{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از پشیمانی بغض کردم و به سادگی خودم خندیدم‌. یک در صد هم

از پشیمانی بغض کردم و به سادگی خودم خندیدم‌. یک در صد هم احتمال ندادم شاید در حال رانندگی باشد
ناگهان دیدم زنگ زد
دستانم می لرزید
دانشجو باشی و استادت بی پروا تو را بخواهد و از طعنه دانشجویان نترسد . حتی به فکر کمیته انظباطی هم نباشد
انقدر گرم تحویل گرفت و با احترام صحبت کرد که هر کس نمیدانست فکر میکرد که من استاد هستم و او دانشجوی من.
چقدر معذرت خواهی کرد که بی وقتی مزاحم شده است و نمیتواند انگونه ‌که باید و شاید رسم ادب را به جای آورد
لکنت زبان گرفته بودم
ان ادب و متانت و جذبه و اقتدار در کلاس درس و پشت تریبون کجا و این همه پوزش و نرمی و ادب و احترام کجا
گفتم استاد خودتون هستید ؟
گفت اگر ناراحتین بگین خداحافظی میکنم
گفتم استاد نفرمایید من واقعا از تنهایی خسته ام در تهران کسی را ندارم
اقوامم همه ساکن اذربایجان هستند
پدر و مادرم هم دیشب رفتند البته نمی توانستند بمانند . خاله ای در اصفهان دارم
ایا در اذر بایجان و اصفهان دانشگاهی هست که انتقالی بگیرم
استاد گفت من در نزدیگی شما در رستوران نشسته ام اگر تشریف بیاورید و حضوری صحبت کنیم خیلی خوشحال میشوم
گفتم دیر وقت است تا من بیایم تعطیل میشود
گفت تا ظرفها را جمع کنند و بشورند و نظافت کنند اجازه دادند که باشیم
انقدر عجله کردم و سر از پا نمی شناختم که یادم رفت مکاپ‌کنم و لباسی مناسب بپوشم حتی در پوشیدن کفش هم دقت نکردم
فقط به رغتن و دیدن استاد فکر میکردم
میخاستم بفهمم ایا واقعا مرا دوست دارد
ایا واقعا عاشقم شده ؟
چرا
چه چیز در من دیده ؟؟مگر من چ داشتم
اگر دروغ باشد چه ؟؟
البته بعد ها فهمیدم که اکثریت اوقات تنهایی می امده روبری خانه ما در اتومبیل می نشسنه شاید مرا ببیند
و غذایش در ان رستوران نزدیک خانه ما می خورده
اینها را ان شب در رستوران فهمیدم
یکی از گارسن ها به دیگری گفت

خلاصه مخ دختره را زد
آنقدر جلوی خونه دختره موس موس کرد تا دختره راضی شد ؟

نمیتوانم بگویم چه حالی داشتم
هزاران حرف را اماده کرده بودم ولی وقتی استاد را دیدم همه چیز را فراموش کرذم

استاد هم ساکت بود
خیره در چشمان هم ماندیم
نه او حرف زد نه من
ایستاده بود و نگاهم مبکرد
انقدر ان نگاه عجیب و ملتمس و ستایشگر بود که در چشم هیچ مردی
در چهره هیچ یک از خاستگارانم ندیدم

یاد سهراب افتادم
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

قطرات اشک را دیدم که از چشمانش سرا زیر شدند
لکنت گرفته بود شرم و شهامت را با هم داشت
باور کنید با همه وجودم ارزو میکنم کاش میشد یکبار دیگر ان شب تکرار شود و ان چشم ها را آن قطره های اشک را ببینم
باید خودم کمکش میکردم انقدر خودش را باخته بود که حتی قدرت ...
پایان ده
دیدگاه ها (۱۸)

قطرات اشک را دیدم که از چشمانش سرازیر شدندلکنت گرفته بود شرم...

تو برایش نردبان ترقی هستی قبول میکنم تو را دوست دارد ولی ب...

انقدر شوکه بودم که نمی توانستم حرکت کنم‌ .استاد خودش ب من شم...

نگاه شیطنت امیز همراه با لبخند پریسا و مهدیه و پردیس و آذر ...

#still_with_you#هنوز.با.تو.پارت.۳ویو ا.ت:یهو دیدم کوک اومد و...

#still_with_you#هنوز.با.تو.پارت.۳ویو ا.ت:یهو دیدم کوک اومد و...

پارت یک باران شرشر از آسمان می‌آمد ولی من فقط منتظر یه نفر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط