{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بانو ها اینم از پارت جدیددد

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
بانو ها اینم از پارت جدیددد 💕💘
حمایت فراموش نشه خوچگلااا🥹❤️
𝙋𝙖𝙧𝙩11
دریک
هراسان از تخت بلند شدم تموم بدنم عرق کرده بود.
کابوس به حدی وحشتناک بود که زبونم بند اومده بود رفتم مستقیم در یخچال و یه پارچه آب سرد رو خوردم.
فشارم نرمال شد و از نفس نفس زدن افتادم رفتم و دوباره تو تخت دراز کشیدم. همه جام از ترس می لرزید.
خوابی که دیده بودم حتی از واقعیت هم دلهره‌آور تر بود.
خواب دیدم که من رو انداختن انفرادی و آخرین وصیت هام رو دارم بازگو میکنم
حتی صحنه ی به دار آویختنم هم با چشمای خودم دیدم.
وقتی اون صحنه میاد جلو چشمام قلبم تیر می‌کشه حتی فکر کردنش هم تمام وجودم رو به درد میاره.
اگه این خواب یه پیشبینی از آینده باشه چی؟
اگه دقیقا همین اتفاق بیفته چی؟
نمیتونم تصور کنم که خونوادم تو اون لحظه چه حس حقارتی نسبت به من دارن.
.....
صبح زود ساعت ۶ پاشدم. حتی اگه میخواستمم نمی‌تونستم تو این موقعیت بیشتر از این بخوابم.
از پله ها پایین رفتم و به سمت میز غذاخوری قدم برداشتم.
یهو دیدم عمو پاسکال نشسته روی کاناپه و به منی که قیافه ام از قیافه ی میمون هم داغون تر شده بود زل زده بود.
سکوت رو شکستم و گفتم: خاله کجاست؟
عمو پاسکال با شنیدن این حرف بدنش منقبض شد و با صدای نسبتا آرومی جواب داد: انگار خونواده اون پسره پیداشون نشده بود برا همون خالت موند اونجا تا مراقبش باشه.
قلبم به شدت زیادی آروم شد دیگه الان میتونستم به اون کابوس های وحشتناکم خاتمه بدم.
با لحنی پرسشی رو به عمو پاسکال گفتم: یعنی زندست؟
عمو پاسکال هم با حالتی جدی گفت: معلومه که زندست ولی تو کماست.
با شنیدن این حرف انگار پل هایی که پشت سرم تعمیر کرده بودم دوباره شروع به شکستن کردن.
گفتم:یعنی چی؟
عمو پاسکال: دکتر گفت وضعیتش زیاد هم نرمال نیست فقط باید صبر کرد و دعا.
پس هنوز هم اون کابوس ها می‌تونست به واقعیت بدل شه هنوزم احتمال اینکه اون صحنه ی توی خوابم واقعی باشه هس.
اگه از کما بیرون نیاد چی؟
این حرف مثل تیک تاک ساعت روی مخم راه می رفت.
تا اینکه زمزمه ای مثل رویا تو سرم بیدار شد.
"خراب کردی؟ خب اشکال نداره ما با این اشتباهات چه کوچیک و چه بزرگ رشد میکنیم. انسان جایز الخطاست یادت باشه هیچکدوم آدما کامل نیستن. فقط اینو بدون که هر اتفاقی هم بیفته من کنارتم."
این صدای خاله فلا تو عمق خاطراتم بود و عوض منی که بخاطر خراب کردن امتحان خودم رو سرزنش می کردم و نفوذ بد راه انداخته بودم، اون با لبخند و لحنی مهربون اینارو بهم میگفت.
این صدا آرامش خاصی بهم منتقل کرد و ذره امیدی که داشت از بین می‌رفت بهم برگشت.
چند بار سعی کردم برم و ببینمش ولی خجالت می‌کشیدم که توی چشای خاله نگا کنم.
همینطور هم ترس داشتم بهم مشکوک شن و من رو بگیرن.
حتی تا دم در بیمارستان رفته بودم ولی برگشتم.
#fic
#Recovery_tears
دیدگاه ها (۱۷)

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫✨پارت جدید خدمتتون گوگولیااا💕...

بچه هااا وایب فیکم رو پیدا کردمممم🫠🛐#Recovery_tears_vibe

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه ها پارت جدید خدمتتون 💕✨...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه ها این ترندمه هرکس دوست...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨سلام بچه هااا پارت جدید خدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط