با من بهار جز به بدی تا نمی کند

با من بهار جز به بدی تا نمی کند
دست نسیم پنجره را وا نمی کند
در ذهن کوچه شعر دل انگیز عشق را
دیگر صدای پای تو نجوا نمی کند
آواز گام های تو درهای بسته را
دعوت به روشنایی فردا نمی کند
چندی است چشم ناز و نوازشگرت مرا
از لابلای پرده تماشا نمی کند
دستت مرا به گردش صحرا نمی برد
چشمت مرا مسافر دریا نمی کند
در کوچه های گمشده یعقوب چشم من
آثاری از حضور تو پیدا نمی کند
در غربتی که از تو بجا مانده این دلم
جز تو هوای هیچ کسی را نمی کند
بازآ دوباره پنجره ها را مرور کن
بی تو کسی در آینه ام ها نمی کند
دیدگاه ها (۹۱)

○ یادم هست آخرین باری که کربلا مشرف شدم گفتم :"آقا جان ما را...

وقتی یادت رفت مرا دوست داشتی...

پرنسس ناخواسته

کجایی؟در سکوت شب، من می‌پرسم،کجایی تو که به دلم کم است؟ستاره...

..NHهیچ کوچه ای خواب ترا ندیدپیش از آن که منعاشقت شومدر زمست...

هیچ کوچه ای خواب ترا ندیدپیش از آن که منعاشقت شومدر زمستانی ...

شب، دروغی به من بگودروغی که با هزارتوها، مفصل‌ها و روشنایی ه...

خیال می کنم اتفاقی افتاده. شاید اگر امشب من از این کوچه گذشت...

در شعر‌های گمشده در باراندر کوچه‌های رفته به خاموشیدنبال ردّ...

شأن نزول مصحفی از بیقراری‌ام من آیه آیه سوره‌ی چشم انتظاری‌ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط