سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁵¹
صبح با صدای پرنده ها بیدار شدم
از روی تخت پاشدم و کمی چشامو مالیدم که همه اتفاقات دیشب دوباره یادم اومد
از جمله اون بوسه!
هنوز حسش روی لبام بود
دوباره با یاد آوری بوسه لبخندی روی لبم نقش بست
اما وقتی یاد جمله آخرش افتادم ″اسباب بازی کوچولوم″
لبخندم محو شد
یعنی میخواست چکار کنه
میدونستم جونگ کوک همینطور ساکت نمیشینه و قطعا قراره اتفاقات بدی رو تجربه کنم
بیخیال افکارم شدمو رفتم کاراژ لازمم رو انجام دادم و بعد رفتم پایین که با پدرم مواجه شدم
روی مبل نشسته بود و فنجون قهوه ای توی دستش بود
انگار داشت ی پرونده ای چیزی رو میخوند
+سلام صبحتون بخیر
ی نگاه سرد و خشکی بهم انداخت و بعد گفت
راکسون:سلام
خواستم برم سمت آشپزخونه تا صبحانه بخورم که با صداش متوقف شدم
راکسون:بیا اینجا بشین(اشاره به کنارش،روی مبل)
بدون هیچ حرف اضافه ای رفتم و کنارش نشستم که گفت
راکسون:امشب ی مهمان های مهمی داریم پس خوب به خودت برس و خودت رو خوب نشون بده فهمیدی؟(سرد)
+ببخشید پدر این مهمون های مهم کی هستن؟
راکسون:آقای هوانگ و پسرش این یوپ و جئون جونگ کوک
″جئون جونگ کوک″
″جئون جونگ کوک″
″جئون جونگ کوک″
صدای پدرم وقتی که اسمش رو به زبون اورد چند بار توی سرم تکرار شد
ترسی بدنم رو در بر گرفت
جونگ کوک داشت میومد خونه ما!
دوباره قرار بود باهاش روبهرو شم
دوباره قرار بود اون دوتا تیله مشکی سردش رو ببینم
دوباره قرار بود دلم با دیدینش بلرزه!
+پ. پدر بب. ببخشید چرا دارن میان اینجا؟
راکسون:برای ی معامله!
+چه معامله ای؟
راکسون:هی دختر دیگه داری خیلی سوال میپرسی(عصبی و چونه مری رو میگیره تو دستش و فشار میده)
+بب. ببخشید
و سریع از روی مبل پاشدم و رفتم توی اتاقم...
نشستم روی زمین و سرم رو توی دستام گرفتم
بغض بدی سراغم اومد
بغضمو نگه نداشتم و اجازه دادم اشکام گونه هام رو لمس کنن
مطمئنم جونگ کوک بی دلیل نمیاد اینجا
حتما ی نقشه ای داره...
میترسیدم!
میترسیدم از اینکه بیادو همه چیز رو به پدرم بگه
بگه ما قبلا همو ملاقات کردیم...
امیدوارم وانمود کنه قبلا هیچ وقت همو ندیده بودیم..!
Part:⁵¹
صبح با صدای پرنده ها بیدار شدم
از روی تخت پاشدم و کمی چشامو مالیدم که همه اتفاقات دیشب دوباره یادم اومد
از جمله اون بوسه!
هنوز حسش روی لبام بود
دوباره با یاد آوری بوسه لبخندی روی لبم نقش بست
اما وقتی یاد جمله آخرش افتادم ″اسباب بازی کوچولوم″
لبخندم محو شد
یعنی میخواست چکار کنه
میدونستم جونگ کوک همینطور ساکت نمیشینه و قطعا قراره اتفاقات بدی رو تجربه کنم
بیخیال افکارم شدمو رفتم کاراژ لازمم رو انجام دادم و بعد رفتم پایین که با پدرم مواجه شدم
روی مبل نشسته بود و فنجون قهوه ای توی دستش بود
انگار داشت ی پرونده ای چیزی رو میخوند
+سلام صبحتون بخیر
ی نگاه سرد و خشکی بهم انداخت و بعد گفت
راکسون:سلام
خواستم برم سمت آشپزخونه تا صبحانه بخورم که با صداش متوقف شدم
راکسون:بیا اینجا بشین(اشاره به کنارش،روی مبل)
بدون هیچ حرف اضافه ای رفتم و کنارش نشستم که گفت
راکسون:امشب ی مهمان های مهمی داریم پس خوب به خودت برس و خودت رو خوب نشون بده فهمیدی؟(سرد)
+ببخشید پدر این مهمون های مهم کی هستن؟
راکسون:آقای هوانگ و پسرش این یوپ و جئون جونگ کوک
″جئون جونگ کوک″
″جئون جونگ کوک″
″جئون جونگ کوک″
صدای پدرم وقتی که اسمش رو به زبون اورد چند بار توی سرم تکرار شد
ترسی بدنم رو در بر گرفت
جونگ کوک داشت میومد خونه ما!
دوباره قرار بود باهاش روبهرو شم
دوباره قرار بود اون دوتا تیله مشکی سردش رو ببینم
دوباره قرار بود دلم با دیدینش بلرزه!
+پ. پدر بب. ببخشید چرا دارن میان اینجا؟
راکسون:برای ی معامله!
+چه معامله ای؟
راکسون:هی دختر دیگه داری خیلی سوال میپرسی(عصبی و چونه مری رو میگیره تو دستش و فشار میده)
+بب. ببخشید
و سریع از روی مبل پاشدم و رفتم توی اتاقم...
نشستم روی زمین و سرم رو توی دستام گرفتم
بغض بدی سراغم اومد
بغضمو نگه نداشتم و اجازه دادم اشکام گونه هام رو لمس کنن
مطمئنم جونگ کوک بی دلیل نمیاد اینجا
حتما ی نقشه ای داره...
میترسیدم!
میترسیدم از اینکه بیادو همه چیز رو به پدرم بگه
بگه ما قبلا همو ملاقات کردیم...
امیدوارم وانمود کنه قبلا هیچ وقت همو ندیده بودیم..!
- ۲.۷k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط