{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر خوانده

{برادر خوانده}
part:7

تهیونگ:پس چرا اینقدر دیر کردی؟!

نمیتونست بگه وقتی داشت میومد بیرون چند تا آلفا سعی کردن بهش دست بزنن ولی خوشبختانه آقای جانگ به موقع اومد و نجاتش داد

جونگ‌کوک:عام...داشتم از دوستم خدافظی میکردم!

تهیونگ نگاه مشکوکی بهش انداخت و هومی گفت(شما تصور کنید فقط ته میدونه کوک جفتشه و کوک خبر نداره)

تهیونگ:مطمىٔن باشم؟!(مشکوک)

جونگ‌کوک:آره

تهیونگ:باشه

و هردو سوار ماشین خود شدن

«پیش یونمین»

یونگی:امروز چطور بود جوجه؟!

جیمین:خیلی خوب بود!(خنده)

یونگی و جیمین فهمیده بودن که جفت همن،جیمین گوشیش و درآورد و مشغول بازی باهاش شد که سط بازیش زنگ خورد

جیمین:الو؟!

جونگ‌کوک:سلام چیمی

جیمین:سلام کوک چیشده؟!

جونگ‌کوک:توی کلاس و یادته؟

جیمین:آره،چطور؟!

جونگ‌کوک:کم مونده بود بابام بفهمه...ولی پیچوندم

جیمین:اصلا کاره خوبی نکردی!باید بهش میگفتی تا دیگه مزاحمت نشن

جونگ‌کوک:اگه میگفتم مطمىٔن باش اون مدرسه،مدیر جو،معاون هان و اون آلفا های احمق و زنده زنده آتیش میزد!

جیمین:به هرحال،اگه بابات بفهمه اول تورو آتیش میزنه که بهش نگفتی

جونگ‌کوک:وای راست میگی...تو میگی چیکار کنم؟!

جیمین:فقط حقیقت و بهش بگو

جونگ‌کوک:باشه...اگه مردم روی سنگ قبرم بنویس«علت مرگ:زنده زنده سوختن توسط پدر گرامی»

جیمین:خوب حالا مسخره نشو

جونگ‌کوک:باشه دیگه من قطع میکنم...برم بهش بگم فعلا

جیمین:فعلا

آروم گوشی و گذاشت رو میز و سمت اتاق تهیونگ رفت...نفس عمیقی کشید و در رو زد

«تق تق»

تهیونگ:کیه؟!

جونگ‌کوک:منم بابا!

تهیونگ:بیا تو کوک

جونگ‌کوک در و باز کرد و آروم وارد ظد سرش و پایین انداخت و روی صندلی نشست

جونگ‌کوک:خوب...میخواستم راجب موضوعی باهات صحبت کنم بابا...

تهیونگ:چیشده؟!

جونگ‌کوک:امروز...توی مدرسه وقتی داشتم میومدم بیرون چند تا...چند تا‌...

تهیونگ:چند تا؟!...

جونگ‌کوک:چند تا آلفا جلوم و گرفت-

تهیونگ از جاش بلند شد و با سرعت به ستمش رفت و جلوش زانو زد

تهیونگ:چه غلطی کردن؟!بهت دست زدن؟!کجات؟!دقیقا کجات و-

جونگ‌کوک:بابا بزار ادامه حرفم و بزنم...

تهیونگ نفس تندی کشید و سرش و تکون داد

جونگ‌کوک:جلوم و گرفتن و میخواستن بهم دست بزنن ولی آقای جانگ نجاتم داد...

تهیونگ:فردا میام مدرست!

جونگ‌کوک:نه بابا لطفا!

تهیونگ:نه جونگ‌کوک!!(عصبی،تند)

جونگ‌کوک:ولی بابا...

تهیونگ حرفی نزد و روی صندلی کارش نسست،جونگ‌کوک سرش و پایین انداخت و با خدافظی اتاق و ترک کرد

...

مدیر جو:خوب چه اتفاقی افتاده آقای کیم؟!

تهیونگ:دیروز چند تا آلفا سعی داشتن پسره من و لمس کنن...میخوام ببینمشون!

مدیر جو:اوه پسر خوندتون...خوب میدونید اون چند تا آلفا تنبیه شدن و نیازی به خشونت-

تهیونگ:کجان؟!(سرد،اخم،عصبی)

مدیر جو آب دهنش و قورت داد

مدیر جو:توی سالن ورزش هستن!(ترسیده)

تهیونگ سری تکون داد و جلوی کلاس جونگ‌کوک رفت .

آقای هو:بله بفرمایید؟!

تهیونگ:کیم جونگ‌کوک بگید بیاد!

آقای هو:شما؟!

تهیونگ:پدرشم!

آقای هو:جناب کیم جونگ‌کوک پدرتون کارتون داره

جونگ‌کوک باشه ای گفت و بیرون رفت

جونگ‌کوک:بابا..

تهیونگ:همراهم بیا

جونگ‌کوک:ولی آقای هو دارن درس میدن!

تهیونگ:میای یا ببرمت؟!

جونگ‌کوک:میام!

تهیونگ دستش و گرفت و به سالن ورزش رفتن

تهیونگ:بهم بگو کدوما بودن؟!

جونگ‌کوک:اون..اون...اون..و اون یکی که کلاه مشکی سرشه!

تهیونگ:تو برگرد کلاست منم میام دنبالت بعد از مدرسه

جونگ‌کوک:بابا خواهش میکنم کاری نکن!

تهیونگ:قول نمیدم،برو!!

جونگ‌کوک با گفتن باشه بیرون رفت

تهیونگ:حالا فقط من و شما موندیم حرومزاده ها!

~~~~~

ویکتور صحبت میکنه:ببینید کی بعد قرن ها پارت گذاشته🤡خوب خوب چطور بودددد؟؟
دیدگاه ها (۳۸)

صورَتی مَن🤍 https://wisgoon.com/edward_33وَ صورَتی مَن باقی ...

سلام به دخترای عمو ویکتور نمیدونم امروزه یا نه ولی روزتون مب...

رقابت مرگبار...>>>(پارت:آخر)با کلی زحمت بالاخره تهیونگ خوابش...

«تکپارتی درخواستی»اسم:تتو آرتیست منمثل همیشه لباس مخصوصش و پ...

دانشگاه وانیلی فیک تهکوک / پارت ۳۴ تهیونگ : زیاد روی اون تخت...

کاراگاه جوان part: 8. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط