بادشکن پارت ۲۳
بادشکن پارت ۲۳
هاروکا:..........
سئو: میدونم اون پشت قایم شدی بیا بیرون
هاروکا:......... ا-از کجا فهمیدی؟
سئو: اوممممم خب کارم همینه
هاروکا گارد میگیره و اخم میکنه
هاروکا: تو میدونی مگه نه؟
سئو: چیو؟
هاروکا: خودتو نزن به کوچه ی علی چپ وقتی بیمارستان بودم...
سئو: اها اینکه بچه ی هینوده هیکارو ای معلومه که میدونم
هاروکا: به اون گفتی؟
سئو: به پدرم؟ نه نگفتم
هاروکا: خب چرا؟
سئو: کی میدونه؟
هاروکا: اینقدر چرت و پرت نگو
سئو: نمیگم
سئو: اوم تا جایی که میدونم گفتنم باعث میشه برنامه ی خاندان هینوده خراب بشه درسته؟ پس راضیم کن که نگم
هاروکا:هاا چجوری؟
سئو: هوممم خب فردا باید
زینگگگ زینگگگ *صدای زنگ خوردن گوشی*
هاروکا: ا-الو
_کدوم گورییییی؟
هاروکا: عا...... با دوستامم
_کدوم دوستا پدرسگ
هاروکا: به تو چهه
_به من چه اره؟ باشه پس تا نیم ساعت بعد نیای فورین بی فورین
هاروکا: اهههه
سئو: اوممم میبینم که بابات نگرانت شده
هاروکا: تچ من رفتم
سئو: ولی نیم ساعته نمیرسی ها بیا برسونمت
هاروکا: خودم میرم
𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓
سئو: میبینمت *لبخند چشم بسته*
هاروکا: اوهوم
هاروکا وارد عمارت میشود. یکی از ان دو مردی که همیشه جلوی درهای عمارت می ایستند
میگویید: ا-ارباب جوان.... لطفا از این به بعد زودتر به خونه برگردید
هاروکا: ها چرا؟
_هه خب ........ چون نمیخوام توسط پدرتون بمیرید
هاروکا: نفهمیدم ولی باشه
هاروکا به پذیرایی میرود. هیکاری هم در انجا نشسته و ورقه هایی را امضا می کند ، سوگی هم کنار او بود.
هاروکا: اومدم چیکار داشتی؟
هیکاری: که چیکار داشتی اره؟ این لباسا چیه؟ چرا بدون اینکه چیزی بگی رفتی؟ چرا دیر اومدی؟ اون هایاتو خان چرا رسوندت؟ کیا بودن باهات؟ زود جواب بده
(الهام گرفته شده از مادر و پدر ایرانی)
هاروکا: هاا واستا....... اروم تر خلاصه کن
سوگی: ارباب جوان خلاصه اش میشه هر کاری کردی رو بگو
هاروکا: عامممم خب لباس های فورین کثیف شده بود... اومدم لباس هامو عوض کنم برم پیش بقیه و دیر شده بود بعدش داشتم بر میگشتم یه دختر کمک میخواست و اوم کمکش کردم سئو هم اونجا بود و..... گفتم که اینجا ولم کنه چون میخوام تا شهر بعدی قدم بزنم
سوگی: اومممممم رئیس؟
هیکاری: نمیدونم چه کاری کردی ولی این سری ازت میگذرم چون چیزی که گفتی یکم واقعی گرانه بود
𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜
هاروکا: صبح بخیر
سئو: صبح بخیر
میره: صبح بخیر ساکورا_سان
سئو: ساکورا_ کون
هاروکا: چیه؟
خب برای تاخیر ببخشید دیروز هم نشد پارت بدم برای همین این پارت رو یکم طولانی نوشتم و خب بخوام صادق باشم یه چند پارت بعد یه تراژدی شروع میشه 🙃
هاروکا:..........
سئو: میدونم اون پشت قایم شدی بیا بیرون
هاروکا:......... ا-از کجا فهمیدی؟
سئو: اوممممم خب کارم همینه
هاروکا گارد میگیره و اخم میکنه
هاروکا: تو میدونی مگه نه؟
سئو: چیو؟
هاروکا: خودتو نزن به کوچه ی علی چپ وقتی بیمارستان بودم...
سئو: اها اینکه بچه ی هینوده هیکارو ای معلومه که میدونم
هاروکا: به اون گفتی؟
سئو: به پدرم؟ نه نگفتم
هاروکا: خب چرا؟
سئو: کی میدونه؟
هاروکا: اینقدر چرت و پرت نگو
سئو: نمیگم
سئو: اوم تا جایی که میدونم گفتنم باعث میشه برنامه ی خاندان هینوده خراب بشه درسته؟ پس راضیم کن که نگم
هاروکا:هاا چجوری؟
سئو: هوممم خب فردا باید
زینگگگ زینگگگ *صدای زنگ خوردن گوشی*
هاروکا: ا-الو
_کدوم گورییییی؟
هاروکا: عا...... با دوستامم
_کدوم دوستا پدرسگ
هاروکا: به تو چهه
_به من چه اره؟ باشه پس تا نیم ساعت بعد نیای فورین بی فورین
هاروکا: اهههه
سئو: اوممم میبینم که بابات نگرانت شده
هاروکا: تچ من رفتم
سئو: ولی نیم ساعته نمیرسی ها بیا برسونمت
هاروکا: خودم میرم
𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓𖤹𖥓
سئو: میبینمت *لبخند چشم بسته*
هاروکا: اوهوم
هاروکا وارد عمارت میشود. یکی از ان دو مردی که همیشه جلوی درهای عمارت می ایستند
میگویید: ا-ارباب جوان.... لطفا از این به بعد زودتر به خونه برگردید
هاروکا: ها چرا؟
_هه خب ........ چون نمیخوام توسط پدرتون بمیرید
هاروکا: نفهمیدم ولی باشه
هاروکا به پذیرایی میرود. هیکاری هم در انجا نشسته و ورقه هایی را امضا می کند ، سوگی هم کنار او بود.
هاروکا: اومدم چیکار داشتی؟
هیکاری: که چیکار داشتی اره؟ این لباسا چیه؟ چرا بدون اینکه چیزی بگی رفتی؟ چرا دیر اومدی؟ اون هایاتو خان چرا رسوندت؟ کیا بودن باهات؟ زود جواب بده
(الهام گرفته شده از مادر و پدر ایرانی)
هاروکا: هاا واستا....... اروم تر خلاصه کن
سوگی: ارباب جوان خلاصه اش میشه هر کاری کردی رو بگو
هاروکا: عامممم خب لباس های فورین کثیف شده بود... اومدم لباس هامو عوض کنم برم پیش بقیه و دیر شده بود بعدش داشتم بر میگشتم یه دختر کمک میخواست و اوم کمکش کردم سئو هم اونجا بود و..... گفتم که اینجا ولم کنه چون میخوام تا شهر بعدی قدم بزنم
سوگی: اومممممم رئیس؟
هیکاری: نمیدونم چه کاری کردی ولی این سری ازت میگذرم چون چیزی که گفتی یکم واقعی گرانه بود
𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜𖣵𖤜
هاروکا: صبح بخیر
سئو: صبح بخیر
میره: صبح بخیر ساکورا_سان
سئو: ساکورا_ کون
هاروکا: چیه؟
خب برای تاخیر ببخشید دیروز هم نشد پارت بدم برای همین این پارت رو یکم طولانی نوشتم و خب بخوام صادق باشم یه چند پارت بعد یه تراژدی شروع میشه 🙃
- ۷۲۰
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط