پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل1
p17
لیسا، در میان مه غلیظ، دیگر هیچ چیز را نمیدید.
پل زیر پایش، تکه تکه فرو میریخت و صداهای ترسناک، انگار از دلِ خودِ سیستم بیرون میآمدند.
«تو انتخاب کردی که بمانی... تو انتخاب کردی که فدا شوی...»
او سعی کرد مسیر خود را پیدا کند، اما هر قدم، او را به اعماق تاریکتری فرو میبرد.
ناگهان، تصویری مبهم در مقابلش ظاهر شد: زنی با لباسی از نور و سایه، که انگار خودش بود، اما نبود.
«کی هستی؟» لیسا فریاد زد.
تصویر گفت: «من تو هستم. آن بخشی از تو که میداند چگونه در این سیستم زنده بماند.»
«چه میخواهی؟»
«تو باید راه را برای بازگشت همه پیدا کنی. این فقط یک بازی نیست، این یک مبارزه است.»
و تصویر ناپدید شد، اما چیزی را در دست لیسا قرار داد: یک کریستال کوچک که نور ضعیفی از خود ساطع میکرد.
جیسو، به محض ورود به دروازه نور، خود را در مکانی سفید و بیانتها یافت.
اما این سفیدی، آرامشبخش نبود؛ انگار که تمام هویتش در حال محو شدن بود.
صدای لیسا، از دور، ضعیف به گوش میرسید: «جیسو! تسلیم نشو! من راه را پیدا میکنم!»
جیسو با تمام وجودش فریاد زد: «لیسا! من اینجام! منو پیدا کن!»
ناگهان، از دلِ سفیدی، چهرههای گوناگون ظاهر شدند؛ کاربرانِ قبلی که در «کانال هفت» گم شده بودند.
چهرههایشان، غمگین و ناامید بود. یکی از آنها گفت: «اینجا پایان راه است. هیچ بازگشتی نیست.»
اما جیسو، با یادآوری حرفهای لیسا، سعی کرد قدرتمند بماند. «نه! همیشه راهی هست!»
او دستش را بالا برد و گردنبند خونیاش را لمس کرد. حس کرد که قدرت دارد.
جنی، با ناامیدی، دفتر نقاشی جیسو را باز کرده بود.
او تلاش میکرد تا با کشیدنِ خود و اعضای گروه، ارتباطی دوباره برقرار کند.
ناگهان، صفحه دفتر شروع به درخشش کرد!
تصویری از یک پلِ لرزان در مه، و کنار آن، دو چهرهی گریان (رزی و چهرهای نامشخص) ظاهر شد.
«این یعنی رزی اونجاست! و اون یکی... لیساست!»
جنی فهمید که باید سریع کاری کند. به تصویرِ پل خیره شد و شروع کرد به کشیدنِ یک «خروجی اضطراری».
او با تمام تمرکز، یک نقاشیِ ساده از یک درِ باز را کشید، در حالی که نام «جنی» را زیر آن مینوشت.
«این برای رزی و جیسوئه! باید راهی برای بازگشتشون پیدا کنم!»
درست در لحظهای که جیسو در حال مبارزه با ناامیدی در فضای سفید بود، و لیسا کریستال نور را در دست داشت،
صدای رزی از دور شنیده شد: «لیسا! جیسو! من اینجام!»
لیسا، با شنیدن صدای رزی، کریستال را در دستش فشرد و با تمام قدرت، آن را به سمتِ مهِ جلوی خود پرتاب کرد.
کریستال با نور خیرهکنندهای منفجر شد و مه را شکافت!
در انتهای شکاف، دروازهی نورِ جیسو نمایان شد.
جیسو، با دیدن نور، سریع خود را به سمت آن کشید.
لیسا، با دیدن باز شدنِ راه، شروع به دویدن به سمتِ شکافِ مه کرد، تا به دروازه برسد.
و رزی، که در همان نزدیکی بود، فریاد زد: «برگردید! راه داره بسته میشه!»
و این داستان ادامه دارد...
فصل1
p17
لیسا، در میان مه غلیظ، دیگر هیچ چیز را نمیدید.
پل زیر پایش، تکه تکه فرو میریخت و صداهای ترسناک، انگار از دلِ خودِ سیستم بیرون میآمدند.
«تو انتخاب کردی که بمانی... تو انتخاب کردی که فدا شوی...»
او سعی کرد مسیر خود را پیدا کند، اما هر قدم، او را به اعماق تاریکتری فرو میبرد.
ناگهان، تصویری مبهم در مقابلش ظاهر شد: زنی با لباسی از نور و سایه، که انگار خودش بود، اما نبود.
«کی هستی؟» لیسا فریاد زد.
تصویر گفت: «من تو هستم. آن بخشی از تو که میداند چگونه در این سیستم زنده بماند.»
«چه میخواهی؟»
«تو باید راه را برای بازگشت همه پیدا کنی. این فقط یک بازی نیست، این یک مبارزه است.»
و تصویر ناپدید شد، اما چیزی را در دست لیسا قرار داد: یک کریستال کوچک که نور ضعیفی از خود ساطع میکرد.
جیسو، به محض ورود به دروازه نور، خود را در مکانی سفید و بیانتها یافت.
اما این سفیدی، آرامشبخش نبود؛ انگار که تمام هویتش در حال محو شدن بود.
صدای لیسا، از دور، ضعیف به گوش میرسید: «جیسو! تسلیم نشو! من راه را پیدا میکنم!»
جیسو با تمام وجودش فریاد زد: «لیسا! من اینجام! منو پیدا کن!»
ناگهان، از دلِ سفیدی، چهرههای گوناگون ظاهر شدند؛ کاربرانِ قبلی که در «کانال هفت» گم شده بودند.
چهرههایشان، غمگین و ناامید بود. یکی از آنها گفت: «اینجا پایان راه است. هیچ بازگشتی نیست.»
اما جیسو، با یادآوری حرفهای لیسا، سعی کرد قدرتمند بماند. «نه! همیشه راهی هست!»
او دستش را بالا برد و گردنبند خونیاش را لمس کرد. حس کرد که قدرت دارد.
جنی، با ناامیدی، دفتر نقاشی جیسو را باز کرده بود.
او تلاش میکرد تا با کشیدنِ خود و اعضای گروه، ارتباطی دوباره برقرار کند.
ناگهان، صفحه دفتر شروع به درخشش کرد!
تصویری از یک پلِ لرزان در مه، و کنار آن، دو چهرهی گریان (رزی و چهرهای نامشخص) ظاهر شد.
«این یعنی رزی اونجاست! و اون یکی... لیساست!»
جنی فهمید که باید سریع کاری کند. به تصویرِ پل خیره شد و شروع کرد به کشیدنِ یک «خروجی اضطراری».
او با تمام تمرکز، یک نقاشیِ ساده از یک درِ باز را کشید، در حالی که نام «جنی» را زیر آن مینوشت.
«این برای رزی و جیسوئه! باید راهی برای بازگشتشون پیدا کنم!»
درست در لحظهای که جیسو در حال مبارزه با ناامیدی در فضای سفید بود، و لیسا کریستال نور را در دست داشت،
صدای رزی از دور شنیده شد: «لیسا! جیسو! من اینجام!»
لیسا، با شنیدن صدای رزی، کریستال را در دستش فشرد و با تمام قدرت، آن را به سمتِ مهِ جلوی خود پرتاب کرد.
کریستال با نور خیرهکنندهای منفجر شد و مه را شکافت!
در انتهای شکاف، دروازهی نورِ جیسو نمایان شد.
جیسو، با دیدن نور، سریع خود را به سمت آن کشید.
لیسا، با دیدن باز شدنِ راه، شروع به دویدن به سمتِ شکافِ مه کرد، تا به دروازه برسد.
و رزی، که در همان نزدیکی بود، فریاد زد: «برگردید! راه داره بسته میشه!»
و این داستان ادامه دارد...
- ۷۶
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط