نام رمان ساکنین چراغ قرمز
نام رمان: ساکنین چراغ قرمز
نویسنده: مهلا.خ
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: ۱۳۰
بخشی از رمان:
درخیابون های شلوغ،در میان ماشین هایی که به ما نگاه نمی کردند.
من و بچه های دیگه توی خیابونی به این شلوغی گل های یاس،مریم،نسترن رو می فروختیم.
همیشه اطرافیان مارو مسخره می کردند،همیشه دیگران مارو اذیت می کردند،همیشه عادت
کردیم براشون مثل برده کار کنیم.
توی عید بچه هایی رو میدیدم که لباس های نو پوشیدن ولی ما بچه های یتیم در حسرت یک
جفت کفش،یک لباس و چیز هایی که ما حتی اسمشون رو نمی دونستیم.
من و بچه ها همیشه دعا می کردیم،همیشه متکی به خدایی که هوای مارو داشت،همیشه با خودم
می گفتم:خدا بزرگه،چرخه ی زندگی میچرخه و ماهم در سطح بالا قرار می گیریم. از کنار ماشین ها رد میشدم و وقتی ترافیک می شد با دستای زخمیم به پنجره های ماشین می
زدم و می گفتم:اقا یه گل بخر،اقا با یه گل دخترتو شاد کن.
اما اونا همیشه بی اهمیت به مایی که توی آن هوای سرد و برفی ایستاده بودیم،سرعت ماشین رو
بیشتر می کردند و میرفتند و من میموندم و دود ماشین هایی که روی صورتم نقش میبست و یک
خیابون پر از برف و ماشین…….
از گل فروشی خسته شدم،هیشکی ازم نمی خرید،اگه سیاوشی می فهمید مطمئنا زندم نمی
زاشت.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%da%a9%d9%86%db%8c%d9%86-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/
نویسنده: مهلا.خ
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: ۱۳۰
بخشی از رمان:
درخیابون های شلوغ،در میان ماشین هایی که به ما نگاه نمی کردند.
من و بچه های دیگه توی خیابونی به این شلوغی گل های یاس،مریم،نسترن رو می فروختیم.
همیشه اطرافیان مارو مسخره می کردند،همیشه دیگران مارو اذیت می کردند،همیشه عادت
کردیم براشون مثل برده کار کنیم.
توی عید بچه هایی رو میدیدم که لباس های نو پوشیدن ولی ما بچه های یتیم در حسرت یک
جفت کفش،یک لباس و چیز هایی که ما حتی اسمشون رو نمی دونستیم.
من و بچه ها همیشه دعا می کردیم،همیشه متکی به خدایی که هوای مارو داشت،همیشه با خودم
می گفتم:خدا بزرگه،چرخه ی زندگی میچرخه و ماهم در سطح بالا قرار می گیریم. از کنار ماشین ها رد میشدم و وقتی ترافیک می شد با دستای زخمیم به پنجره های ماشین می
زدم و می گفتم:اقا یه گل بخر،اقا با یه گل دخترتو شاد کن.
اما اونا همیشه بی اهمیت به مایی که توی آن هوای سرد و برفی ایستاده بودیم،سرعت ماشین رو
بیشتر می کردند و میرفتند و من میموندم و دود ماشین هایی که روی صورتم نقش میبست و یک
خیابون پر از برف و ماشین…….
از گل فروشی خسته شدم،هیشکی ازم نمی خرید،اگه سیاوشی می فهمید مطمئنا زندم نمی
زاشت.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%da%a9%d9%86%db%8c%d9%86-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/
- ۳.۶k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط