یکی از کارمندان رستوران
یکی از کارمندان رستوران
اهنگ هایده را خواند
سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده ی دل می گشاید
گریه بی اختیارم
از غم نامردمی ها
بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
دوست دارم
خالی از خودخواهی تن برتر از آلایش من
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد چشم تو آیینه دارش عشق را در چهره آیینه دیدن دوست دارم در خموشی چشم ما را قصه ها و گفتگوهست من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم بغض سرگردان ابرم قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
با شنیدن این ترانه با سوز صدای کارمند رستوران شهامتی پیدا کردم
تا میتوانستم استاد را بوسیدم
با صدای کف زدن کارمندان رستوران
به خودم امدم دیدم مدیر و کارمندان رستوران دور ما را گرفته اند
بعضی از چشمها تربود
زیباترین شعر سهراب بود
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است
نشستیم
مدیر رستوران گفت
برویم به کارمان برسیم
و این دو مرغ عشق را رها کنیم
همه رفتند باران شروع شد
اسمان هم بغضش شکست
صدای شرشر باران زیبا ترین موسیقی محفل ما شد استاد ساکت شد
فقط نگاهم میکرد
دستانم را میفشرد و میبوسید
گفت اگر مرا به نوکری قبول کنی
اجازه نمیدم لحظه ای احساس تنهایی کنی
خوب درس بخوان تمام شرکت واموزشگاه من برای تو
فدای یک تار موی تو
نمیتوانم با کلمات حالم را بگویم .باید باید دخترباشی
دختری که بخاطر نداشتن خاستگار زخم زبانها شنیده جز اقلیت های جامعه هست گاهی بخاطر دینش ترد شده حالا یک نفر اماده در اتیش عشقش مانند شمع می سوزد و مانند پروانه هیچ پروایی از رسوایی ندارد . مردی امده که در هر محیطی باشد محیط را را به احترام خودش دعوت میکند مردی امده که هیچ دختری نیست که ارزویش را نداشته باشد و هیچ مردی نیست که نخواهدجای او باشد
اگر با چشمانم ندیده بودم باور نمی کردم . ترم قبلش رفتم اتاق اساتید با استاد کار داشتم گفتند جلسه دارند
فردا بیا
ولی استاد تا صدایم را شنید آمد و مرا به اتاقش دعوت کردو مرا معرفی کرد و گفت غریبه نیستند .دو تن از نمایندگان مجلس بودند تعجب کردند میخواستند استاد به نفع حزب انها سخن بکوید و با انها عکس بگیرد برای انتخابات پیش رو
پایان ۱۲
اهنگ هایده را خواند
سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده ی دل می گشاید
گریه بی اختیارم
از غم نامردمی ها
بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
دوست دارم
خالی از خودخواهی تن برتر از آلایش من
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد چشم تو آیینه دارش عشق را در چهره آیینه دیدن دوست دارم در خموشی چشم ما را قصه ها و گفتگوهست من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم بغض سرگردان ابرم قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
با شنیدن این ترانه با سوز صدای کارمند رستوران شهامتی پیدا کردم
تا میتوانستم استاد را بوسیدم
با صدای کف زدن کارمندان رستوران
به خودم امدم دیدم مدیر و کارمندان رستوران دور ما را گرفته اند
بعضی از چشمها تربود
زیباترین شعر سهراب بود
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است
نشستیم
مدیر رستوران گفت
برویم به کارمان برسیم
و این دو مرغ عشق را رها کنیم
همه رفتند باران شروع شد
اسمان هم بغضش شکست
صدای شرشر باران زیبا ترین موسیقی محفل ما شد استاد ساکت شد
فقط نگاهم میکرد
دستانم را میفشرد و میبوسید
گفت اگر مرا به نوکری قبول کنی
اجازه نمیدم لحظه ای احساس تنهایی کنی
خوب درس بخوان تمام شرکت واموزشگاه من برای تو
فدای یک تار موی تو
نمیتوانم با کلمات حالم را بگویم .باید باید دخترباشی
دختری که بخاطر نداشتن خاستگار زخم زبانها شنیده جز اقلیت های جامعه هست گاهی بخاطر دینش ترد شده حالا یک نفر اماده در اتیش عشقش مانند شمع می سوزد و مانند پروانه هیچ پروایی از رسوایی ندارد . مردی امده که در هر محیطی باشد محیط را را به احترام خودش دعوت میکند مردی امده که هیچ دختری نیست که ارزویش را نداشته باشد و هیچ مردی نیست که نخواهدجای او باشد
اگر با چشمانم ندیده بودم باور نمی کردم . ترم قبلش رفتم اتاق اساتید با استاد کار داشتم گفتند جلسه دارند
فردا بیا
ولی استاد تا صدایم را شنید آمد و مرا به اتاقش دعوت کردو مرا معرفی کرد و گفت غریبه نیستند .دو تن از نمایندگان مجلس بودند تعجب کردند میخواستند استاد به نفع حزب انها سخن بکوید و با انها عکس بگیرد برای انتخابات پیش رو
پایان ۱۲
- ۱۳.۴k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط