I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:8
ویو میرا:
ساعت هشت و نیمه شب بود...
داشتم درس می خوندم که از واحد روبه روییمون کلی صدا اومد...
رو مخ بود...
ولی صبر کردم تا تموم شه...
ولی تموم نشد که نشد...
پنج دقیقه صبر کردم...
تموم که نشد هیچ...
تازه بیشتر هم شد...
پاشدم و رفتم در و زدم...
قیافم کلافه بود...
ولی وقتی که در باز شد چشام چهار تا شد...
آقای جئون بود...
یعنی همسایه روبه روییم بود...
+:😳😳😳
_:😳😳😳
+:😳😳😳
_:😳😳😳
باهم دیگه گفتیم:
+:شما با اینجا چیکار می کنید؟؟؟
_:شما اینجا چیکار می کنید؟؟؟
+:دست و پامو جمع کردم و گفتم:
+:خب من خونم واحد روبه رویی هستش...
و اینکه داشتم درس می خوندم که سر و صدا اومد و اذیت کننده بود...
شما اینجا مهمونید؟؟؟
_:آها...
نه اینجا خونه ی من هست و مثل اینکه همسایه شدیم...
و به خاط...
یه آقا اومد دستشو انداخت دور گردنش و گفت:
🐻:سلام خانم محترم...
بابت سرو صدا ازتون معذرت خواهی می کنیم...
چون براش تولد گرفتیم برای همین باعث سر صدا شد.
به اون آقا لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
+:مشکلی نیست.
و بعدش به آقای جئون نگاه کردم و گفتم:
+:تولدتون مبارک.
_:م...مم...ممم...ممنونم.
+:خب...شب خوبی داشته باشین.
_:همچنین.
و رفتم خونه و در رو بستم...
پاهام سست شد...
و همونجور که به در تکیه داده بودم...
سر خوردم رو زمین...
دستمو گذاشتم رو قلبم...
واااییییی میرااا...
نکنه عاشق شدی...
سرمو تکون دادم...
نه اصلا...
ولی حسم اینجوری میگه...
پسر خوبی به نظر میاد...
ولی اگه اون ازم خوشش نیاد چی؟؟؟
ووااییی میرا چی میگی بایدم خوشش بیاد...
نمی تونستم خودمو جمع و جور کنم...
برای همین زنگ زدم به روکا و همه چی رو بهش گفتم...
اونم خیلی خوشحال شد و گفت تا فردا که میاد کره پیشم هیچ کاری نکنم...
و بعدش با ذهنی آشفته و با احساسات جدید، خوابم برد.
در همان هین خونه ی جونگکوک:
هنوز تو شک بودم...
خونه اش واحد روبه روییم هست...
وای خدا چی از این بهتر؟؟؟
🦙:خب الان کارت راحت تر میشه بچه جون.
🐨:فک کنین دختره هم از کوک خوشش بیاد.
🐥:واو دیگه عالی میشه.
🐻:دختر خیلی خوشگل و مودبیه...
رو هوا میزننش...
پس حواست بهش باشه.
تا خواستم جوابی بدم رو گوشیم پیام اومد از روکا بود...
بازش کردم و شروع به خوندن کردم.
&:سلام کوک.
تولدت مبارک.
فردا دارم میام کره.
و اینکه سریع میرم سراغ اصل مطلب و میرا هم چیزی نباید راجبش بفهمه:
میرا بهت حس دارههههه...
امشب بهم زنگ زد و از اولین لحظه ای که دیدت تا بعد از اینکه فهمید همسایه هستین و برام از سیر تا پیازش گفت...
ولی نمی دونه چطور باهات رفتار کنه که حس بدی نگیری...
ولی نگران نباشین فردا که اومدم کره به بهونه ی اینکه من اومدم میریم رستوران و اونجا باهاش حرف بزنین و وارد یه رابطه ی دوستی باهاش بشی نه عاطفی...
تازه اون خیلی وقته که می دونه من و تو باهم دوستیم...
و از اینکه نگفته بود تو همسایه اش هستی عصبانی بود...
خلاصه همین دیگه تا فردا که میام کاری نکن.
خدافظ.
شوکه تر و خوشحال شدم...
😺:کوک چیزی شده؟؟؟
_:بچه ها...
🐿️:د بگو دیگه جون به لبمون کردی.
_:میرا به من حس داره...
اینو روکا گفت و فردا هم قراره سه تایی بریم رستوران و وقتی که روکا تنهامون گذاشت بهش پیشنهاد دوستی بدممممم🥳🥳🥳...
و همه خندیدن و تبریک گفتن و دست زدن...
و بعد از یک ساعت پسرا رفتن و منم با اینکه از ذوق و شوق زیاد خوابم نمی برد،گرفتم خوابیدم.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین💖.
حمایت یادتون نره 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:8
ویو میرا:
ساعت هشت و نیمه شب بود...
داشتم درس می خوندم که از واحد روبه روییمون کلی صدا اومد...
رو مخ بود...
ولی صبر کردم تا تموم شه...
ولی تموم نشد که نشد...
پنج دقیقه صبر کردم...
تموم که نشد هیچ...
تازه بیشتر هم شد...
پاشدم و رفتم در و زدم...
قیافم کلافه بود...
ولی وقتی که در باز شد چشام چهار تا شد...
آقای جئون بود...
یعنی همسایه روبه روییم بود...
+:😳😳😳
_:😳😳😳
+:😳😳😳
_:😳😳😳
باهم دیگه گفتیم:
+:شما با اینجا چیکار می کنید؟؟؟
_:شما اینجا چیکار می کنید؟؟؟
+:دست و پامو جمع کردم و گفتم:
+:خب من خونم واحد روبه رویی هستش...
و اینکه داشتم درس می خوندم که سر و صدا اومد و اذیت کننده بود...
شما اینجا مهمونید؟؟؟
_:آها...
نه اینجا خونه ی من هست و مثل اینکه همسایه شدیم...
و به خاط...
یه آقا اومد دستشو انداخت دور گردنش و گفت:
🐻:سلام خانم محترم...
بابت سرو صدا ازتون معذرت خواهی می کنیم...
چون براش تولد گرفتیم برای همین باعث سر صدا شد.
به اون آقا لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
+:مشکلی نیست.
و بعدش به آقای جئون نگاه کردم و گفتم:
+:تولدتون مبارک.
_:م...مم...ممم...ممنونم.
+:خب...شب خوبی داشته باشین.
_:همچنین.
و رفتم خونه و در رو بستم...
پاهام سست شد...
و همونجور که به در تکیه داده بودم...
سر خوردم رو زمین...
دستمو گذاشتم رو قلبم...
واااییییی میرااا...
نکنه عاشق شدی...
سرمو تکون دادم...
نه اصلا...
ولی حسم اینجوری میگه...
پسر خوبی به نظر میاد...
ولی اگه اون ازم خوشش نیاد چی؟؟؟
ووااییی میرا چی میگی بایدم خوشش بیاد...
نمی تونستم خودمو جمع و جور کنم...
برای همین زنگ زدم به روکا و همه چی رو بهش گفتم...
اونم خیلی خوشحال شد و گفت تا فردا که میاد کره پیشم هیچ کاری نکنم...
و بعدش با ذهنی آشفته و با احساسات جدید، خوابم برد.
در همان هین خونه ی جونگکوک:
هنوز تو شک بودم...
خونه اش واحد روبه روییم هست...
وای خدا چی از این بهتر؟؟؟
🦙:خب الان کارت راحت تر میشه بچه جون.
🐨:فک کنین دختره هم از کوک خوشش بیاد.
🐥:واو دیگه عالی میشه.
🐻:دختر خیلی خوشگل و مودبیه...
رو هوا میزننش...
پس حواست بهش باشه.
تا خواستم جوابی بدم رو گوشیم پیام اومد از روکا بود...
بازش کردم و شروع به خوندن کردم.
&:سلام کوک.
تولدت مبارک.
فردا دارم میام کره.
و اینکه سریع میرم سراغ اصل مطلب و میرا هم چیزی نباید راجبش بفهمه:
میرا بهت حس دارههههه...
امشب بهم زنگ زد و از اولین لحظه ای که دیدت تا بعد از اینکه فهمید همسایه هستین و برام از سیر تا پیازش گفت...
ولی نمی دونه چطور باهات رفتار کنه که حس بدی نگیری...
ولی نگران نباشین فردا که اومدم کره به بهونه ی اینکه من اومدم میریم رستوران و اونجا باهاش حرف بزنین و وارد یه رابطه ی دوستی باهاش بشی نه عاطفی...
تازه اون خیلی وقته که می دونه من و تو باهم دوستیم...
و از اینکه نگفته بود تو همسایه اش هستی عصبانی بود...
خلاصه همین دیگه تا فردا که میام کاری نکن.
خدافظ.
شوکه تر و خوشحال شدم...
😺:کوک چیزی شده؟؟؟
_:بچه ها...
🐿️:د بگو دیگه جون به لبمون کردی.
_:میرا به من حس داره...
اینو روکا گفت و فردا هم قراره سه تایی بریم رستوران و وقتی که روکا تنهامون گذاشت بهش پیشنهاد دوستی بدممممم🥳🥳🥳...
و همه خندیدن و تبریک گفتن و دست زدن...
و بعد از یک ساعت پسرا رفتن و منم با اینکه از ذوق و شوق زیاد خوابم نمی برد،گرفتم خوابیدم.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین💖.
حمایت یادتون نره 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۲۱
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط