{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#امیدِ روشنایی

#امیدِ روشنایی
گرچه در این تیرگی‌ها نیست،
من اینجا
باز در این دشتِ خشکِ تشنه می‌رانم.
من اینجا روزی آخر
از دل این خاک، با دست ِ تهی
گل بر می‌افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه،
چون خورشید
سرود فتح می‌خوانم،
و می‌دانم
تو روزی باز خواهی گشت...
دیدگاه ها (۱)

ظاهرا سیلی‌هایی که دولت امارات به خاطر مشارکتش در تجاوز آمری...

فراتر از خویش

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦ _بخش اول_ حالا وقتش نیست که ب...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟟دوستت خواهم داشتدر سکوت، در کلام، در صلح، در جنگ‌.𓂃˖...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

خیره شده بود به تقویم دیواری اتاق، به همان خط‌خوانی‌های آبی ...

سخنی با قره قروت خان واشنگتن السلطنه!!✍ علی‌رضا قزوه🔹هر بار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط