تماس عجیب با ۹۱۱

نویسنده: cole long
مترجم و ویرایشگر: فیونا

#پارت_آخر

«باشه.» و تماس را قطع کرد.

برای آرام شدن، رفتم دستشویی. چراغ با صدای وزوز روشن شد. صورتم را شستم. رنگم پریده بود، مردمک‌هایم گشاد. توی آینه به خودم گفتم: «همه‌چیز درست می‌شه.»

وقتی برگشتم، باز بوق تماس در هدفونم آمد. دویدم سمت میز. اسم روی صفحه را دیدم و دلم فروریخت: اولیویا.

«اولیویا، صداتو می‌شنوم. مأمورها همین الان می‌رسن.» هیچ جوابی نداد. «می‌شنوی منو؟»

صدای هق‌هق آمد: «دیگه دیر شده. اون توی اتاقه. صدای منو شنید.»

«کی توی اتاقه؟ بگو تا به مأمورها اطلاع بدم.» با تمام توان سعی کردم آرام باشم.

«اسلحه داره.» بعد صدای در، جیغی بلند، و دو شلیک… و سکوت.

«لعنتی، لعنتی، لعنتی!» فریاد زدم. اشک‌هایم جاری شدند. می‌دانستم چه معنایی دارد. درست همان لحظه تلفن دوباره زنگ خورد. این بار اسم روی صفحه: کارلوس جنکینز.

نفس گرفتم و جواب دادم: «اون دوباره زنگ زد! احتمالاً جسد داریم. خیلی دیر رسیدی.»

او گفت: «کارا، چطور ممکنه کسی باهات تماس گرفته باشه؟»

خشکم زد. «داری با من شوخی می‌کنی؟ رسیدی یا نه؟»

او گفت: «ما به کلبه رسیدیم. یک مایل دورتر از جاده اصلی. باید بگم… همه مرده‌ن.» سکوت کرد.

گفتم: «لعنتی.» صورتم را با دست گرفتم. پوست صورتم از خشم داغ شده بود.

او ادامه داد: «ولی چیزی رو نمی‌فهمم. ما سه اسکلت پیدا کردیم. یکی مرد بالغ، احتمالاً پدر خانواده، و دو دختر جوان.

حداقل دوازده ماه از مرگشون گذشته بود.» قلبم تندتند می‌زد و اتاق به چرخش درآمد. داشتم از حال می‌رفتم.

جنکینز ادامه داد: «عجیب اینجاست که دو اسکلت دخترها توی کمد پیدا شد. اما یکی از اون‌ها یک تلفن بی‌سیم توی دستش بود. فکر کنم تلاش کرده کمک بخواد…»

سکوت سنگینی همه‌جا را پر کرد. نمی‌توانستم حرف بزنم، تنها به صفحه نگاه می‌کردم و ذهنم پر از ترس و شوک بود. صدای هق‌هق خودم را می‌شنیدم، و حس می‌کردم لحظه‌ای همه چیز از کنترل خارج شده است.

تمام شب بعد، آن تصویر و صدای آخرین تماس اولیویا مثل کابوسی آزارم می‌داد. نمی‌توانستم باور کنم آن چیزی که من تماس زنده ازش داشتم، واقعاً سال‌ها قبل اتفاق افتاده بود. و حالا، باز هم تماس‌ها زنده بودند…
دیدگاه ها (۲)

داستان تماس عجیب با ۹۱۱ تموم شد میخوایم بریم سراغ داستان بع...

omari ˚˙༓࿇༓˙˚˙༓࿇༓˙˚˙༓࿇༓˙˚ ❍⌇─➭ welcome to ⌗my channel : ๑ ˚ ...

نویسنده:cole long مترجم و ویرایشگر:فیونا#پارت_چهارمبه صفحه‌ی...

نویسنده:cole long مترجم و ویرایشگر: فیونا#پارت_سومجرعه‌ای از...

فاصله ای برای زنده ماندن جیمین روی زانوهایش جلوی من ماند، مث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط