خاطرات شهدا
خاطرات شهدا
نماز جماعت
گفت: من تندتر میرم، شما پشت سرم بیاین.. تعجب کرده بودیم، سابقه نداشت بیش تر از صدکیلومتر سرعت بگیرد..
غروب نشده، رسیدیم گیلان غرب! جلوی مسجد ایستاد. نماز که خواندیم، داشتیم تند تند پوتین هامان را میبستیم که زود راه بیوفتیم..
گفت: کجا با این عجله!؟ میخواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم...
#شهید_مهدی_باکری
نماز جماعت
گفت: من تندتر میرم، شما پشت سرم بیاین.. تعجب کرده بودیم، سابقه نداشت بیش تر از صدکیلومتر سرعت بگیرد..
غروب نشده، رسیدیم گیلان غرب! جلوی مسجد ایستاد. نماز که خواندیم، داشتیم تند تند پوتین هامان را میبستیم که زود راه بیوفتیم..
گفت: کجا با این عجله!؟ میخواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم...
#شهید_مهدی_باکری
- ۳۲۷
- ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط