{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.

Part:۹

ویو فردا عصر ساعت چهار:
ویو میرا:
امروز روکا صبح رسید به کره و الان پیشه منه.
بزور راضیم کرد تا برای قرار رستوران با کوک که ساعت هشت بود آماده شم و قبلش هم منو روکا خودمون میریم مرکز خرید.
من نمی دونم هنوز که این راهی که دارم می رم درسته یا نه...
چون صبح تمرین بودم رفتم یه دوش ده دقه ای گرفتم...
روتین پوستی و بعد از حموم رو رفتم...
موهام رو خشک کردم...
شومیز اندامی رنگ چریم رو با شلوار بگ و کفش مشکی پوشیدم...
عطر مورد علاقه ام که لش چری هست رو،رو خودم اسپری کردم...
و طبق عادت همیشگی به صورتم ضد آفتاب و بالم لب زدم و ابرو هامو با ژل ابرو مرتب کردم...
بعدش رفتم بیرون از اتاق:
&:اووو بانو چه خوشگل کرده.
الان نه تنها کوک...
الان بری بیرون کلی پسر عاشقت میشن.
+:چرا اون جمله رو کامل نکردی؟؟؟
&:کدوم جمله؟؟؟
چشمام و ریز کردم...
بالاخره میفهمم...
_:وای روکا اگه عشقم یه طرفه باشه چی؟؟؟
&:مگه تو قراره بگی؟؟؟
اگه امشب بهت گفت که ازت خوشش میاد که وارده رابطه میشی.
اگر هم چیزی نگفت که هیچی.


فلش به ساعت هفت و نیم:
ویو جونگکوک:
عطر تلخم رو به روی تی شرت مشکیم که با شلوار بگ و کتونی مشکی پوشیده بودمش رو اسپری کردم.
موهام رو شونه کردم...
خودم رو کای چک کردم...
اگه ازم خوشش نیاد چی؟؟؟
مهم نیست جونگکوک تو ملکه‌تو به دست میاری حتی اگه از سنگ هم سر سخت تر باشه.
و سوییچ ماشین و خونه رو برداشتم،و حرکت کردم به سمت رستوران...
وقتی که رسیدم هنوز نیمده بودن...
رفتم نشستم،و منتظرشون موندم...
بعد از گذشت پنج دقیقه رسیدن...
از چهریق بی نقصش مثل فرشته ها نور پخش میشد...
شومیز رنگ چری که به اندام فوق العاده زیباش میومد پوشیده بود...
و رایحه ی عطر دیوونه کننده‌اش،حتی از صد متری هم حس میشد...
موهای لخت زیباش رو باز گذاشته بود...
وقتی که رسیدن پاشدم و احوال پرسی کردیم...
و بعدش نشستیم.
و گارسون اومد و سفارش هار و گرفت و رفت...

ویو بعد از شام:

روکا آروم زد رو پام،به این معنی بود که وقتی که من رفتم شروع کن...
&:خب من برم سرویس بهداشتی و بیام.
+:باشه فقط زود بیا.
و بعدش لبخندی زد و رفت.
بعد از چند ثانیه سر صحبت رو باز کردم...
_:خب خانم میرا شما به غیر از والیبال رشته ی ورزشی دیگه ای رو هم دنبال می کنید؟؟؟
+:آمم بله الان یه چهار سالی میشه که بوکس رو هم شروع کردم.
_:پس می تونیم باهم مسابقه بزاریم.
+:بله همینطوره.
_:می تونم سنتون رو بپرسم؟؟؟
+:حدس بزنین.
می دونستم سنش رو نمی‌گفت...
_:خب فکر کنم به احتمال زیاد بیست سالتون باشه،یعنی رو سال از خودم کوچیکتر.
یه مقدار تعجب کرد...
+:برای بار اول حدس زدن زیادی شانس آوردیم درسته بیست سالمه.
و بعد از چند تا سوال که هم میرا از من پرسید و من از اون پرسیدم و باهم حرف زدیم ازش پرسیدم...

ممنون میشم کامنت هم بزارین و نظرتون رو بگین 💖.

تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



حمایت یادتون نره 💖.


#جونگکوک#بی‌تی‌اس#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

سلام!حالتون خوبه؟؟؟خواننده های عزیز!!!درسته که من شرطی نمی ز...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

پارت سوم

silence

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط