ڪـه چشمـانِ تـو را سیر ببینم
بگذار ڪـه بـر روے لبـت، شعـر بڪارم
بگـذار ڪـه در سایـهٔ چشمت بنشینم
ییلاقےِ چشمانِ تـو یاغے ترمان ڪرد
جیـرانِ مـن اے دلبـرِ قشلاق  نشینم
از روزِ ازل بستـهٔ گیسـوےِ تـو بـودم
تا بوده چنین بوده و تا هست چنینم
حاشا ڪه ز چاڪ سرِ پیراهنت امشب
دزدانـه دو تا  میـوهٔ ممنـوعـه بچینم
در شهر شدم شهره به لامذهبے و کُفر
وقتےتو شدےمذهب و پیغمبر و دینم

‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۵)

در چشمِ تو طلوع میکنمبا یادِ تو غروب ودر آغوشِ خیالت خواب،و ...

نه راه رفتنـــمٖ از تـــو ، نه راه بـــرگشتنهمیشگی است در ای...

‍ روزی که تو را به شعر خود آوردممن پشت به حرف های مردم کردمگ...

با مردمِ شب‌دیده به دیدن نرسیدیمتا صبح، دَمی هم به دمیدن نرس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط