بادشکن پارت ۱۴
بادشکن پارت ۱۴
هاروکا: خب....... در مورد خانوادع ی سئو میتونی بگی؟
هیکاری خشکش میزند چند ثانیه به زمین خیره میشود و به هاروکا رو میکند.
هیکاری: برای چی؟
هاروکا: میخوام بدونم
هیکاری: اه خیلی خب هر چی بخوای میگم ولی
هاروکا: چی؟
هیکاری: نباید با اونا کاری داشته باشی چه سئو چه خانواده اش باشه؟
هاروکا: ........قول نمیدم
هیکاری: یعنی چی اههههه امان از دست تو به سوگی میگم بهت هر چی بخوای درموردشون بگه ولی حداقل یه کاری نکن که توی خطر بی افتی
هاروکا: اوهوم پس من رفتم
هیکاری: ای من تورووووووو ای خدا چی میشد یه دختر بهم میدادی میتونستم توی خونه نگهش دارم ولی نه خوب شد دختر نداد باید شوهر میدادم
*در حال تاسف خوردن*
(😂به عنوان نویسنده.......هیکاری جان ببخشیدا ولی😌 یه چیزایی هست که اره دیگه)
~یک ساعت بعد~
هاروکا با لباس های ساده ای که برای تمرین میپوشید در زمین تمرین نشسته و بطری اب را باز میکند. اب را مینوشد.
(میخورد که نمیشه پس این درسته البته فکر کنم)
سوگی با همان کت و شلوار همیشگی اش به سمت او میرود.
سوگی: ها..... ارباب جوان انگار اطلاعات میخواستید
هاروکا: اره
سوگی: خب چه اطلاعاتی در موردشون میخواید؟
هاروکا: همه چی ولی اینقدر رسمی نباش
سوگی: چشم و نمیتونم
هاروکا: تچ
𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐
روی میز بلندی غذا های مختلفی چیده شده بود. هیکاری و هاروکا روی صندلی ها نشسته بودند و اماده ی خوردن شده بودند که ناگهان سوگی با چندین ورقه به سمت هاروکا می اد. انها را کنار او میگذارد و میگوید : ارباب جوان این هم اطلاعات خانواده سئو
هاروکا: ممنون
سوگی به هیکاری نگاه میکند و میرود هیکاری که خوردن را شروع کردن بود بعد از اتمام غذا به هاروکا می گوید که خود را درگیر خانواده ی هایاتو نکند. هاروکا به اتاقش میرود روی تختش مینشیند و میخواهد شروع به خواندن ان ورقه ها میکند که
شاید بتواند او را بفهمد
شاید بتواند دردش را کمتر کند
شاید بتواند او را درک کند
شاید بتواند متوجه ان لبخند هایش بشود
شاید ها مثل سیل به مغزش هجوم می ایند. با تچ گفتنی شروع به خواندن انها میکند.
درمورد اس ۲ سئووووو دارن ساکورات رو میدزدنننننننننن یممیحصخصخصخصخصخ
هاروکا: خب....... در مورد خانوادع ی سئو میتونی بگی؟
هیکاری خشکش میزند چند ثانیه به زمین خیره میشود و به هاروکا رو میکند.
هیکاری: برای چی؟
هاروکا: میخوام بدونم
هیکاری: اه خیلی خب هر چی بخوای میگم ولی
هاروکا: چی؟
هیکاری: نباید با اونا کاری داشته باشی چه سئو چه خانواده اش باشه؟
هاروکا: ........قول نمیدم
هیکاری: یعنی چی اههههه امان از دست تو به سوگی میگم بهت هر چی بخوای درموردشون بگه ولی حداقل یه کاری نکن که توی خطر بی افتی
هاروکا: اوهوم پس من رفتم
هیکاری: ای من تورووووووو ای خدا چی میشد یه دختر بهم میدادی میتونستم توی خونه نگهش دارم ولی نه خوب شد دختر نداد باید شوهر میدادم
*در حال تاسف خوردن*
(😂به عنوان نویسنده.......هیکاری جان ببخشیدا ولی😌 یه چیزایی هست که اره دیگه)
~یک ساعت بعد~
هاروکا با لباس های ساده ای که برای تمرین میپوشید در زمین تمرین نشسته و بطری اب را باز میکند. اب را مینوشد.
(میخورد که نمیشه پس این درسته البته فکر کنم)
سوگی با همان کت و شلوار همیشگی اش به سمت او میرود.
سوگی: ها..... ارباب جوان انگار اطلاعات میخواستید
هاروکا: اره
سوگی: خب چه اطلاعاتی در موردشون میخواید؟
هاروکا: همه چی ولی اینقدر رسمی نباش
سوگی: چشم و نمیتونم
هاروکا: تچ
𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐𖣠𖣐
روی میز بلندی غذا های مختلفی چیده شده بود. هیکاری و هاروکا روی صندلی ها نشسته بودند و اماده ی خوردن شده بودند که ناگهان سوگی با چندین ورقه به سمت هاروکا می اد. انها را کنار او میگذارد و میگوید : ارباب جوان این هم اطلاعات خانواده سئو
هاروکا: ممنون
سوگی به هیکاری نگاه میکند و میرود هیکاری که خوردن را شروع کردن بود بعد از اتمام غذا به هاروکا می گوید که خود را درگیر خانواده ی هایاتو نکند. هاروکا به اتاقش میرود روی تختش مینشیند و میخواهد شروع به خواندن ان ورقه ها میکند که
شاید بتواند او را بفهمد
شاید بتواند دردش را کمتر کند
شاید بتواند او را درک کند
شاید بتواند متوجه ان لبخند هایش بشود
شاید ها مثل سیل به مغزش هجوم می ایند. با تچ گفتنی شروع به خواندن انها میکند.
درمورد اس ۲ سئووووو دارن ساکورات رو میدزدنننننننننن یممیحصخصخصخصخصخ
- ۱.۶k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط