{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ²⁴

Part ²⁴
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)

گفت:
اصلا چیزه خاصی نیست.........
بزار تا برسیم به منطقه اصلیه مسابقه موضوع مسابقه رو توضیح بدم برات..........
گفتم:
میشنوم.........
گفت:
توی این مسابقه چهارتا مجسمه میبینی که سه تاش چهر های ترسناکی دارن و نجواهای شیطان گونه ای انجام میدن و خیلی حرف میزنن و تورو گمراه میکنن... همچنین بازيکن هارو دچار ترس وحشتناکی میکنن...........
اینی که دارم بهت میگم شوخی نیست و واقعا چهر های وحشتناکی دارن غیر از چهره هاشون حرف هاشون آدم رو میخکوب میکنن.........
سعی کن به این سه تا بی توجهی کنی و اصلا بهشون نگاه نکنی چون اگه نگاه کنی تورو خشک میکنن یه جا و مغزت رو کنترل میکنن در حدی که نتونی زنده در بیایی اگه هم زنده هم در بیای تا چند وقت مریض میشی... مریض روانی.........
این سه تا مجسمه ترسناک جواب اشتباه هستن و بیشتر بازیکنان اونارو انتخاب میکنن در صورتی که مجسمه چهارم که صورت نداره و در سکوت کامل قراره داره جواب درسته..........
حالا چیکار میکنی، وقتی رسیدی به اونا بی توجهی میکنی و یه راست میری سمته مجسمه بی صورت و صدا و جلوش می ایستی و دستت رو روی سرش قراره بده.........
اون تورو به همون جایی که بودی برمیگردونه..........
توجه هم داشته باش... که هم گروهی هاتون جدا گونه و توی مکان دیگه ای با اینا روبه رو میشن... یعنی خودتون با خودتون باید تنهایی خودتون رو نجات بدین........
الیزابت خوب توجه کن به حرفایی که بهت زدم... یه اشتباه باعث مرگ یا تباهی تو میشه..........
گفتم:
باشه... حواسم هست..........
گفت:
خب، اینجاست این درو هل بده و برو تو..........
همین کارو کردم.........
وارد شدم که یه لحظه صورت هاشون رو دیدم و هیونجین داد زد و گفت:
نگاه نکننننننننننن........
نگاهمو ازشون دزدیدم که نجواها و صدا های وحشتناکشون شروع شد.........
سعی کردم هیچ ترسی از خودم نشون ندم..........
داشتم میرفتم سمته چهره اصلی که حرفه یکیشون منو ویران کرد:
میدونی چرا بابات وقتی وارد این مسابقه شد دیگه نیومد؟!
بابات همین جاست فقط داره از دهن این یکی به صورت چرخ شده میاد بیرون.........
و بعد خندید.........
نگاهی انداختم به اونی که از دهنش مثل چرخ گوشت خون و گوشت انسان میومد بیرون.........
هیونجین شونمو محکم گرفت و کشیدم سمته اون بی صورت..........
ولی من هنوز نگاهم به اون بود...........
هیونجین داد زد و گفت:
داره زر میزنه... بهش نگاه نکن..........
با بغض فرو خورده ای گفتم:
پس اینطوری رفت از پیشم؟!
هیونجین گفت:
نگاهتو بگیر از این و دستتو بزار روی سره این.........
دارم بهت دستور میدم...........
افتادم رو زمین و دادم زدم:
بابااااااااااااااااااا...........
هیونجین بلندم کرد و با یه دست سرمو محکم برگردوند سمته اون بی صورت و نگه داشت و گفت:
دستو بزار روی سرش..........
تکون نخوردم و همینطور به گریه ادامه دادم تا اینکه خودش دستمو بزور گذاشت رو سرش.........
و بعد همچی تمام شد.........
دیدگاه ها (۱)

Part ²⁵The name of the story: Madness hall(تالار جنون)افتادم...

Part ²⁶The name of the story: Madness hall(تالار جنون)می خوا...

Part ²³The name of the story: Madness hall(تالار جنون)صبح که...

Part ²²The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفتم:م...

Part ³⁴The name of the story: Madness hall(تالار جنون)وارد ش...

Part ⁸The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفت:اوه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط