سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁵²
(ویو جونگ کوک شب)
توی ماشین نشسته بودم و به بیرون خیره بودم
کای کنارم نشسته بود و داشت پرونده رو مرور میکرد.
کای:قربان مطمئنین که میخوایین با پای خودتون برید خونه راکسون؟اونجا پر از آدم های خودشه!
_مطمئنم باید حتما به اونجا برم(جدی)
کای:چه نقشه ای توی سرتونه قربان؟
_بعدا میفهمی
دیگه کای چیزی نگفت و ساکت شد و منم چیزی نگفتم...
ماشین جلوی در خونه راکسون ایستاد!
به کای نگاهی انداختم که او سری به نشونه تایید تکون داد و هردو از ماشین پیاده شدیم
دوتا از مطمئن ترین بادیگار هام روهم همراهم آورده بودم که اگه یهو مشکلی پیش اومد اونا باشن
هر چهار نفر به سمت در رفتیم
کای زنگ در رو فشار داد ومنتظر موندیم تا یکی درو باز کنه!
(ویو مری شب)
برای بار پنجم از توی آینه قدی اتاقم به خودم نگاهی انداختم
واقعا زیبا شده بودم
این لباسمم انتخاب پدرم بود
موهام رو باز گذاشته بودم و کمی هم آرایش کرده بودم.
نفس عمیقی کشیدم که پدرم از پایین صدام زد
با عجله از اتاق بیرون زدم و رفتم پایین
پدرم وقتی منو دید لحظه ای ساکت موند و فقط از سرتا پام رو با دقت نگاه کردو بعد گفت
راکسون:خوبه زیبا شدی!
+ممنونم
راکسون:جلوی مهمونا با ادب باش و جوری رفتار کن که انگار باهم خیلی صمیمی ایم فهمیدی؟
+بله پدر
راکسون:خوبه
دیگه چیزی نگفتم و رفتم روی مبل نشستم و منتظر موندم
داشتم با دستام بازی میکردم که زنگ خونه به صدا در اومد
استرس تمام بدنمو در بر گرفته بود
بدجور ترسیده بودم
پدرم بهم علامت داد که پاشم و برم درو باز کنم
از جام بلند شدم و آروم آروم به سمت در قدم برداشتم
حس میکردم الاناست قلبم از سینه در بیاد
دستمو روی دستگیره در گذاشتم و درو باز کردم
با دیدن شخص پشت در نفس عمیقی کشیدم....
Part:⁵²
(ویو جونگ کوک شب)
توی ماشین نشسته بودم و به بیرون خیره بودم
کای کنارم نشسته بود و داشت پرونده رو مرور میکرد.
کای:قربان مطمئنین که میخوایین با پای خودتون برید خونه راکسون؟اونجا پر از آدم های خودشه!
_مطمئنم باید حتما به اونجا برم(جدی)
کای:چه نقشه ای توی سرتونه قربان؟
_بعدا میفهمی
دیگه کای چیزی نگفت و ساکت شد و منم چیزی نگفتم...
ماشین جلوی در خونه راکسون ایستاد!
به کای نگاهی انداختم که او سری به نشونه تایید تکون داد و هردو از ماشین پیاده شدیم
دوتا از مطمئن ترین بادیگار هام روهم همراهم آورده بودم که اگه یهو مشکلی پیش اومد اونا باشن
هر چهار نفر به سمت در رفتیم
کای زنگ در رو فشار داد ومنتظر موندیم تا یکی درو باز کنه!
(ویو مری شب)
برای بار پنجم از توی آینه قدی اتاقم به خودم نگاهی انداختم
واقعا زیبا شده بودم
این لباسمم انتخاب پدرم بود
موهام رو باز گذاشته بودم و کمی هم آرایش کرده بودم.
نفس عمیقی کشیدم که پدرم از پایین صدام زد
با عجله از اتاق بیرون زدم و رفتم پایین
پدرم وقتی منو دید لحظه ای ساکت موند و فقط از سرتا پام رو با دقت نگاه کردو بعد گفت
راکسون:خوبه زیبا شدی!
+ممنونم
راکسون:جلوی مهمونا با ادب باش و جوری رفتار کن که انگار باهم خیلی صمیمی ایم فهمیدی؟
+بله پدر
راکسون:خوبه
دیگه چیزی نگفتم و رفتم روی مبل نشستم و منتظر موندم
داشتم با دستام بازی میکردم که زنگ خونه به صدا در اومد
استرس تمام بدنمو در بر گرفته بود
بدجور ترسیده بودم
پدرم بهم علامت داد که پاشم و برم درو باز کنم
از جام بلند شدم و آروم آروم به سمت در قدم برداشتم
حس میکردم الاناست قلبم از سینه در بیاد
دستمو روی دستگیره در گذاشتم و درو باز کردم
با دیدن شخص پشت در نفس عمیقی کشیدم....
- ۵۰۷
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط