تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part²⁰]
*ا/ت ویو*
-خب... این ست رو هم میخوام.
جیهون: بله حتما... امر دیگه ای نیست؟
-ا/ت... چیز دیگه ای نمیخوای عشقم؟!
+جان؟ نه... همین انقد بسه عزیزم.
-چی داری میگی؟ تو که هنوز چیزی بر نداشتی! بزار خودم برات انتخاب میکنم.
حتی نزاشتم چیزی بگم و به سمت لباس های زنونه رفت و چندتا لباس به سلیقه خودش برداشت، سلیقش از چیزی که فکر میکردم هم بهتر بود. به هر حال چند تا لباس دیگه هم به لباسای قبلی اضافه شد و در حالی که به سمت پیشخوان میرفتیم تا اون مرده قیمت لباس ها رو حساب کنه گفتم.
+جونگکوک؟ حالا چرا ست گرفتیم؟
-مشکلیه؟
+هاا؟ نه.
داشتم از خجالت آب میشدم.
+راستی! میتونم لباسا رو تست کنم؟
-نه.
+آخه چرا؟ یعنی چی؟ اگه بهم نیاد چی؟ مرتیکه خر-
فروشنده لباسا رو توی پلاستیک گذاشت و کوک پولش رو حساب کرد و از فرودگاه رفتیم بیرون، سوار ماشین شدیم و دوباره حرکت کردیم، اما توی مسیر دیدم که از کنار عمارتش رد شد.
+عههه. جونگکوک چرا خونت رو رد کردی؟
-یه جای دیگه کار دارم.
بعد از مدتی که توی راه بودیم، جونگکوک ماشین رو کنار یه پاساژ متوقف کرد و کنار اونجا پارک کرد. پیاده شدیم و تا خواستم حرفم بزنم که دستمو کشید و برد توی پاساژ.
توی پاساژ راه رفتیم که بالاخره رسیدیم به یه مغازه.
-سلام هان! چطوری؟ (هان همسایه کودکی کوک)
(علامت هان $)
-عاام... معرفی میکنم... هان... ایشون نامزدم ا/ت هست و ا/ت... ایشون دوستم هان هست.
چی؟ نازمزد؟ چی داره میگهههههههه؟
$سلام... از آشناییتون خوشبختم. (با خوشروئی گفت)
+سلام... منم از آشناییتون خوشبختم.
-خب... هان... مدل بالاترین مدل گوشی که دارید چیه؟
$حقیقتا نمیدونم... باید به انبار به نگاهی بندازم.
-اوکیه...
$الان بر میگردم.
اون مرده که اسمش هان بود رفت و بعد از مدتی با چند تا بسته گوشی برگشت که مشخص بود همشون یه مدل هستن اما رنگ های مختلف دارن.
$آوردمشون... ایناست.
-عشقم... اینو میخوای برات بگیرم؟
+ها؟ عام... آره عزیزم.
$جسارتا چه رنگی میخواید؟
+مممم... مشکیشو.
$بله بفرمایید!
-خب همین فداتشم؟
+آره.
هان یه مرد دیگه رو صدا زد و اون مرده شروع به گلس گذاشت گوشی کرد و من هم سیمکارته رو از توی گوشی قدیمیم در آوردم و دادم به اون مرده تا بزاره داخل اون گوشی. بعد زا ریجستری و کلی کارای دیگه برای گوشی، جونگکوک پول رو حساب کرد و بعدش از مغازه بیرون رفتمی و سوار ماشین شدیم و کوک ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم.
*کوک ویو*
بعد از اینکه سوار ماشین شدیم، به سنت خونم حرکت کردم.
-خب حالا میریم خونم تا لباسا رو بپوشی و بعدش اگه دوست داری میتونی بری خونه خودت.
+خب چرا نزاشتی اونجا تو فروشگاه لباس رو بپوشم؟
-چون ۹۹٪ فروشگاه ها توی اتاق پروشون دوربین میزارن تا بقیهی رو دید بزنن و بجز من کسه دیگه ای حق نداره بدنتو ببینه.
+هاااا؟ چی داری میگی منحرف بدبخت؟ اصن از کجا معلومی تو اتاق خودت دوربین نزاشتی؟
-دوربین بزارم که خودمو دید بزنم؟
+شاید وقتی من اومدم دوربین گذاشتی... هااا؟
-حرفای خیلی عجیبی میزنی.
+هووووووف... هول.
-چی؟ هول؟... اصن ادب نداری.
+از خداتم باشه.
-از خدام نیست.
رسیدیم خونه و رفتیم تو و ا/ت هم رفت توی اتاقم و لباسشو عوض کرد ولی اونی که ست بودیم رو نپوشید، یکم ناراحت شدم ولی با اون لباس باز هم خوشگل بود، انقد خوشگل بود که فکر میکردم یه ملکه توی خونمه.
*ا/ت ویو*
توی اتاق بودم، خواستم اون لباسی که با جونگکوک ست بودیم رو بپوشم ولی تصمیم گرفتم شنبه وقتی میرم سرکار بپوشم. بعد از اینکه لباسو پوشیدم و رفتم پایین، رو به روی کوک وایستادم. یه جوری نگاهم میکرد که باعث میشد معذب بشم.
+میشه انقد نگاهم نکنی و فقط بریم خونه؟!
-عااام... ببخشید... اهمم... بریم.
رفتیم توی پارکینگ و سوار ماشین شدیم، تو راه، لباسایی که خونی بود و توی پلاستیک و بعد توی سطل زباله انداختم. بالاخره رسیدیم و کوک دقیقا ماشین رو جلوی در خونمون پارک کرد.
+وااااااای... جونگکوک... چرا منو آوردی اینجاااااا؟ (با داد)
-خب... کجا باید میاوردم؟ آوردمت خونت دیگه؟
+چرا آوردی جلوی در خونمون؟ (با داد)
-مگه چه اشکالی نداره؟
+اشکالش اینه که... مامانم ما رو ببینه جرررررم میده.
-اشکال نداره... سریع پیاده شو... نمیبینه که... راستی.. بگیر اینم لباسات.
+مرسی... ممنون برای همه چیز... خداف-
- قابلی نداشت... راستی... منتظر جوابت هستم.
+جواب چی؟
-پیشنهادم دیگه... که باهام قرار بزاری.
امیدوارم خوشتون بیام خوشگلام🫶🏻
لطفا حمایت کنید... جدیدا دارید کم حمایت میکنید... احساس میکنم از رمانم خوشتون نیومده... نمیدونم ولی لطفا حمایت کنید.
بدرود😁🎀
شرط:
Like:15
Comments:15
*ا/ت ویو*
-خب... این ست رو هم میخوام.
جیهون: بله حتما... امر دیگه ای نیست؟
-ا/ت... چیز دیگه ای نمیخوای عشقم؟!
+جان؟ نه... همین انقد بسه عزیزم.
-چی داری میگی؟ تو که هنوز چیزی بر نداشتی! بزار خودم برات انتخاب میکنم.
حتی نزاشتم چیزی بگم و به سمت لباس های زنونه رفت و چندتا لباس به سلیقه خودش برداشت، سلیقش از چیزی که فکر میکردم هم بهتر بود. به هر حال چند تا لباس دیگه هم به لباسای قبلی اضافه شد و در حالی که به سمت پیشخوان میرفتیم تا اون مرده قیمت لباس ها رو حساب کنه گفتم.
+جونگکوک؟ حالا چرا ست گرفتیم؟
-مشکلیه؟
+هاا؟ نه.
داشتم از خجالت آب میشدم.
+راستی! میتونم لباسا رو تست کنم؟
-نه.
+آخه چرا؟ یعنی چی؟ اگه بهم نیاد چی؟ مرتیکه خر-
فروشنده لباسا رو توی پلاستیک گذاشت و کوک پولش رو حساب کرد و از فرودگاه رفتیم بیرون، سوار ماشین شدیم و دوباره حرکت کردیم، اما توی مسیر دیدم که از کنار عمارتش رد شد.
+عههه. جونگکوک چرا خونت رو رد کردی؟
-یه جای دیگه کار دارم.
بعد از مدتی که توی راه بودیم، جونگکوک ماشین رو کنار یه پاساژ متوقف کرد و کنار اونجا پارک کرد. پیاده شدیم و تا خواستم حرفم بزنم که دستمو کشید و برد توی پاساژ.
توی پاساژ راه رفتیم که بالاخره رسیدیم به یه مغازه.
-سلام هان! چطوری؟ (هان همسایه کودکی کوک)
(علامت هان $)
-عاام... معرفی میکنم... هان... ایشون نامزدم ا/ت هست و ا/ت... ایشون دوستم هان هست.
چی؟ نازمزد؟ چی داره میگهههههههه؟
$سلام... از آشناییتون خوشبختم. (با خوشروئی گفت)
+سلام... منم از آشناییتون خوشبختم.
-خب... هان... مدل بالاترین مدل گوشی که دارید چیه؟
$حقیقتا نمیدونم... باید به انبار به نگاهی بندازم.
-اوکیه...
$الان بر میگردم.
اون مرده که اسمش هان بود رفت و بعد از مدتی با چند تا بسته گوشی برگشت که مشخص بود همشون یه مدل هستن اما رنگ های مختلف دارن.
$آوردمشون... ایناست.
-عشقم... اینو میخوای برات بگیرم؟
+ها؟ عام... آره عزیزم.
$جسارتا چه رنگی میخواید؟
+مممم... مشکیشو.
$بله بفرمایید!
-خب همین فداتشم؟
+آره.
هان یه مرد دیگه رو صدا زد و اون مرده شروع به گلس گذاشت گوشی کرد و من هم سیمکارته رو از توی گوشی قدیمیم در آوردم و دادم به اون مرده تا بزاره داخل اون گوشی. بعد زا ریجستری و کلی کارای دیگه برای گوشی، جونگکوک پول رو حساب کرد و بعدش از مغازه بیرون رفتمی و سوار ماشین شدیم و کوک ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم.
*کوک ویو*
بعد از اینکه سوار ماشین شدیم، به سنت خونم حرکت کردم.
-خب حالا میریم خونم تا لباسا رو بپوشی و بعدش اگه دوست داری میتونی بری خونه خودت.
+خب چرا نزاشتی اونجا تو فروشگاه لباس رو بپوشم؟
-چون ۹۹٪ فروشگاه ها توی اتاق پروشون دوربین میزارن تا بقیهی رو دید بزنن و بجز من کسه دیگه ای حق نداره بدنتو ببینه.
+هاااا؟ چی داری میگی منحرف بدبخت؟ اصن از کجا معلومی تو اتاق خودت دوربین نزاشتی؟
-دوربین بزارم که خودمو دید بزنم؟
+شاید وقتی من اومدم دوربین گذاشتی... هااا؟
-حرفای خیلی عجیبی میزنی.
+هووووووف... هول.
-چی؟ هول؟... اصن ادب نداری.
+از خداتم باشه.
-از خدام نیست.
رسیدیم خونه و رفتیم تو و ا/ت هم رفت توی اتاقم و لباسشو عوض کرد ولی اونی که ست بودیم رو نپوشید، یکم ناراحت شدم ولی با اون لباس باز هم خوشگل بود، انقد خوشگل بود که فکر میکردم یه ملکه توی خونمه.
*ا/ت ویو*
توی اتاق بودم، خواستم اون لباسی که با جونگکوک ست بودیم رو بپوشم ولی تصمیم گرفتم شنبه وقتی میرم سرکار بپوشم. بعد از اینکه لباسو پوشیدم و رفتم پایین، رو به روی کوک وایستادم. یه جوری نگاهم میکرد که باعث میشد معذب بشم.
+میشه انقد نگاهم نکنی و فقط بریم خونه؟!
-عااام... ببخشید... اهمم... بریم.
رفتیم توی پارکینگ و سوار ماشین شدیم، تو راه، لباسایی که خونی بود و توی پلاستیک و بعد توی سطل زباله انداختم. بالاخره رسیدیم و کوک دقیقا ماشین رو جلوی در خونمون پارک کرد.
+وااااااای... جونگکوک... چرا منو آوردی اینجاااااا؟ (با داد)
-خب... کجا باید میاوردم؟ آوردمت خونت دیگه؟
+چرا آوردی جلوی در خونمون؟ (با داد)
-مگه چه اشکالی نداره؟
+اشکالش اینه که... مامانم ما رو ببینه جرررررم میده.
-اشکال نداره... سریع پیاده شو... نمیبینه که... راستی.. بگیر اینم لباسات.
+مرسی... ممنون برای همه چیز... خداف-
- قابلی نداشت... راستی... منتظر جوابت هستم.
+جواب چی؟
-پیشنهادم دیگه... که باهام قرار بزاری.
امیدوارم خوشتون بیام خوشگلام🫶🏻
لطفا حمایت کنید... جدیدا دارید کم حمایت میکنید... احساس میکنم از رمانم خوشتون نیومده... نمیدونم ولی لطفا حمایت کنید.
بدرود😁🎀
شرط:
Like:15
Comments:15
- ۱.۴k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط