بچه ها پارت جدید خدمتتون
𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
بچه ها پارت جدید خدمتتون 💕✨
فقط میدونم که کم شده ولی امروز عصر هم قراره پارت دیگه هم بنویسم اون طولانی تر میشه.
فداتون💋❤️
𝙋𝙖𝙧𝙩10
دریک
خاله فلا: نبضش میزد؟
انقد فضا پر سکوت شده بود که این حرفش توی خونه اکو شد.
با رسیدن حرفش به گوشم تمام بدنم لرزید و سست شد.
بدتر از گند زدن چیزی اینه که باید به بقیه توضیحش بدی.
چشمام از شدت بی حالی قرمز شده بودن با لرزش صدا طوری که صدام به سختی صدای یه مورچه شنیده میشد گفتم: نمیدونم فقط فقط کاری که به عقلم رسید این بود که به اورژانس زنگ بزنم. حتی نتونستم بهش دست بزنم.
بعد از دقایقی عمو پاسکال سکوت روشکست و با تندی اومد سمتم و دستش رو بالا برد که بهم سیلی بزنه: ای بی عقل...
همونطور که آماده بود که من رو بزنه خاله فلا مانعش شد و گفت: آروم باش پاسکال چطوری میتونی کسی که انقد ترسیده رو سرزنش کنی؟؟
راه حل با جنجال دعوا حل نمیشه
بعد عمو پاسکال آروم شد و توی گوشه ای نشست.
خاله سمتم اومد و با نوازشی بر روی سرم گفت: عزیزم مطمئن باش که اگه اورژانس به موقع رسیده باشه یعنی هنوزم امیدی هست و دستام رو محکم گرفت و گفت: تو خیلی ترسیدی برو و بخواب من حتما حلش میکنم.
این جمله برای لحظاتی از لرزش قلبم کاسته کرد.
همیشه وقتی گندی میزدم خاله فلا اونجا بود. همیشه برای اینکه از من دفاع کنه، خودش رو مقصر جلوه میداد.
من همیشه نامیدش میکردم و نمیتونستم ازش محافظت کنم ولی بهم لقب قهرمان داده بود چرا واقعا؟ آخه همچین آدم بزدل و ترسو میتونه قهرمان باشه؟
الانم دقیقا مثل همون وقتا کاری نمیتونستم بکنم و منتظر بودم که خاله فلا مشکل رو حل کنه پس رفتم تو اتاق و دراز کشیدم.
میتونستم صدای جر و بحث های خاله فلا و عمو پاسکال رو بعد از اینکه رفتم اتاق بشنوم.
من به معنای واقعی کلمه روز خوب و آرومشون رو خراب کرده بودم.
خاله فلا قرار شد بره به بیمارستانی که اون عوضی رو توش بستری کرده بودن بره تا از حال و احوالش با خبر شه.
درسته الان اصلا تو موقعیتی نیستم که "عوضی" صداش کنم.
ولی نمیتونمم این موضوع رو انکار کنم.
با فکر و خیال زیاد و ترس و نگرانی بلاخره خوابم برد اما طولی نکشید که با یه کابوس وحشتناک از خواب پریدم.
#fic
#Recovery_tears
بچه ها پارت جدید خدمتتون 💕✨
فقط میدونم که کم شده ولی امروز عصر هم قراره پارت دیگه هم بنویسم اون طولانی تر میشه.
فداتون💋❤️
𝙋𝙖𝙧𝙩10
دریک
خاله فلا: نبضش میزد؟
انقد فضا پر سکوت شده بود که این حرفش توی خونه اکو شد.
با رسیدن حرفش به گوشم تمام بدنم لرزید و سست شد.
بدتر از گند زدن چیزی اینه که باید به بقیه توضیحش بدی.
چشمام از شدت بی حالی قرمز شده بودن با لرزش صدا طوری که صدام به سختی صدای یه مورچه شنیده میشد گفتم: نمیدونم فقط فقط کاری که به عقلم رسید این بود که به اورژانس زنگ بزنم. حتی نتونستم بهش دست بزنم.
بعد از دقایقی عمو پاسکال سکوت روشکست و با تندی اومد سمتم و دستش رو بالا برد که بهم سیلی بزنه: ای بی عقل...
همونطور که آماده بود که من رو بزنه خاله فلا مانعش شد و گفت: آروم باش پاسکال چطوری میتونی کسی که انقد ترسیده رو سرزنش کنی؟؟
راه حل با جنجال دعوا حل نمیشه
بعد عمو پاسکال آروم شد و توی گوشه ای نشست.
خاله سمتم اومد و با نوازشی بر روی سرم گفت: عزیزم مطمئن باش که اگه اورژانس به موقع رسیده باشه یعنی هنوزم امیدی هست و دستام رو محکم گرفت و گفت: تو خیلی ترسیدی برو و بخواب من حتما حلش میکنم.
این جمله برای لحظاتی از لرزش قلبم کاسته کرد.
همیشه وقتی گندی میزدم خاله فلا اونجا بود. همیشه برای اینکه از من دفاع کنه، خودش رو مقصر جلوه میداد.
من همیشه نامیدش میکردم و نمیتونستم ازش محافظت کنم ولی بهم لقب قهرمان داده بود چرا واقعا؟ آخه همچین آدم بزدل و ترسو میتونه قهرمان باشه؟
الانم دقیقا مثل همون وقتا کاری نمیتونستم بکنم و منتظر بودم که خاله فلا مشکل رو حل کنه پس رفتم تو اتاق و دراز کشیدم.
میتونستم صدای جر و بحث های خاله فلا و عمو پاسکال رو بعد از اینکه رفتم اتاق بشنوم.
من به معنای واقعی کلمه روز خوب و آرومشون رو خراب کرده بودم.
خاله فلا قرار شد بره به بیمارستانی که اون عوضی رو توش بستری کرده بودن بره تا از حال و احوالش با خبر شه.
درسته الان اصلا تو موقعیتی نیستم که "عوضی" صداش کنم.
ولی نمیتونمم این موضوع رو انکار کنم.
با فکر و خیال زیاد و ترس و نگرانی بلاخره خوابم برد اما طولی نکشید که با یه کابوس وحشتناک از خواب پریدم.
#fic
#Recovery_tears
- ۱.۷k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط