{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با خنده ای خودش خندید و تند سمت جونگکوک رفت جونگکوک از دو

با خنده ای خودش خندید و تند سمت جونگکوک رفت جونگکوک از دور دست هایش را برای آغوش باز کرد و ته کوچولو خودش را در آغوش هیونگ تس انداخت..
جونگکوک : میخواستی از دست مادر فرار کنی آره ..
ته کوچولو خندید : اله ..
جونگکوک سرو کرد به قلقلک کردم ته یونگ تند قلقلکش داد و تحدیدی اش کرد گاهی هم می‌خندید مادرش با لبخند نگاهش کرد ناگهانی صدا گوشی جونگکوک به گوششان خورد سپس دکتر جوان دست از قلقلک دادن برداشت و گوشی به دست تند گفت : ته برو ببین هیونگ بزرگه چیکار می‌کنه به من که گفتم برات توت فرنگی خریده
تهیونگ با چشم های ستاره ای اش با ذوق کف زد و با دو ازش دور شد جونگکوک با دیدن شماره ای بدون اسم .. بلند شد و سمت حیاط رفت بلافاصله جواب داد
جونگکوک: آلو بفرمایید
سئوجون : منم کیم سئوجون شناختین
جونگکوک شرمنده تند گفت. : هااا ببخشید سلام
مرد جدی روی صندلی نشست و تند گفت : برای خواهرم رنگ زدم به لطف شما امشب دو لقمه غذا خورد
جونگکوک: نه خواهش میکنم این وضیفه منه
سئوجون : خوب دیگه مزاحمت نشم فعلا
جونگکوک: فعلا
تماس را قطع کرد سپس زل زد به شب پر از ستاره.. نمی‌فهمید ولی حس میکرد امشب برای آوا  شب دردناک ای نیست ، به هرحال این تنها حدث اش بود .. اون یک بیمار ای مثل بیمار های دیگرش بود و میخواست آن را خوب کند .. عرجوری شده ..
نفس عمیقی کشید سپس گوشی اش را در جیب شلوارش فرو کرد ، با گام به سمته سالون رفت .... با دیدن چهره ناراحت مادرش اخم کرد سپس تند به سمت اش هجوم برد نگران کنارش نشست ...
جونگکوک: اوما چیزیی شده ..‍
مادرش نگران پلک زد و آروم گفت : به خبر بد شنیدم
جونگکوک تند دست مادرش را گرفت و جدی گفت : بعدا بگو اگه الان خوب نیستی
یون می: بخاطر من ولی منم از خانواده شما هستم
مادر جوان اش تند بلند شد سپس به سمت راه رو رفت ..

                            🥀🥀🥀

باحس نوازش شدن موهایش با ترس و تند از جا پرید نفس سنگینی کشید و روی تخت نشست درست میدید خود لعنتیش بود .. با بغض سری به طرفین تکون داد ولی جون وو بو‌د سرش را از روی بالشت بلند کرد و نشست: چرا بیدار شدی ؟ ..
دخترک چونش لرزید و با ترس به عقب رفت جون وو با نیشخندی زد : بیا اینجا دیگه کمی بخوابیم .. دل منم برات تنگ شده بود .. مچ دست دستش را محکم گرفت و کشید سمت خودش .. ات ترسیده .. اشک هایش جاری شدن .. بغض اش ترکید و اشک ریخت تند تقلا کرد و خواست بلند بشه ولی مرد محکم او را سمت خودش کشاند و دستش را دور کمرش حلقه کرد .. ،
جون وو لاشیانه و عوضی گفت : فقد عطر تنت رو خیلی میخواهم .. خیلی
سرس را در گردن دخترک پنهان نمود ولی با گذاشتن دست دخترک روی سینه اش تند ازش فاصله گرفت و از روی تخت پایین شد ناخواسته پاش گیر کرد و برخورد بدی با زمین کرد ، جون وو خندید و آروم گفت. : صدات بالا نره وگرنه با من طرفی فهمیدی
دخترک خودش را جمع کرد و اشک هایش سرازیر شدن جون وو لاشیانه بلند شد سپس سپس دکمه های پیراهنش را بست جلو دخترک زانو زد و ت دو انگشت چانه آن را گرفت : وای وای .. تو خیلی خوشگلی نو خیلی دیونه کننده ای مست کننده .. ترو برای هر دقیقه ام میخواهم .. ولی .. الان نه ..
دخترک اشک ریخت و پلک روی هم گذاشت تا چهره مزخرف آن مردک را نبیند .. صدا پاشنه های کفش به کوشش خورد تند و با ترس بلند شد ، با گام سریع از اتاق تنگ و تاریک مانند خارج شد ... آوا بغض آلوده تنها ماند .. با طرفین به اطراف نگاه کرد هق تو گلو زد و به این تنها بودنش لعنتی فرستاد .. کسی را نداشت .. از وقتی به یاد می‌آورد ..
دیدگاه ها (۰)

جونگکوک بخاطر این ذوق پسر ۱۸ ساله خندید سپس تکیه به صندلی و ...

بچه ها سلام دیگه فیک های کای رو دوست ندارین؟...

سئوجون برای هزارمین بار مشت اش به سرش داد کلافه نفس کشید و ک...

دخترک بفضش با حالت ناجور ترکید و اشک هایش مثل آبشار سرازیر ش...

پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت سو آه : ترو خدا این کارو ن...

حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط