مقدمه در خلاء سرگردانم به دور از تمام باید و نبایدها به
مقدمه: در خلاء سرگردانم به دور از تمام باید و نبایدها به دور از تمام آمد و نیامدها
ـ آره بابا، اتفاقا خیلی هم ازش راضی بود، دو تایی؟ ـ نه بابا، دو تایی که مزه نمی ده. ـ باشه؛ پس به آنسیل هم بگو بیاد. ـ مهمون شما هستیم دیگه؟ ـ زیاد زر نزن پسر، آره. ـ باشه؛ پس ما نه آماده ایم،
پیشنهاد ما
من قاتل نیستم|عارفه حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
رمان بارش آفتاب | n.a25 کاربر انجمن نودهشتیا
کجا بریم؟ ـ خبرش رو بهت می دم، فعلا یه کم کارهام مونده، بای. تماس رو قطع کردم و دوباره شماره گرفتم. ـ سلام توری جون، چطوری؟ ما رو نمی بینی خوشحالی؟ ـ سلام، قربون اون قد و بالات برم، خوبی مادر؟ چه عجب یه زنگی زدی؟ ـ ممنونم عزیزم، ببخشید، به خدا خیلی کار داشتم. ـ اشکال نداره، همین که به یادمونی خودش خیلیه. ـ مامانم اون جاست؟ بی زحمت گوشی رو بهش می دید؟ ـ چند لحظه گوشی دستت پسرم. ـ جانم قربونت برم؟ ـ سلام شهربانو خانوم، خوب هستی؟ ـ قربون صدات برم، خوبیم، تو چطوری؟ بعد از صحبت با مادرم که انگار تموم دنیا رو بهم دادن گوشی رو قطع کردم و از ته دلم آرزو کردم که ای کاش کنارشون بودم .این قدر دلم براشون تنگ شده بود که با اون همه غروری که داشتم بازم بعضی از شب ها وقتی یاد پدر و مادرم می افتادم گریم می گرفت .خدا رو شکر از طریق اینترنت می تونستم چهرشون رو ببینم .با کلی افکار و برنامه هایی که تو سرم رژه می رفتن به خونم رسیدم .در رو باز کردم و کفش هام رو در آوردم .اوف، چقدر این جا کثیف شده؛ باید به یکی از مراکز زنگ بزنم و درخواست یه کارگر بدم .این قدر درگیر کارهای مدرکم بودم که این مدت متوجه ی خونه نشدم که چقدر ریخت و پاش کردم .یه سالن پذیرایی بزرگ که ترکیب رنگش کرم قهوه ایی بودن
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%a1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
ـ آره بابا، اتفاقا خیلی هم ازش راضی بود، دو تایی؟ ـ نه بابا، دو تایی که مزه نمی ده. ـ باشه؛ پس به آنسیل هم بگو بیاد. ـ مهمون شما هستیم دیگه؟ ـ زیاد زر نزن پسر، آره. ـ باشه؛ پس ما نه آماده ایم،
پیشنهاد ما
من قاتل نیستم|عارفه حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
رمان بارش آفتاب | n.a25 کاربر انجمن نودهشتیا
کجا بریم؟ ـ خبرش رو بهت می دم، فعلا یه کم کارهام مونده، بای. تماس رو قطع کردم و دوباره شماره گرفتم. ـ سلام توری جون، چطوری؟ ما رو نمی بینی خوشحالی؟ ـ سلام، قربون اون قد و بالات برم، خوبی مادر؟ چه عجب یه زنگی زدی؟ ـ ممنونم عزیزم، ببخشید، به خدا خیلی کار داشتم. ـ اشکال نداره، همین که به یادمونی خودش خیلیه. ـ مامانم اون جاست؟ بی زحمت گوشی رو بهش می دید؟ ـ چند لحظه گوشی دستت پسرم. ـ جانم قربونت برم؟ ـ سلام شهربانو خانوم، خوب هستی؟ ـ قربون صدات برم، خوبیم، تو چطوری؟ بعد از صحبت با مادرم که انگار تموم دنیا رو بهم دادن گوشی رو قطع کردم و از ته دلم آرزو کردم که ای کاش کنارشون بودم .این قدر دلم براشون تنگ شده بود که با اون همه غروری که داشتم بازم بعضی از شب ها وقتی یاد پدر و مادرم می افتادم گریم می گرفت .خدا رو شکر از طریق اینترنت می تونستم چهرشون رو ببینم .با کلی افکار و برنامه هایی که تو سرم رژه می رفتن به خونم رسیدم .در رو باز کردم و کفش هام رو در آوردم .اوف، چقدر این جا کثیف شده؛ باید به یکی از مراکز زنگ بزنم و درخواست یه کارگر بدم .این قدر درگیر کارهای مدرکم بودم که این مدت متوجه ی خونه نشدم که چقدر ریخت و پاش کردم .یه سالن پذیرایی بزرگ که ترکیب رنگش کرم قهوه ایی بودن
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%a1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۴.۵k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط