{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جمعه ها شعر من انگار تو را می خواند

جمعه ها شعرِ من انگار تو را می خواند
قلم و کاغذ و خودکار تو را می خواند

چشم، با اینکه شده خیره به راهت اما
پلک، تا می زند هر بار تو را می خواند

جمعه ها حس عجیبی ست میان من و دل
دل آواره به تکرار تو را می خواند

هر زمان رفت دلم در پی زیبایی و زَر
چشم چون می کند انکار تو را می خواند


هر زمان از غم تو تکیه به دیوار زدم
باز دیدم در و دیوار تو را می خواند

 
باز هم جمعه و صد حرف به دل مانده و من
شعر با حالت اقرار تو را می خواند
دیدگاه ها (۴)

غـــرق عـــشق توشــدم،بلــــکه تـــــوشایدروزی....دل به دریـ...

تا توراحس مے ڪنــمحس مے ڪنم دلواپسمبے پناهـم خستـہ امبے توغر...

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بودمیسوختم از حسرت و عشق تو بَسَ...

تمامِ روز نشستم ، کنارِ خاطره هامگر به یادِ تو شویَم ، غبارِ...

بلدم تکیه کنم باز به دیوار خودمیا حصاری بکشم دور و بر غار خو...

می نویسم از تو و خودکار شاعر می شوددایره در دایره پرگار شاعر...

شوقی میان چشم، برای نگاه نیست وقتی که حرف آینه ها غیر آه نیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط