{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:
سردت نیست؟ گفت: عادت دارم
گفت: میگویم برات لباس گرم بیاورند
.
.
.
و فراموش کرد

صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود: به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا از پای در آورد ...!

مواظب وعدهایمان باشیم
94/11/12ساعت12:46
دیدگاه ها (۱۸)

بلندترین برج آجری جهانبرج گنبد کاووسبرج گنبدکاووس یا میل گنب...

اینو به افتخارپدرم میزارم... وقتی بچه بودم منو میزاشتی رو دل...

حکایت خیرین مسجد سازعده ای مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و ...

.یه متن خیلی جالب از کتاب فارسی دبستان سال ١٣٢٤ ، ببینید سط...

bloody mansion

My friend ♡:)part.10._..نه ندارم..《حرفشو قطع کرد 》+..خیلی خب...

سناریو - رومان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط