پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل 1
p16
جیسو، با نفسنفس زدن، به دروازه نور خیره شده بود.
صدای وسوسهانگیز سیستم، مثل نجوا در گوشش میپیچید: «فقط یک نفر میتواند برگردد...»
گردنبند خونیاش، گرمای عجیبی داشت. حس میکرد که این گردنبند، کلید یا قفل آینده است.
چشمهایش را بست و تصویر لیسا، رزی و جنی در ذهنش آمد.
«اگر من برگردم، اونها چطور؟ اگر اونها برگردند، من اینجا گیر میکنم...»
در همین حین، لیسا و رزی، در بخش دیگری از جنگل، به مانعی برخوردند.
درختان به شکلی عجیب، مسیری را بستهاند.
یک تابلوی نقاشی شده، که انگار با خون نوشته شده بود: «برای عبور، باید یکی از شما، انتخاب کند که بماند. تنها یک نفر میتواند از این پل عبور کند.»
رزی با چشمانی گشاد شده به تابلو نگاه کرد و گفت:
«این دیگه چه کوفتیه؟ مگه قرار نبود جیسو رو نجات بدیم؟ چطور ممکنه فقط یکی از ما بتونه رد بشه؟»
لیسا، با قیافهای جدی، به سمت پلِ باریک و لرزان که میان مه غلیظی کشیده شده بود، قدم برداشت.
«این سیستم دیوانهوار . اما ما باید راهی پیدا کنیم. جیسو در خطر .»
جنی، تنها در آپارتمان، با اضطراب به صفحه لپتاپ خیره شده بود.
دستهایش را روی کیبورد میفشرد.
انگار که تمام دنیا، وابسته به حرکات انگشتان او بود.
در همین حال، صداهای عجیبی از بلندگوهای اتاق شروع به پخش شدن کرد؛ صداهایی شبیه به زمزمههای کاربرانِ گیرافتاده در سیستم.
«کمک... ما رو نجات بدین...»
«کانال هفت... فریبکار است...»
جنی با خودش گفت:
«باید یه کاری کنم. باید راهی پیدا کنم که ارتباط رو برقرار نگه دارم. شاید... باید از همون ترفند اولیهشون استفاده کنم.»
او به سمت کشوی میز جیسو رفت و دفتر طراحی قدیمی او را برداشت.
«این دفترچه... شاید بتونه راهی برای ارتباط مستقیم باشه.»
لیسا، با نگاهی مصمم، به رزی گفت:
«من میروم. من قویترم. بهتر است من بروم جلو، شاید بتوانم راهی برای بازگشت تو هم پیدا کنم.»
رزی با التماس گفت:
«نه! این منصفانه نیست. ما با هم وارد شدیم. باید با هم هم ادامه دهیم یا با هم برگردیم.»
صدای سیستم، از میان درختان پیچید:
«انتخاب کنید. زمان رو به اتمام است. حافظه در حال پاک شدن است...»
لیسا، در حالی که لباسی از جنس تاریکی و نور، دورش را گرفته بود، به رزی نگاه کرد.
«رزی، باید انتخاب کنیم. این بازیِ اونهاست. اما ما بازی رو عوض میکنیم.»
او به سمت پل قدم برداشت.
با هر قدم، پل بیشتر فرو میریخت و مه غلیظتر میشد.
«من راه را باز میکنم. تو منتظر باش. اگر برگشتم، یعنی راهی پیدا شد. اگر نه...»
و با این حرف، لیسا وارد مه شد.
جیسو، با تردید به سمت نور حرکت کرد.
صدای سیستم، لحظهای قطع شد.
انگار که منتظر بود.
همان لحظه، صدایی آشنا در ذهنش طنین انداخت: «جیسو! نترس! من راه رو باز میکنم!»
صدای لیسا بود.
جیسو با قدرت تمام، به سمت نور پرید.
همزمان، در دنیای واقعی، جنی در حال کشیدن نقاشیِ خودش در دفترچه بود، به امید برقراری یک ارتباط!
لیسا در مهِ پل گم شده است.
رزی، با قلبی شکسته، منتظر است.
جیسو به سمت دروازه نور پریده، اما سرنوشت او نامعلوم است.
و جنی، در دنیای واقعی، در تلاش برای ایجاد یک معجزه است.
و این داستان ادامه دارد...
فصل 1
p16
جیسو، با نفسنفس زدن، به دروازه نور خیره شده بود.
صدای وسوسهانگیز سیستم، مثل نجوا در گوشش میپیچید: «فقط یک نفر میتواند برگردد...»
گردنبند خونیاش، گرمای عجیبی داشت. حس میکرد که این گردنبند، کلید یا قفل آینده است.
چشمهایش را بست و تصویر لیسا، رزی و جنی در ذهنش آمد.
«اگر من برگردم، اونها چطور؟ اگر اونها برگردند، من اینجا گیر میکنم...»
در همین حین، لیسا و رزی، در بخش دیگری از جنگل، به مانعی برخوردند.
درختان به شکلی عجیب، مسیری را بستهاند.
یک تابلوی نقاشی شده، که انگار با خون نوشته شده بود: «برای عبور، باید یکی از شما، انتخاب کند که بماند. تنها یک نفر میتواند از این پل عبور کند.»
رزی با چشمانی گشاد شده به تابلو نگاه کرد و گفت:
«این دیگه چه کوفتیه؟ مگه قرار نبود جیسو رو نجات بدیم؟ چطور ممکنه فقط یکی از ما بتونه رد بشه؟»
لیسا، با قیافهای جدی، به سمت پلِ باریک و لرزان که میان مه غلیظی کشیده شده بود، قدم برداشت.
«این سیستم دیوانهوار . اما ما باید راهی پیدا کنیم. جیسو در خطر .»
جنی، تنها در آپارتمان، با اضطراب به صفحه لپتاپ خیره شده بود.
دستهایش را روی کیبورد میفشرد.
انگار که تمام دنیا، وابسته به حرکات انگشتان او بود.
در همین حال، صداهای عجیبی از بلندگوهای اتاق شروع به پخش شدن کرد؛ صداهایی شبیه به زمزمههای کاربرانِ گیرافتاده در سیستم.
«کمک... ما رو نجات بدین...»
«کانال هفت... فریبکار است...»
جنی با خودش گفت:
«باید یه کاری کنم. باید راهی پیدا کنم که ارتباط رو برقرار نگه دارم. شاید... باید از همون ترفند اولیهشون استفاده کنم.»
او به سمت کشوی میز جیسو رفت و دفتر طراحی قدیمی او را برداشت.
«این دفترچه... شاید بتونه راهی برای ارتباط مستقیم باشه.»
لیسا، با نگاهی مصمم، به رزی گفت:
«من میروم. من قویترم. بهتر است من بروم جلو، شاید بتوانم راهی برای بازگشت تو هم پیدا کنم.»
رزی با التماس گفت:
«نه! این منصفانه نیست. ما با هم وارد شدیم. باید با هم هم ادامه دهیم یا با هم برگردیم.»
صدای سیستم، از میان درختان پیچید:
«انتخاب کنید. زمان رو به اتمام است. حافظه در حال پاک شدن است...»
لیسا، در حالی که لباسی از جنس تاریکی و نور، دورش را گرفته بود، به رزی نگاه کرد.
«رزی، باید انتخاب کنیم. این بازیِ اونهاست. اما ما بازی رو عوض میکنیم.»
او به سمت پل قدم برداشت.
با هر قدم، پل بیشتر فرو میریخت و مه غلیظتر میشد.
«من راه را باز میکنم. تو منتظر باش. اگر برگشتم، یعنی راهی پیدا شد. اگر نه...»
و با این حرف، لیسا وارد مه شد.
جیسو، با تردید به سمت نور حرکت کرد.
صدای سیستم، لحظهای قطع شد.
انگار که منتظر بود.
همان لحظه، صدایی آشنا در ذهنش طنین انداخت: «جیسو! نترس! من راه رو باز میکنم!»
صدای لیسا بود.
جیسو با قدرت تمام، به سمت نور پرید.
همزمان، در دنیای واقعی، جنی در حال کشیدن نقاشیِ خودش در دفترچه بود، به امید برقراری یک ارتباط!
لیسا در مهِ پل گم شده است.
رزی، با قلبی شکسته، منتظر است.
جیسو به سمت دروازه نور پریده، اما سرنوشت او نامعلوم است.
و جنی، در دنیای واقعی، در تلاش برای ایجاد یک معجزه است.
و این داستان ادامه دارد...
- ۷۳
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط