{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح تو تاکسی یکی لباس چارخونه آبی گول منگولی پوشیده بود

صبح تو تاکسی یکی لباس چارخونه آبی گول منگولی پوشیده ‌بود پیاده که شد در رو محکم بست
.
.
.
.
.
راننده سرشو اورد بیرون گفت:
مرتیکه رومیــــــــــزی


دیدگاه ها (۳)

آررره....خیلی خوبم....اینقدخوبم که ازخوبی زیاددارم می می رم....

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااخستم ازاین زندگی ...

.زندگی مثل نقاشیه.........منتها زندگی اروپایی ها و آمریکایی ...

پارت ۵۹ جیمین: میخوای لباسمو در بیارم باهم لخت تو بغل هم بخو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۲ تند کیفم رو برداشتم و از چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط