یک مآه بعد فرودگآه بین المللی اینچئون
𝑮𝒂𝒛𝒆𝒍𝒍𝒆 || 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝒇𝒊𝒗𝒆
[یـک مـآه بـعـد فـرودگـآه بـیـن الـمـلـلـی ایـنـچـئـون]
_ته مین بهم نگاه کن چرا اینقدر گریه میکنی ؟؟
باور کن اینطوری توی سفر مدام ناراحتم ، فقط سه هفتمین و زود برمیگردم هوم ؟؟ هرشب باهات ویدئوکال میکنم.
نفسش رو با ناراحتی به بیرون فوت کرد و دستش رو نوازش وار روی کمر خواهرش که محکم بغلش کرده بود کشید.
_قول میدی اوپا ؟؟
دختر نوجوان بعد از بالاکشیدن آب بینیش با صدایی گرفته پرسید و تهیونگ به سرعت سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد. کمی دختر رو به عقب هل داد تا بتونه به چشم هاش نگاه کنه و لب باز کرد
_معلومه که قول میدم ، حالا دیگه گریه نکن خیلی خب ؟؟
کمتر از یک ماه دیگه همین جا میبینمت و بعدش تابستون ماجراجویی مون رو باهم شروع میکنیم
_باشه.
ته مین به سختی زمزمه کرد و مادرش با اینکه کامل از پسرش خداحافظی کرده بود دوباره به جلو اومد و بدن لاغرش رو به آغوش کشید
_مراقب خودت باش تهیونگا ، هوم؟
_چشم اصلا هرشب دسته جمعی ویدئوکال میکنیم چطوره ؟؟
درکشون میکرد چون خودش هم حالا که فقط چند دقیقه تا پروازش باقی مونده بود ، استرس عجیبی گرفته بود که قراره چند هفته رو بدون خانوادش بگذرونه
به عنوان یه آدم بالغ نباید اونقدر وابسته خانوادش میبود
ولی چه کاری از دستش بر میومد
«این آخریم اعلام برای پرواز هفتصد و سی و سه به مقصد اوکرای است ، مسافرین محترم»
صدایی از بلندگوهای فرودگاه به گوش رسید، اون خانواده رو وادار کرد که از همدیگه جدا بشن.
_ دیگه باید برم ، وگرنه پروازم رو از دست میدم.
تهیونگ برای آخرین بار سریع خانوادش رو بغل کرد و دوبند کوله پشتیش رو محکم کرد و چمدون رو دنبال خودش کشید.
_مراقب خودت باش
مادرش با صدای بلندی گفت و اونم درحالی که دست تکون میداد قدماش رو تند تر کرد.
بعد از رد شدن از گیت ، حدود پونزده دقیقه طول کشید تا تمام مراحل رو طی کنه و سوار هواپیما بشه.
زمانی که همی به مسافرها سوار سدن، چندتا از مهماندار ها توی قسمت ها مختلف هواپیما ایستادن تا همگی بهشون دید داشته باشن و شروع به آموزش استفاده از ماسک اکسیژن و چتر نجات کردن.
زمانی که هواپیما داشت تیک آف میکرد. یک لحظه نفسش تهیونگ داخل سینش حبس شد.
یک لحظه حس کرد که واقعا داره اتفاق می افته اون داشت اولین سفر تنهایی عمرش رو تجربه میکرد.
اگر میخواست به خودش اعتراف کنه برخلاف چیزهایی که به خانوادش گفته بود میترسید.
از اینکه زبون اون مردم رو نمیشناخت و مجبور بود از مترجم استفاده کنه ، از اینکه خیابون های اون شهر رو نمیشناخت ، از اینکه مردم بخاطر توریست بودنش بخوان سرش کلاه بزارن باهم ازش دزدی بکنن ، ولی با تموم اون مشکلات بازهم از اینکه داخل اون هواپیما نشسته و داره به اوکراین میره پشیمون نبود.
★𝑬𝒏𝒅 𝒐𝒇 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝒇𝒊𝒗𝒆 𝒐𝒇 𝒈𝒂𝒛𝒍𝒍𝒆 𝒇𝒊𝒄𝒕𝒊𝒐★
بچها اگه نفهمیدید باید بگم
ته مین خواهر کوچیکتر تهیونگه 🎀🗿
[یـک مـآه بـعـد فـرودگـآه بـیـن الـمـلـلـی ایـنـچـئـون]
_ته مین بهم نگاه کن چرا اینقدر گریه میکنی ؟؟
باور کن اینطوری توی سفر مدام ناراحتم ، فقط سه هفتمین و زود برمیگردم هوم ؟؟ هرشب باهات ویدئوکال میکنم.
نفسش رو با ناراحتی به بیرون فوت کرد و دستش رو نوازش وار روی کمر خواهرش که محکم بغلش کرده بود کشید.
_قول میدی اوپا ؟؟
دختر نوجوان بعد از بالاکشیدن آب بینیش با صدایی گرفته پرسید و تهیونگ به سرعت سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد. کمی دختر رو به عقب هل داد تا بتونه به چشم هاش نگاه کنه و لب باز کرد
_معلومه که قول میدم ، حالا دیگه گریه نکن خیلی خب ؟؟
کمتر از یک ماه دیگه همین جا میبینمت و بعدش تابستون ماجراجویی مون رو باهم شروع میکنیم
_باشه.
ته مین به سختی زمزمه کرد و مادرش با اینکه کامل از پسرش خداحافظی کرده بود دوباره به جلو اومد و بدن لاغرش رو به آغوش کشید
_مراقب خودت باش تهیونگا ، هوم؟
_چشم اصلا هرشب دسته جمعی ویدئوکال میکنیم چطوره ؟؟
درکشون میکرد چون خودش هم حالا که فقط چند دقیقه تا پروازش باقی مونده بود ، استرس عجیبی گرفته بود که قراره چند هفته رو بدون خانوادش بگذرونه
به عنوان یه آدم بالغ نباید اونقدر وابسته خانوادش میبود
ولی چه کاری از دستش بر میومد
«این آخریم اعلام برای پرواز هفتصد و سی و سه به مقصد اوکرای است ، مسافرین محترم»
صدایی از بلندگوهای فرودگاه به گوش رسید، اون خانواده رو وادار کرد که از همدیگه جدا بشن.
_ دیگه باید برم ، وگرنه پروازم رو از دست میدم.
تهیونگ برای آخرین بار سریع خانوادش رو بغل کرد و دوبند کوله پشتیش رو محکم کرد و چمدون رو دنبال خودش کشید.
_مراقب خودت باش
مادرش با صدای بلندی گفت و اونم درحالی که دست تکون میداد قدماش رو تند تر کرد.
بعد از رد شدن از گیت ، حدود پونزده دقیقه طول کشید تا تمام مراحل رو طی کنه و سوار هواپیما بشه.
زمانی که همی به مسافرها سوار سدن، چندتا از مهماندار ها توی قسمت ها مختلف هواپیما ایستادن تا همگی بهشون دید داشته باشن و شروع به آموزش استفاده از ماسک اکسیژن و چتر نجات کردن.
زمانی که هواپیما داشت تیک آف میکرد. یک لحظه نفسش تهیونگ داخل سینش حبس شد.
یک لحظه حس کرد که واقعا داره اتفاق می افته اون داشت اولین سفر تنهایی عمرش رو تجربه میکرد.
اگر میخواست به خودش اعتراف کنه برخلاف چیزهایی که به خانوادش گفته بود میترسید.
از اینکه زبون اون مردم رو نمیشناخت و مجبور بود از مترجم استفاده کنه ، از اینکه خیابون های اون شهر رو نمیشناخت ، از اینکه مردم بخاطر توریست بودنش بخوان سرش کلاه بزارن باهم ازش دزدی بکنن ، ولی با تموم اون مشکلات بازهم از اینکه داخل اون هواپیما نشسته و داره به اوکراین میره پشیمون نبود.
★𝑬𝒏𝒅 𝒐𝒇 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝒇𝒊𝒗𝒆 𝒐𝒇 𝒈𝒂𝒛𝒍𝒍𝒆 𝒇𝒊𝒄𝒕𝒊𝒐★
بچها اگه نفهمیدید باید بگم
ته مین خواهر کوچیکتر تهیونگه 🎀🗿
- ۱۰۹
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط