تو برایش نردبان ترقی هستی
تو برایش نردبان ترقی هستی
قبول میکنم
تو را دوست دارد ولی برای چه ؟
برای اینکه مشکلش حل شود و بادیگران عاشقانه داشته باشد
خیلی ساده اس
از تو مشورت میگیرد
از تو انرژی میگیرد
از تو لذت می برد
بله لدت . نمیدانی برای یک زن چ لذتی دارد مردی را اسیر خود گند و به دنبال خود بکشاند
از تو یاد میگیرد و به دیگران نمایش میدهد و در جذب دیگران کوشش میکند
با هادی لذتش را می برد
برای شادی مستی چقدر تمرکز میکنی ؟
چقدر وقت میگذاری ؟
سرم ار خجالت پایین بود نام هادی که می آمد دلم ار کینه انباشته میشد
احساس ذلت میکردم .
در میان سرکوفت های مادمازل یاد استادمان افتادم . هر گز فراموشش نمیکنم نام کوچکش رامینا بود
در زمینه های گوناگون اطلاعات فراوانی داشت . صدایش جوان بود و معصومیت و پاکی خاصی داشت .
خرف که میزد به عمق جانم می نشست . یادم نمی رود پایان ترم بود خدا حافظی کرد و گفت به شهر دیگری می روم
رفتم جلو گفتم استاد یک جمله برایم در سررسیدم بنویسید . لبخندی زد و نوشت سیم کارتی را که تو شارژ کنی و دیگری با ان صحبت کند مطمئن نیست
چیزی نفهمیدم انروز ها موبابل تازه امده بود خاستم بخرم سه میلیون بود و حقوق کارگر کمتر از چهل هزار تومان . در کل دانشگاه و اساتید دست یکنفر هم نمیدیدم . گوشی هایی بررگ که حمل انها مصیبت بود ...
همراه استاد رفتم وقتی می خواست سوار ماشینش شود با اجازه جلو رفتم
خندید و گفت بشین با هم برویم روز آخر است بپرس هرچه میخواهی ..
گفتم متوجه منظورتان نشدم استاد بیشتر توضیح دهید
استاد رامینا از سیم کارت موبایل اطلاعاتی دقیق و بروز داشت از خط های اعتباری که تازه طرح ان در یکی ازکشورها ارائه شده بود
همیشه محو اطلاعات استاد رامینا بودم
گفت افرادی هستند که از داشته های تو از استعداد تو انرژی میگیرند ولی وقتی شاد و سرزنده شدند تو را رها میکنند و با دیگران وقت میگذرانند غم و اندوه شان با توست و شادی شان با دیگران
مانند مردی که وقتی خمار است به جان زن بدبختش می افتد و با کتک و دشنام محیط را اماده میکند وقتی مست یا نشئه شد زن و فرزندش را با ان زخم ها رها میکند و با دوستانش وقت می گذراند
استاد رامینا برای من تجسم یک بانوی ایرانی بود وقار متانت حجب و حیا و معلومات و مدیر و مدبر
مادمازل ضربه ای به سرم زد و گفت مرتضی کجا رفتی
چرا جواب نمی دی ؟
به خودم آمدم مادمازل با ان همه ..... مرا به جنون می کشاند . لعنت به این شب که تمام نمیشود . نه اراده مخالفت داشتم نه توان دست زدن و لمس کردن و لذت بردن . نه توان رها کردن مستی و نه قدرت دفاع .....
می سوختم .مادمازل به زیرکی مرا در دو راهی های مختلف آچمز کرده بود . من لیشتر به ...... مادمازل فکر کردم که ......
یک لحظه بی اختیار شدم
پایان ۵۳
قبول میکنم
تو را دوست دارد ولی برای چه ؟
برای اینکه مشکلش حل شود و بادیگران عاشقانه داشته باشد
خیلی ساده اس
از تو مشورت میگیرد
از تو انرژی میگیرد
از تو لذت می برد
بله لدت . نمیدانی برای یک زن چ لذتی دارد مردی را اسیر خود گند و به دنبال خود بکشاند
از تو یاد میگیرد و به دیگران نمایش میدهد و در جذب دیگران کوشش میکند
با هادی لذتش را می برد
برای شادی مستی چقدر تمرکز میکنی ؟
چقدر وقت میگذاری ؟
سرم ار خجالت پایین بود نام هادی که می آمد دلم ار کینه انباشته میشد
احساس ذلت میکردم .
در میان سرکوفت های مادمازل یاد استادمان افتادم . هر گز فراموشش نمیکنم نام کوچکش رامینا بود
در زمینه های گوناگون اطلاعات فراوانی داشت . صدایش جوان بود و معصومیت و پاکی خاصی داشت .
خرف که میزد به عمق جانم می نشست . یادم نمی رود پایان ترم بود خدا حافظی کرد و گفت به شهر دیگری می روم
رفتم جلو گفتم استاد یک جمله برایم در سررسیدم بنویسید . لبخندی زد و نوشت سیم کارتی را که تو شارژ کنی و دیگری با ان صحبت کند مطمئن نیست
چیزی نفهمیدم انروز ها موبابل تازه امده بود خاستم بخرم سه میلیون بود و حقوق کارگر کمتر از چهل هزار تومان . در کل دانشگاه و اساتید دست یکنفر هم نمیدیدم . گوشی هایی بررگ که حمل انها مصیبت بود ...
همراه استاد رفتم وقتی می خواست سوار ماشینش شود با اجازه جلو رفتم
خندید و گفت بشین با هم برویم روز آخر است بپرس هرچه میخواهی ..
گفتم متوجه منظورتان نشدم استاد بیشتر توضیح دهید
استاد رامینا از سیم کارت موبایل اطلاعاتی دقیق و بروز داشت از خط های اعتباری که تازه طرح ان در یکی ازکشورها ارائه شده بود
همیشه محو اطلاعات استاد رامینا بودم
گفت افرادی هستند که از داشته های تو از استعداد تو انرژی میگیرند ولی وقتی شاد و سرزنده شدند تو را رها میکنند و با دیگران وقت میگذرانند غم و اندوه شان با توست و شادی شان با دیگران
مانند مردی که وقتی خمار است به جان زن بدبختش می افتد و با کتک و دشنام محیط را اماده میکند وقتی مست یا نشئه شد زن و فرزندش را با ان زخم ها رها میکند و با دوستانش وقت می گذراند
استاد رامینا برای من تجسم یک بانوی ایرانی بود وقار متانت حجب و حیا و معلومات و مدیر و مدبر
مادمازل ضربه ای به سرم زد و گفت مرتضی کجا رفتی
چرا جواب نمی دی ؟
به خودم آمدم مادمازل با ان همه ..... مرا به جنون می کشاند . لعنت به این شب که تمام نمیشود . نه اراده مخالفت داشتم نه توان دست زدن و لمس کردن و لذت بردن . نه توان رها کردن مستی و نه قدرت دفاع .....
می سوختم .مادمازل به زیرکی مرا در دو راهی های مختلف آچمز کرده بود . من لیشتر به ...... مادمازل فکر کردم که ......
یک لحظه بی اختیار شدم
پایان ۵۳
- ۱۲.۸k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط