{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 45・⁠]⁠ᕗ

رفتم نزدیکش نشستم.   
عصبی دستی توی موهاش کشید و گفت: واسه چی نذاشتی حقش رو بذارم کف دستش؟ اصلا چرا اینجایی؟
با بغض گفتم : از دعوا میترسم..دوست نداشتم درگیر بشی و چیزیت بشه.. بعدشم اومدم اینجا چون دنبال تو میگشتم. میخواستم ببینمت 
زل زد تو چشمم. اخمش کم کم باز شد. نگاه خسته و اروم شده اش رو بهم دوخت. 
گل سرخی از کنارم کندم و پشت گوشم گذاشتم و با بغضی که سعی داشتم بپوشونمش گفتم: چیه؟ نگاه میکنی؟ خوشگل شدم؟ 
و بهش زل زدم. نگاهش رنگ دلتنگ گرفت. 
اشک تو چشمم حلقه زد و خیلی یه دفعه ای هر دو خودمون رو سمت هم جلو کشیدیم و محکم لبامون رو همزمان روی هم گذاشتیم. 
دستام رو دور گردنش انداختم. کمرم رو خیلی محکم سمت خودش کشید و منو به خودش چسبوند. 
محکم و تند تند هم رو میبوسیدیم...انگار با بوسه هامون به این جدایی چند روزه اعتراض میکردیم. اشکم اروم جاری شد.  
خیلی محکم لبم رو فشرد و دستش رو دور کمرم محکم کرد و بدون اینکه لبامون رو جدا کنه همونجور نشسته موهام رو نوازش کرد. خندیدم. 
لبامون رو جدا کرد و روی موهام دست کشید. 
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و کف دستاش رو روی صورتم کشید و اشکام رو پاک کرد. 
جونگکوک : كريستيناا. 
چشمام رو بستم. چقدر دلتنگ صداش بودم. با بغض گفتم : دلت اومد اونجوری باهام حرف بزنی؟
داغون گفت : بهم حق بده..من...
-خفه شو لطفا... فقط بگو که دلت برام تنگ شده بود؟ 
مردونه و اروم خندید و اروم کنار گوشم گفت: خیلی. 
ریز خندیدم ...منو کشید تو بغلش. اروم زدم تو سینه اش و گفتم : من فرداش اومدم..ولی تو نبودی 
جونگکوک : من 6 روز بعدش رو اومدم ولی تو نبودی. 
با بغض به پیرهنش چنگ زدم. منو به خودش فشرد. 
-معذرت میخوام... من منظوری نداشتم..واقعا نداشتم..فقط به فکر تو بودم.. ترحم نبود. توجه بود. امروزم برای دیدن تو اومدم که اینطور شد 
معذرت خواستم؟ من؟ بانوی سوم انگلستان؟ از یه مرد یه دکتر؟   
نفس عمیقی کشید و گفت : بیا دیگه درباره اش حرف نزنیم. من میدونم کارمون اشتباهه..من و تو توی یه طبقه نیستیم.... اما این جدایی چند روزه بهم فهموند هر چقدر هم که اشتباه باشه نمیتونم تمومش کنم.نمیتونم 
كريستيناا.. من و تو..یعنی تو...دوست خیلی خوبی هستی.. من کنارت خوشحال و ارومم و حرفهایی رو بهت میزنم که تاحالا به هیچ کس نگفتم ... 
زل زدم تو چشمش و گفتم : منم نمیتونم دوست محکم و خوبی مثل تو رو از دست بدم.. من هیچ وقت دوست صمیمی نداشتم ولی الان..حس 
میکنم دارم..
دیدگاه ها (۰)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 46・⁠]⁠ᕗلبخند عمیقی بهم زد.  ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 47・⁠]⁠ᕗبا وجود اینکه تو اون ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 44・⁠]⁠ᕗ  روز هشتم این جدایی ...

ادامه پارت 43آنا : چی شده بانوی من؟  بلند تر گریه کردم و گفت...

جادویی عشق part ۶۳به دست و خنده رو بچه هاي مودب وشيك مثل پدر...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 35・⁠]⁠ᕗسرش رو پایین انداخت و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط