{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رقابت مرگبارپارتآخر

رقابت مرگبار...>>>(پارت:آخر)

با کلی زحمت بالاخره تهیونگ خوابش برد،جونگ‌کوک با نگاه خیره ای بهش زل زده بود و انگار کاره مورد علاقه‌اشه و هیچوقت ازش سیر نمیشه . همونطور که بهش خیره بود گوشیش زنگ زد

جونگ‌کوک:الو؟!

لنا:سلام کوک منم لنا

جونگ‌کوک:اوه!سلام لنا چیشده؟!

لنا:خواستم بگم میدونم دوست پسر داری و امیدوارم پایدار باشین ولی آقای جىٔون و که میشناسی...باید حتما با یه دختر ازدواج کنی تا وارث بیاری!

جونگ‌کوک:منم گفتم که نمیخوام درضمن اونقدری پولدار هستم که بخواد مال و اموالش و ازم بگیره

لنا:این و که میدونم اما نسلتون چی میشه؟!

جونگ‌کوک:میتونه از پسر دومش بخواد من فقط و فقط تهیونگ و میخوام

لنا:باشه پس فعلا

جونگ‌کوک:فعلا

تهیونگ از خواب بیدار شد و همینطور که چشم هاش و میمالید گفت

تهیونگ:کی بود کوکی؟!

جونگ‌کوک:دختر خاله ام

تهیونگ اخم بانکمی کرد

تهیونگ:با تو چیکار داشت؟!!

جونگ‌کوک:هیچی گفت که پدرم میخواد با یه دختر ازدواج کنم و وارث بیارم واسش منم گفتم نه

تهیونگ با همون اخم بانمک سری تکون داد و از روی تخت پایین اومد

«چند سال بعد»

حالا اون دو زندگب خوبی و در کنار هم دارن و باهم به کلبه جونگ‌کوک فرار کردن..

«پایان»

میدونم چرت شد ولی باید فیک برادر خوانده رو هم تموم کنم و فیک جدیدی که در نظر دارم و شروع کنم که احتمالا طولانی باشه✨
دیدگاه ها (۱۳)

{برادر خوانده}part:7تهیونگ:پس چرا اینقدر دیر کردی؟!نمیتونست ...

صورَتی مَن🤍 https://wisgoon.com/edward_33وَ صورَتی مَن باقی ...

«تکپارتی درخواستی»اسم:تتو آرتیست منمثل همیشه لباس مخصوصش و پ...

درخواست استوری به پست*

شب تولدم پارت 15 ات: 80 درصد جونگ کوک: نه بابا تهیونگ و جیمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط