نام رمان سنیوریتا
نام رمان: سنیوریتا
نویسنده: roya.kh
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: ۵۰
خلاصه رمان:
داستان دختری شیطون و مهربون مثل همه دخترای دیگه است ..اما با اومدن دوست برادرش
زندگیش تغییر میکنه ،چــرا؟
چون عاشق میشه و می خواد باهاش ازدواج کنه و دراین میان برادرش هم عاشق دختری میشه
ولی نمیدونه که خواهر دوستشه و…
بخشی از رمان:
زیر شلاغ های بارون ایستادم و دستی تکاندم که ماشین به ایستد ،اولین ماشین ایستاد و سوار
شدم ،اخ که خیس شدم امان از دست بارون که نمی دونه کی بیاد،همین طور بی مقدمه می باره
داشتم غر غر می کردم که راننده گفت:خانم رسیدیم
به خودم اومدم و کرایه اش رو دادم و پیاده شدم ،داد زد که بقیه پولتون که گفتم نمی خوام
پاروی گاز گذاشت و رفت ..
زنگ رو زدم که با صدای تق باز شد و رفتم توی حیاط،درخت ها خیس اب بودند وروی برگ گل
ها شبنم بود )قطره اب(چمن های سبز حیاط خیس بودند و جلوه خاصی داشت از سقف الاچیق
کنار حیاط اب پایین می اومد کل درخت و گل های حیاط خیس اب بودند
مامان:دختر مگه دیونه شدی بیا تو سرما می خوری
ــ دلت میاد هوا به این خوبی
اهو:چیش خوبه این هوا
ــ خیله خوب اومدم
دور حوض وسط حیاط دور زدم و یک سکه انداختم توی اب حوض و رفتم سمت در حال کفشام
رو زیر بالکن گذاشتم و رفتم داخل اهو تاپ شده هم همین جاست چه دختر عمه ای که من دارم
خونه گیر نمی کنه ،کف خونه همش سرامیک و کاشی بود وسُر باید اهسته میرفتی منم پاورچین
پاورچین رفتم طرف پله ها دستم که خورد به پله ها با صدای یکی متوقف شدم
سینا:چه عجب ادم شدی سنی اهسته میایی بی سروصدا…
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%aa%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
نویسنده: roya.kh
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: ۵۰
خلاصه رمان:
داستان دختری شیطون و مهربون مثل همه دخترای دیگه است ..اما با اومدن دوست برادرش
زندگیش تغییر میکنه ،چــرا؟
چون عاشق میشه و می خواد باهاش ازدواج کنه و دراین میان برادرش هم عاشق دختری میشه
ولی نمیدونه که خواهر دوستشه و…
بخشی از رمان:
زیر شلاغ های بارون ایستادم و دستی تکاندم که ماشین به ایستد ،اولین ماشین ایستاد و سوار
شدم ،اخ که خیس شدم امان از دست بارون که نمی دونه کی بیاد،همین طور بی مقدمه می باره
داشتم غر غر می کردم که راننده گفت:خانم رسیدیم
به خودم اومدم و کرایه اش رو دادم و پیاده شدم ،داد زد که بقیه پولتون که گفتم نمی خوام
پاروی گاز گذاشت و رفت ..
زنگ رو زدم که با صدای تق باز شد و رفتم توی حیاط،درخت ها خیس اب بودند وروی برگ گل
ها شبنم بود )قطره اب(چمن های سبز حیاط خیس بودند و جلوه خاصی داشت از سقف الاچیق
کنار حیاط اب پایین می اومد کل درخت و گل های حیاط خیس اب بودند
مامان:دختر مگه دیونه شدی بیا تو سرما می خوری
ــ دلت میاد هوا به این خوبی
اهو:چیش خوبه این هوا
ــ خیله خوب اومدم
دور حوض وسط حیاط دور زدم و یک سکه انداختم توی اب حوض و رفتم سمت در حال کفشام
رو زیر بالکن گذاشتم و رفتم داخل اهو تاپ شده هم همین جاست چه دختر عمه ای که من دارم
خونه گیر نمی کنه ،کف خونه همش سرامیک و کاشی بود وسُر باید اهسته میرفتی منم پاورچین
پاورچین رفتم طرف پله ها دستم که خورد به پله ها با صدای یکی متوقف شدم
سینا:چه عجب ادم شدی سنی اهسته میایی بی سروصدا…
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%aa%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۹.۴k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط