ادوارد کمی جا به جا شد تا هدف نگاه پسر مقابلش قرار بگیره و ...
𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐟𝐨𝐮𝐫 :: 𝐠𝐚𝐳𝐞𝐥𝐥𝐞
ادوارد کمی جا به جا شد تا هدف نگاه پسر مقابلش قرار بگیره و بعد خیره به چشم هاش لب باز کرد
_یادت باشه من خیلی بهتر از تو قوانین رو میدونم ، پس اگه رعایتشون نمیکنم به این معنیه که هیچکس نمیتونه مقابلم بایسته و مجبورم کن که ازشون پیروی کنم
مفهومه سرباز ؟؟
جمله یک آخرش و کمی با داد تموم کرد و سرباز کمرش رو صاف تر کرد و با لحن جدی جواب داد
_بله فرمانده
فرمانده بعد از کوتاه تکون دادن سرش رو برگردوند و مسیری که باید چند دقیقه قبل طی میکرد رو از سر گرفت
اجازه نداشت سرخورد وارد اتاق وزیر بشه؟ البته که میدونست ولی خبری که بهش رسیده بود اونقدر عصبانیش کرده بود که توی اون لحظه نمیتونست به هیچ قانونی توجه کنه خیلی حرف بود که بدون اجازه و حتی بدون در زدن وارد اتاق وزیر دفاع بشه ولی «ادوارد یستریب» خودش رو زاده برای کارهایی میدید که کسی نمیتونه انجامشون بده.
_جناب وزیر ، ممکنه بدونم دارید چیکار میکنید ؟؟
بعد از بازکردن در و برداشتن چند قدم به داخل اتاق
با لحن جدی پرسید و مرد مسنی که که پشت میز نشسته بود یه تار ابرو بالا انداخت کمی خم شد و دست هاش رو به همدیگه قفل کرد و بعد با آرامش لب باز کرد
_ برای شروع ، فکر میکنم احترام گذاشتن رو فراموش کردید فرمانده ؛ برای همین بهتون یاد آوریش میکنم و بعد از اون پیشنهاد میدم سوالتون رو واضح تر بپرسید.
مدل حرف زدنش باعث شد ادوارد دلش بخواد فحش بده ، ولی میدونستم که تا همین جاهم زیاده روی کرده و اگر بیشتر از این انجام بده ، فقط برای خودش بیشتر دردسر درست میکنه.
نگاهش رو از صورت مرد مسن گرفت و کلاهش رو درآورد و اون رو با حالت مرتبی بین بازو و پهلوش گرفت و بعد احترام نظامی گذاشت.
_خوبه ، حالا واضح تر سوال بپرسید.
وزیر دفاع روسیه طوری اون جمله رو به زبون آورد که انگار چیزی که ادوارد راجع بهش حرف میزد خیلی سخت بود. اما بعد از اینهمه سال ، خوندن سرگرمی توی چشم هاش برای فرمانده یستریب اصلا سخت نبود
_سوالم واضح بود جناب وزیر ، راجع به حمله ای که بدون اطلاعم تصمیم گرفتید فرماندهیش رو به عهده بگیرم؟؟ ، دارم تاکید میکنم ، چرا این کار رو کردید ؟
وزیر به صندلیش تکیه داد و دست هاش رو مقابل سینش به هم گره زد
_چون فرمانده ارتشید جناب یستریب ، سؤال دیگه ای هم هست ؟؟
لحنش کمی جدی شده بود و به این معنی بود که دیگه نباید ادامه بده ، ولی ادوارد کوتاه نمیومد.
_فرمانده ام ، و بله خوب یادمه که یک ماه پیش نامه استعفام رو تحویل دادم.
_بله ، و باهاش موافقت نشد ، انجامش میدید فرمانده ، و وقتی میگم انجامش بدید به این معنیه که بدون هیچ راه برگشتی مجبورید ، انجامش بدید این حمله با فرماندهی شما انجام میشه و امیدوارم دیگه بحثی در این مورد صورت نگیره ، در عوض بی ادبی امروزتون رو ندید میگیرم.
و ...
★𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐟𝐨𝐮𝐫 𝐨𝐟 𝐠𝐚𝐳𝐥𝐥𝐞 𝐟𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧★
ادوارد کمی جا به جا شد تا هدف نگاه پسر مقابلش قرار بگیره و بعد خیره به چشم هاش لب باز کرد
_یادت باشه من خیلی بهتر از تو قوانین رو میدونم ، پس اگه رعایتشون نمیکنم به این معنیه که هیچکس نمیتونه مقابلم بایسته و مجبورم کن که ازشون پیروی کنم
مفهومه سرباز ؟؟
جمله یک آخرش و کمی با داد تموم کرد و سرباز کمرش رو صاف تر کرد و با لحن جدی جواب داد
_بله فرمانده
فرمانده بعد از کوتاه تکون دادن سرش رو برگردوند و مسیری که باید چند دقیقه قبل طی میکرد رو از سر گرفت
اجازه نداشت سرخورد وارد اتاق وزیر بشه؟ البته که میدونست ولی خبری که بهش رسیده بود اونقدر عصبانیش کرده بود که توی اون لحظه نمیتونست به هیچ قانونی توجه کنه خیلی حرف بود که بدون اجازه و حتی بدون در زدن وارد اتاق وزیر دفاع بشه ولی «ادوارد یستریب» خودش رو زاده برای کارهایی میدید که کسی نمیتونه انجامشون بده.
_جناب وزیر ، ممکنه بدونم دارید چیکار میکنید ؟؟
بعد از بازکردن در و برداشتن چند قدم به داخل اتاق
با لحن جدی پرسید و مرد مسنی که که پشت میز نشسته بود یه تار ابرو بالا انداخت کمی خم شد و دست هاش رو به همدیگه قفل کرد و بعد با آرامش لب باز کرد
_ برای شروع ، فکر میکنم احترام گذاشتن رو فراموش کردید فرمانده ؛ برای همین بهتون یاد آوریش میکنم و بعد از اون پیشنهاد میدم سوالتون رو واضح تر بپرسید.
مدل حرف زدنش باعث شد ادوارد دلش بخواد فحش بده ، ولی میدونستم که تا همین جاهم زیاده روی کرده و اگر بیشتر از این انجام بده ، فقط برای خودش بیشتر دردسر درست میکنه.
نگاهش رو از صورت مرد مسن گرفت و کلاهش رو درآورد و اون رو با حالت مرتبی بین بازو و پهلوش گرفت و بعد احترام نظامی گذاشت.
_خوبه ، حالا واضح تر سوال بپرسید.
وزیر دفاع روسیه طوری اون جمله رو به زبون آورد که انگار چیزی که ادوارد راجع بهش حرف میزد خیلی سخت بود. اما بعد از اینهمه سال ، خوندن سرگرمی توی چشم هاش برای فرمانده یستریب اصلا سخت نبود
_سوالم واضح بود جناب وزیر ، راجع به حمله ای که بدون اطلاعم تصمیم گرفتید فرماندهیش رو به عهده بگیرم؟؟ ، دارم تاکید میکنم ، چرا این کار رو کردید ؟
وزیر به صندلیش تکیه داد و دست هاش رو مقابل سینش به هم گره زد
_چون فرمانده ارتشید جناب یستریب ، سؤال دیگه ای هم هست ؟؟
لحنش کمی جدی شده بود و به این معنی بود که دیگه نباید ادامه بده ، ولی ادوارد کوتاه نمیومد.
_فرمانده ام ، و بله خوب یادمه که یک ماه پیش نامه استعفام رو تحویل دادم.
_بله ، و باهاش موافقت نشد ، انجامش میدید فرمانده ، و وقتی میگم انجامش بدید به این معنیه که بدون هیچ راه برگشتی مجبورید ، انجامش بدید این حمله با فرماندهی شما انجام میشه و امیدوارم دیگه بحثی در این مورد صورت نگیره ، در عوض بی ادبی امروزتون رو ندید میگیرم.
و ...
★𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐟𝐨𝐮𝐫 𝐨𝐟 𝐠𝐚𝐳𝐥𝐥𝐞 𝐟𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧★
- ۱۰۰
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط